میگفت:
اونیکهتوماهرجبهمنتونه
گناهشروترککنهبدونهکهسختتومرداب
گناهاشغرقشده!!!🚶🏿♂🤚🏾
#قولخودمون
#امام_زمان
شدهالانباخودتبگی
خدایامنقراربودتوبهکنمتوماهرجبت
چقدرزودتمومشد!!💔🚶🏿♂
#قولخودمون
#امام_زمان
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سَختاستعاشِقشوی...
ویـارنخواهد!
دلتنگ"حرم"باشے..
و"اربـاب"نخواهد!(:💔
✅علامه مجلسی فرمودند:
شب جمعه مشغول #مطالعه بودم، به این دعا رسیدم
بسم الله الرحمن الرحیم،
* الْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها
وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها, اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه،
اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ *
✅بعد یک #هفته مجدد خواستم ، آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه از ملائکه ندایی شنیدم ، که ما هنوز از نوشتن #ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم…
رمان عشق گمنام
پارت ۷۱
از حرف های علی این دفعه بغضم نگرفت ،دوست داشتم فریاد بزنم ،صدامو بردم بالا گفتم : چطور گذشته رو فراموش کنم ؟هان چطور؟
علی تو چطور به من میگی حسی بهم نداری در صورتی که چند دقیقا قبل از اینکه تصادف کنی بهم گفتی به اندازه نفرتم به داعش دوست دارم .
با ش میخواهی فراموشت کنم؟ باشه فراموشت میکنم .
سرعت ماشین رو زیاد تر کردم .
علی از رفتارم تعجب کرده بود اینو از اینکه قشنگ خیره شده بود بهم حس کردم .
****.
ماشین رو نگه داشتم گفتم: رسیدیم .
پیاده شدم منتظر علی موندم که اونم پیاده بشه .
همراه هم وارد حسینیه شدیم .همه ی بچه ها مشغول انجام کاری بودن ،خانم ستوده با دیدنمون اومد طرفمون .
خانم ستوده: سلام آوا خانم .
من:سلام .
نگاهی به علی کردو گفت: سلام ،شما فکر کنم علی آقا باشین .
علی جواب سلامش رو داد گفت: بله .
یه لحظه از رفتارم داخل ماشین پشیمون شدم .من نمیتونم فراموش کنم .
خانم: آقا رضا بیا اینجا
اقا رضا مسئول بسیج برادران بود ،اومد طرفمون گفت :بله ؟
خانم : علی اقا رو به طرف بقیه برادران راهنمایی کن .
علی اقا رضا ازمون جدا شدن ،روبه خانم ستوده گفتم :خانم ستوده من چیکار کنم ؟
خانم : خب شما این پرچمارو همراه با یکی از بچه ها قسمت خواهران نصب کن .
من:چشم .
به طرف پرچم ها رفتم ، الهه رو دیدم که بیکار یه گوشی نشسته .صداش زدم :الهه بیا کمک من .
الهه نگاهی بهم کرد با لبخند همیشگیش اومد طرفم .
الهه: بله ؟
من:بیا این پرچمارو نصب کنیم .
الهه:باشه .
**
بالاخره کار های حسینیه تموم شد .
منتظر علی وایستاده بودم . که ....
ادامه دارد......🥀
نویسنده فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۲
صدای خنده ی علی اومد ، با آقا رضا معلوم بود خیلی رفیق شدن .
داشتم نگاهشون میکردم ،هنوز متوجه حضور من نشده بودم .
علی : اق رضا ممنون امروز خیلی خوب بود .
رضا: فردا هم اگه دوست داشتی بیا .
علی :باید به بابا بگم .
آقا رضا کمی اینطرف رو نگاه کرد .
اقا رضا:عه آوا خانم اینجایید؟
بعد رو کرد به علی گفت : خب من دیگه برم .
یاعلی مدد
علی : خداحافظ
آقا رضا که رفت علی بدون اینکه نگاهی به اندازد از در خروجی حسینه رفت بیرون .منم پشت سرش راه افتادم .
قفل ماشین رو زدم . سوار شدم .
علی یکمی براش فکر کنم سخت بود ولی بازش کرد ،دوست داشتم کمکش کنم ولی غرورم اجازه نمیداد .
وقتی که سوار شد ، ماشین رو روشن کردم .
تصمیم گرفتم که برم پیش آقا حسین ،اسمه شهید گمنامی که خودم براش انتخاب کردم . ورفیق شهیدم .
علی :کجا میری؟
خواستم کمی اذیتش کنم گفتم :آقا حسین .
علی یکم حالت تعجب به خودش گرفت گفت :حسین دیگه کیه؟
من:رفیقم .
علی :منو پیاده کن میخوام خودم برم
من:چرا پیادت کنم؟ تو هم بیا بریم پیش رفیقم ببین چقدر بهت آرامش میده .
علی حالت خشنی به خودش گرفت گفت: همیشه میری پیش این رفیقت ،؟
من: تقریبا ، وقتایی که دلم میگیره ، تنها کسیه که کمکم میکنه آروم بشم .
علی نفس های عصبی میکشد میگوید: فکر کنم خوشحالی که حافظه مو از دست دادم .
نگاهی بهش میکنم میگویم: نه اصلا خوشحال نیستم . چرا این حرف رو میزنی ؟
چیزی نگفت . ولی فکر کنم کلافه شد .
به من چه کلافه شد .
بعد از چند دقیقه رسیدیم گلزار شهدا از ماشین پیاده شدم منتظر اومدم که علی هم پیاده بشه اما نشد .
رفتم طرفش در ماشین رو باز کردم گفتم : علی اقا لطفا پیاده بشین .
علی با حالتی گفت: من همینجا میمونم تا شما برگردین .
من:علی میخوام بیایی همرام .الان غروبه من میترسم .
علی یه نگاهی کرد بهم گفت: حسین آقا هست چرا میترسی؟
من: خب کسی مثل تو که نمیشه هواسش به من باشه.
ادامه دارد ........🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۳
علی تعجب میکند ولی چیزی نمی گوید .
همراه من راه می افتد .
بعد از چند به قطعه شهدای گمنام میرسیم .
علی: حسین کوش ؟
من: نگاه اینجاست ،
به سنگ مزار اشاره کردم .
علی:😶😳 یعنی چی ؟
من: این سنگ مزار رو میبینی این مال یه شهید گمنامه. چون اسم نداشت اسمش رو حسین گذاشتم .
علی : اها .
خندم میگرد ولی بروز ش نمیکنم .
مینشینم کنار مزار ،کمی دردل میکنم .
***
موقعی به خود می آیم که میبینم علی نیست .
وای خدا ،بلند میشوم به دنبالش میکردم .
هیچ جا نیست ، یعنی کجا رفته ؟
دوباره به دنبالش میگردم .
کمی بعد کنار یک مزار پیدایش میکنم به طرفش میرم ،که دعوایش کنم ،اما با اشک هایش روبه رو میشوم خیره به مزار شهیدی .واشک میریزد نگاهی به اسم مزار می اندازم .
عه اینکه رفیق شهید علیه ،
علی نگاهی به من میاندازد میگوید : نمیدونم چرا حس میکنم این شهیدو میشناسم .
من: قبل از اینکه حافظتو از دست بدی ،این شهیدو به عنوان رفیق شهیدت انتخاب کرده بودی .
کنار علی مینشینم میگویم:علی تو واقعا چیزی یادت نمیاد ؟
علی با حالتی غصه دار میگوید: نه آوا چیزی یادم نمی آید ،هیچی .
من: علی میدونستی دوست داشتی مدافع حرم بشی؟
علی : ویدا هم دیشب گفت .
من: علی بریم؟
علی:بریم .
علی بلند میشود .راه میافتد منم همراهش همراهش میروم به ماشین که میرسیم .
میگوید:منم بلد بودم که ماشینو برونم ؟
من:آره
ادامه دارد......🥀
نویسنده: فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۴
علی :بنظرت الان میتونم ؟
من:نمیدونم والا توکه حافظه تو از دست دادی . نمیدونم روندن ماشین رو یادت باشه یانه .
علی : میخوام برونم .
من:هان ،من هنوز آرزو دارم 😂.
علی میخندد میگوید : خب تو پیاده بیا .
من:یعنی چی من ماشینمو لازم دارم .
علی:پس سوار شو .
علی به طرف در راننده میرود سوار میشود .
راستی راستی سوار شد 😳
در شاگرد رو باز میکنم سوار میشم میگویم:علی شوخیت گرفته ؟ اخلاقت از چند دقیقه قبل عوض شده .
علی دست پاچه میشود میگوید: نه کی ...گف..ته عوض شده؟
من: چمیدونم والا .
علی:سویچ رو بده من
من: علی نگو که میخوایی خودت رانندگی کنی؟
علی:نمیزاری؟
قاطع گفتم :نه
علی با این حرفم نگاهم میکند بعد دستش رو روی سرش میزاره .
نگران میشوم میگویم:علی حالت خوبه ؟
جواب نمی دهد دوباره میگویم :علی ،علی، .
سرش رو بالا میاره نگاهم میکند میگوید : آوا یچیزی یادم اومد .
سریع میگویم:چی ؟
علی: نمیدونم ،ولی حس میکنم که این نه رو چای دیگه هم شیندم . خودت بهم گفتی همینجوری هم گفتی .
فکر میکنم که ببینم کجا به علی گفتم نه من هیچ وقت به علی نه نگفتم بغیر از یک جایی ،که میخواست بره سوریه..
من :علی میخواستی بری سوریه بهت گفتم نه .
علی : 🙂 سویچرو بده من حس میکنم یاد دارم .
سویچ رو این دفعه بدون هیچ مخالفتی دادم .........
ادامه دارد.......🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۵
یک هفته از اون ماجرایی که با علی دوتایی رفتیم بیرون میگذره .
همچنان علی چیزی یادش نیومده .
امشب وفات حضرت زینبه قرار با عمو حسین اینا بریم حسینه بسیج .
مامان: آوا به بابات زنگ زدم گفت کارش طول می کشه نمیتونه بیاد حسینیه خودمون میریم .
من:باش .
به سمت پله ها میروم ، یکی پس از دیگری طی میکنم تا به اتاقم میرسم .در را باز میکنم .
وارد میشوم .
لباسام رو عوض میکنم . خودم رو توی آینه آنالیز میکنم .
گوشیم رو برمیدارم ،شماره ی ویدا رو میگیرم .
بعد از دو بوق جواب میدهد ...
بلافاصله میگویم
: ویدا کجایی؟
ویدا: سلام ،داریم با آرمان میریم حسینیه .
من: چرا به من نگفتین ؟
ویدا:یهویی شد ،شما ،مامان ،و.....باهم بیایین .
من:پوففف باشه .
گوشی رو قطع میکنم از همین پایین مامان رو خطاب میدهم میگویم:مامان ویدا با آرمان رفته مجبوریم منو تو با عمو حسین بریم .
صدای مامان را میشنوم: باشه ،پس اماده شو
من:اماده ام .
کیفم رو از روی صندلی برمیدارم . واز اتاق بیرون می آیم .
***
من:سلام عمو حسین
عمو:سلام بابا جان
نگاهی به علی می اندازم به فکر فرو رفته .
دلم میخواهد بفهمد به چی فکر میکنه .
من که هروز به او .او به کی یا به چی فکر
میکند .
ادامه دارد .......🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼
رمان عشق گمنام
پارت ۷۶
علی را خطاب میدهم میگویم:علی اقا سلام عرض شد .
علی از فکر بیرون می آید میگوید: هان ...بله ...سلام
خندم میگیرد میگویم: عاشق شدی ها .
از حرف خودم خنده ام بیشتر میشود .
علی چیزی میگوید که من هم میشنوم: به گمونم .
خندم قطع میشود یعنی چی به گمونم ،من حرفم رو به شوخی گفتم .
یعنی عاشق کی شده ؟؟؟؟؟؟
در طول مسیر فکرم همش مشغول حرف علی بود .
با صدا زدن مامان به خود می آیم : آوا هواست کجاست رسیدیم ،اون از علی اینم از تو .
از ماشین پیاده میشوم .همه زود تر از من وارد حسینیه میشوند .
عمو علی به سمت قسمت برادران میروند .ومنو مامان،خاله هم به سمت قسمت،خانم ها میرویم .
روبه مامان میکنم میگویم:مامان من میرم اون ته میشم میخوام تنها باشم .
مامان: باشه اخر مجلس دیگه خودت بیا کنار ماشین آقا حسین شلوغ میشه نمیشه همدیگه رو پیدا کرد
من:باش
از مامان،خاله جدا میشوم .
جای خلوتی را پیدا میکنم میشینم .
سرم رو به ستونی که کنارم هست تکیه میدهم ،نمیدانم چی میشود که گریه ام میگیرد . مداح هنوز روضه نخونده ولی من گریه ام میگیرد
خدایا ،چرا علی اینجوری شد ؟حافظشو از دست داد،منو یادش نمیاد ،مگه نمیخواست مدافع حرم بشه ،؟چی شد ؟
من:حضرت زینب اومدم توی مجلس روضتون بی بی زینب ،شمارو به سر بریده ی برادرتون قسم میدم ، که کاری کنین علی حافظشو بدست بیاره ،امشب تو ماشین یه حرفی رو زد همش تو فکر نکنه ....اصلا ولش کن بی بی زینب اگه علی حافظشو بدست بیاره دیگه مخالفت نمیکنم .که پاسدار حرمتون بشه .
ادامه دارد ......🥀
نویسنده:فاطمه زینب دهقان🌼