•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
اکنون گلزار شهدا🌷
دعاگویتان هستیم🌸
اللهم عجل الولیک الفرج✨
@modafehh
لَّاتُدْرِكُهُالْأَبْصَارُ ....
احساسٺنهایے
یعنےندیدنٺو ...
#یاصاحبالزمان
·
·
@modafehh
مجذوب امام غریب!
آیت الله جوادی :
لیله الرغائب به معناي شب آرزوها نيست، بلکه شب رغبتها و گرایش ها و مجذوبشدنهاست!
@modafehh
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
اکنونامامزاده چهار انبیاء
یکی از جاهایی که حمید اقا زیاد میرفتن💚
تقدیم به مدفعانِ سلامت . . .
ثبت می شود در خاطرات مردم
فداکاری و دفاع مقدسِ این روز هایِ شما
در دفاع از سلامت و مردم !
دمتون گرم !
#مدافعان_سلامت
+ حتما برای عزیزان دکتر و پرستار و همه کادر
بیمارستان که شبانه روزی در تلاش هستند دعا کنید
@modafehh
﷽
#رمان_بــدون_تـــو_هرگـــز
#زندگے_نامه
شهید سیدعلی حسینی
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_هفتادویکم
《 غریب آشنا 》
🖇بعد از چند سال به ایران برگشتم … سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت … حنانه دختر مریم، قد کشیده بود … کلاس دوم ابتدایی … اما وقار و شخصیتش عین مریم بود …
🔹از همه بیشتر … دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود…
🔸توی فرودگاه … همهشون اومده بودن … همین که چشمم بهشون افتاد … اشک، تمام تصویر رو محو کرد … خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم … شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت …😭
🔻با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف میزدن … هر کدوم از یک جا و یک چیز میگفت … حنانه که از ۴ سالگی، من رو ندیده بود … باهام غریبی میکرد و خجالت میکشید…
💠محمدحسین که اصلا نمیگذاشت بهش دست بزنم …خونه بوی غربت میداد … حس میکردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل میشدم … اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن … اما من … فقط گاهی … اگر وقت و فرصتی بود … اگر از شدت خستگی روی مبل … ایستاده یا نشسته خوابم نمیبرد … از پشت تلفن همه چیز رو میشنیدم … غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود …😔😔
🍀فقط وقتی به چهره مادرم نگاه میکردم … کمی آروم میشدم … چشمم همه جا دنبالش میچرخید …
🔻شب … همه رفتن … و منم از شدت خستگی بیهوش …
🍃برای نماز صبح که بلند شدم … پای سجاده … داشت قرآن میخوند … رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش … یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم … با اولین حرکت نوازش دستش … بی اختیار … اشک از چشمم فرو ریخت …
🔹مامان … شاید باورت نشه … اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود …
▫️و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد …
✍ ادامه دارد ...
@modafehh
•┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•
﷽
#رمان_بــدون_تـــو_هرگـــز
#زندگے_نامه
شهید سیدعلی حسینی
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_هفتادودوم
《 شبیه پدر 》
🖇دستش بین موهام حرکت میکرد … و من بیاختیار، اشک میریختم … غم غربت و تنهایی … فشار و سختی کار … و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوستشون داشتم …
🔹خیلی سخت بود؟ …
چی؟ …
– زندگی توی غربت …
🔸سکوت عمیقی فضا رو پر کرد … قدرت حرف زدن نداشتم …و چشمهام رو بستم … حتی با چشمهای بسته … نگاه مادرم رو حس میکردم …
🔻خیلی شبیه علی شدی … اون هم، همه سختیها و غصهها رو توی خودش نگه میداشت … بقیه شریک شادیهاش بودن … حتی وقتی ناراحت بود میخندید … که مبادا بقیه ناراحت نشن …
🔹اون موقع ها … جوون بودم … اما الان میتونم حتی از پشت این چشمهای بسته … حس دختر کوچولوم رو ببینم …
💢ناخودآگاه … با اون چشم های خیس … خندهام گرفت …دختر کوچولو …
🔸چشمهام رو که باز کردم … دایسون اومد جلوی نظرم … با ناراحتی، دوباره بستم شون …
🍀کاش واقعا شبیه بابا بودم … اون خیلی آروم و مهربون بود… چشم هر کی بهش می افتاد جذب اخلاقش می شد …ولی من اینطوری نیستم … اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم …نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم … من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم … خیلی …
🔹سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم …اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و میسوخت … دلم برای پدرم تنگ شده بود … و داشتم … کم کم از بین خانوادهام هم حذف میشدم … علت رفتنم رو هم نمیفهمیدم … و جواب استخاره رو درک نمیکردم … 😔😔
✍ ادامه دارد ...
@modafehh
•┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•