eitaa logo
"کنجِ حرم"
264 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
2.1هزار ویدیو
111 فایل
اِشتیاقے‌ڪه‌بہ‌دیدارِتودارَد‌دِلِ‌مَن دِلِ‌مَن‌دانَدومَن‌دانَم‌ودِل‌دانَدومَن حرفی سخنی؟! https://harfeto.timefriend.net/16818490554574 #شروطمون @shorotoinsohbata
مشاهده در ایتا
دانلود
این نظرتون برای من قابل احترامه و چیزی نمیگم چشم حتما فعالیت بیشتر میشه و خودتون در جریانی ایام متحانات هست و اگر بقیه کانال هارو نگاه کنید به همین خاطر روزانه ۲و۳ تا پست میزارن .
۱۶ دی ۱۴۰۰
<||💕👛||> •. •|هدف‌تو🐽🌸 •|این‌نیست‌ڪھ🎪🎟 •|بهتࢪ‌از‌بقیھ‌باشی🏩✨ •|هدف‌تو‌اینھ‌ڪہ‌بهتࢪ🌷🌬 •|از‌چیزی‌باشی‌ڪھ‌قبلا‌بود؎💗🌪
۱۶ دی ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صاحب قـبر بـے نشون سݪام مـادر... بـرا زیـارتـت کجـا بیـآم مـادر؟! ـ━─━━─━─━─━━ ⟮
۱۶ دی ۱۴۰۰
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖤فاطمه 🕯زیباترین واژه هاست 🖤فاطمه 🕯ناموس شاه لافتی است 🖤فاطمه 🕯آلاله آلاله هاست 🖤فاطمه 🕯سوز و گداز ناله هاست 🖤فاطمه 🕯گنجینه ای از خاتم است 🖤فاطمه 🕯چشم و چراغ عالم است 🖤شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه (س) تسلیت 🏴
۱۶ دی ۱۴۰۰
‍ 🌺🌿به فکر نمازت باش مثل شارژ موبایلت! با صدای اذان بلند شو مثل صدای موبایلت! از انگشات واسه اذکار استفاده کن مثل صفحه کلید موبایلت! قرآن رو همیشه بخون مثل پیامهای موبایلت! 🦋حالا آرامشتو بسنج🦋 😔😔❤️❤️😔😔 جهت تعجیل در فرج و شادی روح شهدا 🥀 صلوات +وعجل فرجهم✌️ رفیق شهیدم
۱۶ دی ۱۴۰۰
پروفایل
۱۶ دی ۱۴۰۰
•💛🌻💛🌻💛🌻💛• 🌻 •به قلم آیناز غفاری نژاد• نگاهی به کلید انداختم . پس حالا که پولش رو این ها ندادند مشکلی نداره . رو به آنالی گفتم : - چمدون رو بیار سمت ماشین . با دستم به ماشین اشاره کردم . - اونجا . به سمت ماشین قدم برداشتم و ریموت رو زدم ، صندوق عقب رو باز کردم و با کمک آنالی چمدون رو توی صندوق گذاشتم . کیفم رو ، روی صندلی عقب پرتاب کردم و توی ماشین نشستم . به محض استارت زدن آنالی گفت : + حالا کجا میخوای بری ؟! - یه جای خوب . شروع کردم به رانندگی و در همین حین هم آنالی صحبت کرد : + میگم یه سوال دارم ، البته اگر بهم حمله نکنی . تک خنده ای کردم . - این روزا اعصاب درستی ندارم برای همین یکم تند مزاج شدم . حالا بگو ببینم . + خیلی خب ... میگم آراد کیه ؟! اون روز گفتی به جون آراد قسم . آب دهنم رو با صدا قورت دادم و سرفه ای کردم . - خب جونم برات بگه که ... چیزه ... یعنی برادر دوستمه ، توی شلمچه باهاشون آشنا شدم . خیلی پسر مؤدب و آقایی بود . خواهرش همش می گفت جون آراد دیگه برای منم تبدیل به یه عادت شده . لبخندی زدم . - البته چند وقت دیگه عروسیشه . +که اینطور ... این رو گفتم که شک نکنه و از چیزی بو نبره . اما از درون شکستم . به زبون آوردن این چند کلمه به قدری سخت بود که دهنم خشک شد . ماشین رو یه گوشه نگه داشتم . از صندلی عقب یه بطری آب برداشتم و یه نفس کلش رو سر کشیدم . آنالی دستش رو مشت کرد و با شوخی به بازوم زد . + فکر کردم عاشق ماشق شدی . ولی زکی خیال باطل ! تو و ازدواج ! محاله محاله . خنده ای کردم که چند ثانیه بیشتر دووم نیاورد . + میگم مروا من دیشب درست حسابی نخوابیدم . تا دم دمای صبح بدن درد داشتم . صبح هم که دیگه خودت میدونی . الان یکم استراحت می کنم . حواست باشه خواهشا تصادفی چیزی نکنی که ناکام از دنیا برم . هنوز خیلی جوونم ، باید به فکر ترک باشه . خمیازه ای کشیدم و گفتم : - از بس حرف خواب رو زدی خوابم گرفت . باشه یکم استراحت کن ، فقط کمربندت رو ببند . ادامه دارد ... • 💛🌻💛🌻💛 •
۱۶ دی ۱۴۰۰
•💛🌻💛🌻💛🌻💛• 🌻 •به قلم آیناز غفاری نژاد• جلوی در دانشگاه متوقف شدم و ماشین رو خاموش کردم . چند باری صدای آنالی زدم که خمیازه ای کشید و چشماش رو باز کرد . - رسیدیم . پیاده شو . دستش رو ، روی چشماش کشید و کمربندش رو باز کرد و پیدا شد . من هم پیاده شدم و ریموت رو زدم . همراه با آنالی به سمت ورودی حرکت کردیم . یه لحظه چشمم به بنر راهیان نور افتاد . با یاد راهیان نور و شهدا ، اشک به چشم هام هجوم آورد . چقدر دلم هوای آفتابِ خوزستان رو کرده بود . با صدای آنالی به خودم اومدم . + مروا ... آهای مروا . چشم از بنر گرفتم و به سمتش برگشتم. -ها ؟! چی شده؟! چیزی گفتی؟! پوفی کرد و دستش رو توی هوا تکون داد. + کجایی بابا دوساعته دارم صدات میزنم ! - ببخشید . چی گفتی؟! + میگم برای چی اومدیم اینجا ؟! -میخوام انتقالی بگیریم . + به کجا ؟! لبخند دندون نمایی زدم . -یه جای خوب . دستش رو گرفتم و با هم وارد محوطه دانشگاه شدیم . لبخندی از خوشحالی زدم . دیگه نگاه های دانشجو ها مثل قبل نبود . دیگه حراست دانشگاه بهمون گیر نمی داد . به سمت سالن حرکت کردیم ، بعد از چند دقیقه رو به آنالی گفتم : - بریم بالا ، فقط اتاق رستمی کدوم بود ؟ آنالی در حالی که به سمت پله ها رفت گفت : + اون دری که پیش اتاق خانم معصومی باز میشه . آهانی گفتم و همراهش به راه افتادم . به در اتاقش که رسیدیم ، چندباری به در زدم و بعد از شنیدن صداش وارد اتاق شدیم . - سلام آقای رستمی . خسته نباشید . آنالی هم وارد شد و در رو پشت سرش بست . + سلام آقای رستمی . رستمی نگاهی بهمون انداخت و از روی صندلی بلند شد . ×به به . سلام علیکم خانم فرهمند و خانم کرمی . چه عجب از این طرفا ؟! کمی جلو رفتم و خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب . - راستش این مدت من جنوب بودم که بنا به دلایلی سریع تر برگشتم . ادامه دارد ... • 💛🌻💛🌻💛 •
۱۶ دی ۱۴۰۰