#جهٺبیدارشدنازخواببراۍنماز^^
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ۰۱۱
#سورهۍڪهف🌿
حتما هر شب بخونیم 👌
❓دامنه اختیار ما چقدر است؟ خداوند تا چه اندازه در زندگی ما اثر میگذارد؟ حوادث و اتفاقاتی که در طول روز برای ما رخ میدهد و ما شاهد آنها هستیم چه ارتباطی به خداوند دارد و چه تاثیری بر ما میگذارد؟
👤استاد پناهیان:
🔸 بسیاری از ما زندگی را حاصل کارها، برنامهریزیها و یا اشتباهات خودمان میدانیم که همگی ناشی از اختیارمان بوده است به طوری که نقش خداوند در آن بسیار اندک و کمرنگ مینماید و با این نگاه میخواهیم زندگیمان را درست کنیم و آن را تدبیر نماییم، در حالی که این نوع نگاه به کلی دور از واقعیت است.
🔸حقیقت این است که اختیار و دامنه انتخاب ما بسیار محدود است و ما تنها از بین چند گزینهای که خداوند آنها را برای ما طراحی کرده و برای رشد ما مناسب دیده است، امکان گزینش داریم. از صبح تا شب، ریز به ریز حوادث و وقایعی که در اطراف ما رخ میدهد همگی به تدبیر و برنامهریزی خداوند واقع میشود.
🔸با داشتن این نگاه صحیح، وابستگی انسان به خداوند بسیار زیاد میشود و حالت دعا و نیایش و دینداری در انسان تشدید و تسهیل میشود. باید با تصحیح نگاه درک کنیم که اراده خداوند بر همه چیز سیطره دارد، در این صورت است که درک حوادث فردی، اجتماعی و جهانی واقعیتر میگردد.
#طنزجبهه
🌱درزماناشغالخرمشهر..!!
عراقۍهاروۍدیۅار
نوشتھبودند:«جئنا لنبقے!!"😐
آمدیمتآبمانیم"🙄»
بعداز،آزادےخرمشهر🌱
شهیدبهروزمـرادۍزیرشنوشت
«آمدیم نبودید🤨🚶🏼♂😂»
#لبخند_حلال
رفقا ماه رجب هم تموم شد!
تونستیم ترک گناهی رو پیش ببریم و باشکست مواجه نشیم؟!🚶🏾♀💔
#قولخودمون
#امام_زمان
میگفت:
اونیکهتوماهرجبهمنتونه
گناهشروترککنهبدونهکهسختتومرداب
گناهاشغرقشده!!!🚶🏿♂🤚🏾
#قولخودمون
#امام_زمان
شدهالانباخودتبگی
خدایامنقراربودتوبهکنمتوماهرجبت
چقدرزودتمومشد!!💔🚶🏿♂
#قولخودمون
#امام_زمان
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سَختاستعاشِقشوی...
ویـارنخواهد!
دلتنگ"حرم"باشے..
و"اربـاب"نخواهد!(:💔
✅علامه مجلسی فرمودند:
شب جمعه مشغول #مطالعه بودم، به این دعا رسیدم
بسم الله الرحمن الرحیم،
* الْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها
وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها, اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه،
اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ *
✅بعد یک #هفته مجدد خواستم ، آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه از ملائکه ندایی شنیدم ، که ما هنوز از نوشتن #ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم…
رمان عشق گمنام
پارت ۷۱
از حرف های علی این دفعه بغضم نگرفت ،دوست داشتم فریاد بزنم ،صدامو بردم بالا گفتم : چطور گذشته رو فراموش کنم ؟هان چطور؟
علی تو چطور به من میگی حسی بهم نداری در صورتی که چند دقیقا قبل از اینکه تصادف کنی بهم گفتی به اندازه نفرتم به داعش دوست دارم .
با ش میخواهی فراموشت کنم؟ باشه فراموشت میکنم .
سرعت ماشین رو زیاد تر کردم .
علی از رفتارم تعجب کرده بود اینو از اینکه قشنگ خیره شده بود بهم حس کردم .
****.
ماشین رو نگه داشتم گفتم: رسیدیم .
پیاده شدم منتظر علی موندم که اونم پیاده بشه .
همراه هم وارد حسینیه شدیم .همه ی بچه ها مشغول انجام کاری بودن ،خانم ستوده با دیدنمون اومد طرفمون .
خانم ستوده: سلام آوا خانم .
من:سلام .
نگاهی به علی کردو گفت: سلام ،شما فکر کنم علی آقا باشین .
علی جواب سلامش رو داد گفت: بله .
یه لحظه از رفتارم داخل ماشین پشیمون شدم .من نمیتونم فراموش کنم .
خانم: آقا رضا بیا اینجا
اقا رضا مسئول بسیج برادران بود ،اومد طرفمون گفت :بله ؟
خانم : علی اقا رو به طرف بقیه برادران راهنمایی کن .
علی اقا رضا ازمون جدا شدن ،روبه خانم ستوده گفتم :خانم ستوده من چیکار کنم ؟
خانم : خب شما این پرچمارو همراه با یکی از بچه ها قسمت خواهران نصب کن .
من:چشم .
به طرف پرچم ها رفتم ، الهه رو دیدم که بیکار یه گوشی نشسته .صداش زدم :الهه بیا کمک من .
الهه نگاهی بهم کرد با لبخند همیشگیش اومد طرفم .
الهه: بله ؟
من:بیا این پرچمارو نصب کنیم .
الهه:باشه .
**
بالاخره کار های حسینیه تموم شد .
منتظر علی وایستاده بودم . که ....
ادامه دارد......🥀
نویسنده فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۲
صدای خنده ی علی اومد ، با آقا رضا معلوم بود خیلی رفیق شدن .
داشتم نگاهشون میکردم ،هنوز متوجه حضور من نشده بودم .
علی : اق رضا ممنون امروز خیلی خوب بود .
رضا: فردا هم اگه دوست داشتی بیا .
علی :باید به بابا بگم .
آقا رضا کمی اینطرف رو نگاه کرد .
اقا رضا:عه آوا خانم اینجایید؟
بعد رو کرد به علی گفت : خب من دیگه برم .
یاعلی مدد
علی : خداحافظ
آقا رضا که رفت علی بدون اینکه نگاهی به اندازد از در خروجی حسینه رفت بیرون .منم پشت سرش راه افتادم .
قفل ماشین رو زدم . سوار شدم .
علی یکمی براش فکر کنم سخت بود ولی بازش کرد ،دوست داشتم کمکش کنم ولی غرورم اجازه نمیداد .
وقتی که سوار شد ، ماشین رو روشن کردم .
تصمیم گرفتم که برم پیش آقا حسین ،اسمه شهید گمنامی که خودم براش انتخاب کردم . ورفیق شهیدم .
علی :کجا میری؟
خواستم کمی اذیتش کنم گفتم :آقا حسین .
علی یکم حالت تعجب به خودش گرفت گفت :حسین دیگه کیه؟
من:رفیقم .
علی :منو پیاده کن میخوام خودم برم
من:چرا پیادت کنم؟ تو هم بیا بریم پیش رفیقم ببین چقدر بهت آرامش میده .
علی حالت خشنی به خودش گرفت گفت: همیشه میری پیش این رفیقت ،؟
من: تقریبا ، وقتایی که دلم میگیره ، تنها کسیه که کمکم میکنه آروم بشم .
علی نفس های عصبی میکشد میگوید: فکر کنم خوشحالی که حافظه مو از دست دادم .
نگاهی بهش میکنم میگویم: نه اصلا خوشحال نیستم . چرا این حرف رو میزنی ؟
چیزی نگفت . ولی فکر کنم کلافه شد .
به من چه کلافه شد .
بعد از چند دقیقه رسیدیم گلزار شهدا از ماشین پیاده شدم منتظر اومدم که علی هم پیاده بشه اما نشد .
رفتم طرفش در ماشین رو باز کردم گفتم : علی اقا لطفا پیاده بشین .
علی با حالتی گفت: من همینجا میمونم تا شما برگردین .
من:علی میخوام بیایی همرام .الان غروبه من میترسم .
علی یه نگاهی کرد بهم گفت: حسین آقا هست چرا میترسی؟
من: خب کسی مثل تو که نمیشه هواسش به من باشه.
ادامه دارد ........🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼