#داستان_دنبــاله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتـــــ_هفتــــ۷ــــم
این_داستـــــان👈 #شروع_ماجرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔷سینه سپر کردم و گفتم ...💪
- همه پسرهای هم سن و سال من خودشون میرن و میان... منم بزرگ شدم ... اگر اجازه بدید می خوام از این به بعد خودم برم مدرسه و برگردم👌 ...
تا این رو گفتم ... دوباره صورت پدرم گر گرفت ... با چشم های برافروخته اش بهم نگاه کرد ...😡
- اگر اجازه بدید؟؟!! ... باز واسه من آدم شد ... مرتیکه بگو...😡
زیر چشمی یه نگاه به مادرم انداخت ...😒 و بقیه حرفش رو خورد ... مادرم با ناراحتی ... و در حالی که گیج می خورد و نمی فهمید چه خبره ... سر چرخوند سمت پدرم ...😐
- حمید آقا ... این چه حرفیه؟ ... همه مردم آرزوی داشتن یه بچه شبیه مهران رو دارن ...😔
قاشقش رو محکم پرت کرد وسط بشقاب ...
- پس ببر ... بده به همون ها که آرزوش رو دارن ... سگ خور...😳
صورتش رو چرخوند سمت من ...
- تو هم هر گهی می خوای بخوری بخور ... مرتیکه واسه من آدم شده 😳😭...
و بلند شد رفت توی اتاق 🚪... گیج می خوردم ... نمی دونستم چه اشتباهی کردم ... که دارم به خاطرش دعوا میشم ...🤔
بچه ها هم خیلی ترسیده بودن ... مامان روی سر الهام دست کشید و اون رو گرفت توی بغلش ... از حالت نگاهش معلوم بود ... خوب فهمیده چه خبره ... یه نگاهی به من و سعید کرد ...😕
- اشکالی نداره ... چیزی نیست ... شما غذاتون رو بخورید...🍲
اما هر دوی ما می دونستیم ... این تازه شروع ماجراست ...☹️
.
#ادامــــــــہ_دارد...🍃
@modafehh
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_هفت
ترکیب آن با روسریسبز رنگش زیبا بود.
ارمیا را هم در آینه میدید! کت وشلوار
مشکی رنگش با آن پیراهن سفید و
زینبی که حتی دستش را از دورگردنش
باز نمیکرد.
به سمت زینب برگشت و خطاب قرارش
داد:
_زینب مامان، عزیزم!
زینب نگاهش را به مادر دوخت؛ آیه
لبخندی زد:
_برو پیش عمو محمد، باشه مامان؟
عمو رو اذیت نکن، گردنش دردمیگیره!
ارمیا ابرو در هم کشید و سرش را به
جهت مخالف آیه گرداند "چه اصراری
داری که عمویش باشم؟ چرا پدر بودنم را
قبول نمیکنی؟"
زینب اعتراض کرد:
_عمو نه مامان؛ بابایی!
دل ارمیا آرام گرفت. زینب هنوز دوستش
دارد!
ارمیا به دفاع از زینب برخاست:
_من راحتم، دخترمو اذیت نکنید!
نمیدونم با اینکه گفتید این رو باید زینب
قبول میکرد و قبول کرده اما هنوز بهش
میگید بهم بگه عمو، لطفا اذیتمون نکنید!
صدای عاقد مانع از جواب دادن آیه به
حرفهای ارمیا شد.
عاقد: ان نکاح و سنتی...
عاقد که شروع کرد، رها و سایه پارچه را
بالای سر عروس و داماد گرفتند و محمد
خودش قند را برداشت و بالای سرشان
شروع به ساییدن کرد، آخر هم برادر
داماد بود و هم برادر عروس و هم عموی
کودکشان!
آیه دستش را از زیر روسریاش رد کرده
وپلاک درون گردنش را لمس کرد.
"کجایی مردمم دلم برایت تنگ است!
میدانم بله را که بگویم، از تو دور میشوم،
دیگر چگونه تو را بخواهم؟چگونه
عاشقانههایت را مرور کنم؟ چرا مرا از
خود دور میکنی؟ مگر نمیدانی خاطراتت
مرا زنده نگه داشته است؟
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗