eitaa logo
"کنجِ حرم"
264 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
2.1هزار ویدیو
111 فایل
اِشتیاقے‌ڪه‌بہ‌دیدارِتودارَد‌دِلِ‌مَن دِلِ‌مَن‌دانَدومَن‌دانَم‌ودِل‌دانَدومَن حرفی سخنی؟! https://harfeto.timefriend.net/16818490554574 #شروطمون @shorotoinsohbata
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۵ دی ۱۴۰۰
🌿💚 و بین تمام نداشته هایم خدا را دارم...🙃☝️
۱۵ دی ۱۴۰۰
. . فعال‌مجازی‌زیاد‌ داریم‌اما‌اقا‌دنبال‌فعال‌مهدوۍ‌ِ فعال‌مھدوۍ‌باش(: 🙃
۱۵ دی ۱۴۰۰
📿⌛️ تقسیم بندۍانسان‌ها در روز قیامت♥️🌿 استاد پناهیان🖇🍃
۱۵ دی ۱۴۰۰
۱۵ دی ۱۴۰۰
علیکم السلام 😉 شکر خدا .🌿.
۱۵ دی ۱۴۰۰
8.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⌈💛✨⌋ اهل‌بیٺ‌خود‌تڪامل[🔝]‌یافتۂ توهستن!!! 🎞¦↫! 🕊¦↫!
۱۵ دی ۱۴۰۰
•💛🌻💛🌻💛🌻💛• 🌻 •به قلم آیناز غفاری نژاد• دستی به سر و صورتم کشیدم و رو به آنالی گفتم : - جاهارو بی زحمت جمع و جور کن تا من برم پایین ببینم این ها چرا اومدن . اصلا قرار نبود اینقدر زود بیان . به سمت در رفتم که با یادآوری چیزی برگشتم : - آها ! راستی لباس مناسب بپوش بیا . و پشت بند حرفم چشمکی زدم و از اتاق خارج شدم . خیلی آروم از پله ها پایین اومدم که کامران با دیدنم استکان چاییش رو پایین گذاشت و گفت : × به به دختر خاله ! رسیدن بخیر . چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد . اول صبحی خیلی خشن رفتار کردید ، آتیش تون خاموش شد خداروشکر ؟! بی توجه بهش از کنارش رد شدم و به سمت یخچال رفتم . - اولا سلام . ثانیا رسیدن شما بخیر . ثالثا به شما هیچ ربطی نداره . رابعا ... با پرویی خنده ای کرد و گفت : × چه خبره ! رابعا ، خامسا ، سادسا ... هی پای کسره ، ضمه ، همزه رو وسط میکشی ! پاکت شیر رو از توی یخچال در آوردم . - شما دیشب شمال بودید دیگه ؟! × آره دیگه . - شب تو دریا خوابیدی ؟! با تعجب گفت : × چطور مگه ؟! - که این قدر با نمکی ! پوزخندی زدم و لیوان شیری برای خودم ریختم . به طرفش رفتم و انگشت اشارم رو به سمتش گرفتم وگفتم : - دیگه نبینم بامزه بازی در بیاری . لیوانتم میری میشوری . متکا رو هم جمع می کنی . حله ؟! نگاه معنا داری بهم انداخت که پوزخندی زدم و به سمت تلویزیون رفتم . همین که کنترل رو توی دستم گرفتم و خواستم تلویزیون رو ، روشن کنم در هال محکم باز شد . با دیدن چهره کاوه هین بلندی کشیدم و کنترل رو گوشه ای پرت کردم . به سمتش دویدم . دستام رو ، دو طرف صورتش قرار دادم . - چه بلایی سر خودت آوردی داداش ! این چه قیافه ایه ؟! کامران از توی آشپزخونه با صدای بلندی داد زد : + چی شده مروا ! چرا داد میزنی ؟! با تعجب نگاهم رو به کاوه دوختم که اخم وحشتناکی کرد و بازوم رو گرفت و به عقب هلم داد . ادامه دارد ... • 💛🌻💛🌻💛 •
۱۵ دی ۱۴۰۰
•💛🌻💛🌻💛🌻💛• 🌻 •به قلم آیناز غفاری نژاد• با داد رو به آنالی توپیدم . - مگه به تو نگفتم با لباس مناسب بیا بیرون ! از روی تخت بلند شد و با عصبانیت گفت : + دیگه خیلی داری پرو میشی ! اگر مزاحمم بگو برم ، لازم نیست جلوی همه پا بزاری رو غرورم و هرچی از دهنت در اومد بگی ! بد و بیراه هم نمی گفت ، خیلی تند رفته بودم . - آنالی ببین ... میدونم تند رفتم . اما کاوه رو که میشناسی . به شدت غیرتیه . کامران خواست ازم انتقام بگیره . به همین خاطر از نقطه ضعفم استفاده کرد . کاوه با دیدن تو و اون لباس هات ، شکش بیشتر شد . ب ... خواستم ادامه بدم که صدای خنده هایی از پایین به گوشم رسید . نگاهی به آنالی کردم و بدون هیچ حرفی به سمت در اتاق رفتم . چند پله پایین اومدم و با دیدن قیافه مامان و خاله زهره اخمی روی صورتم نشوندم . یه خبرایی شده و من بی خبرم ! خاله زهره ، اونم اینجا . جور در نمیاد . برای اینکه ضایع نشم راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم که مامان با صدای بلندی گفت : × مروا خانوم فرهمند ! خوش گذشت ؟! پوزخندی تحویلش دادم . - چه جورم ، حسابی . به سمت آشپزخونه اومد و گفت : + کاملا مشخصه ‌! خوشی زده زیر دلت دیگه . همین جوری راه میری رو پولای بابات رو خرج می کنی ، من هم بودم بهم خوش میگذشت . فقط برای خودت بیکار و بی عار بگرد . دختره الاف . نگاه های همه به سمت ما برگشت . با تعجب بهش زل زدم ، غیر ممکنه این مادر من باشه ! غیر ممکنه ! کیکی که توی دستم بود رو ، روی زمین انداختم و با صدای بلندی گفتم : - اصلا می فهمی چی میگی ؟! خوشی زده زیر دل تو ! پولای بابا رو تو داری خرج می کنی نه من ! میدونی داری چی میگی ! کدوم پول ؟! پول چی کشک چی ؟! با عصبانیت انگشت اشارم رو بالا آوردم و به سمتش گرفتم . - اون شبی که توی تب داشتم میسوختم ، اون شبی که تا مرز تشنج رفتم و برگشتم . تو بالای سرم بودی ؟! تو که اورت اورت داشتی عکس های یهویی توی شمال میگرفتی ! اون شب تا مرز تشنج رفتم ، میدونی چی میگم ؟! تا مرز تشنج رفتم . به اون بابایی که داری ازش دم میزنی زنگ زدم تا هزینه های بیمارستان رو پرداخت کنه . اما اون چی کار کرد ؟! رو به جمع با فریاد گفتم : - فکر میکنید اون چی کار کرد ؟! تلفن رو ، روی من قطع کرد ! توی اون شهر غریب کسی نبود بهم کمک کنه ، ساعت ۴ صبح به این و اون رو زدم تا هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنن . آره خوشی زده زیر دل من ! خوشی زده زیر دل منی که توی تک تک اون لحظات ، مرگ رو به چشمم دیدم اما تو و اون شوهر با غیرتت ، با خودتون نگفتید ما یه دختر داشتیم به اسم مروا . تو اصلا می فهمی داری چی میگی ؟! اون شبی که تصادف کردم چی ؟! از اونم برات بگم ؟! از شکستن سرم ، از شکستن دستم ... تو سرت روی متکا بود و راحت خوابیده بودی خواب جزایر هاوایی رو میدیدی ولی من چی ؟! توی شهر غریب توی بیمارستان ! تو اصلا مادر نیستی ! مادر نیستی بفهم ‌! با دستام به عقب هلش دادم و به سمت هال رفتم . ادامه دارد ... • 💛🌻💛🌻💛
۱۵ دی ۱۴۰۰
•💛🌻💛🌻💛🌻💛• 🌻 •به قلم آیناز غفاری نژاد• کاوه گوشه مبل نشسته بود و سرش رو انداخته بود پایین . رو بهش پوزخندی زدم و گفتم : - عه سلام برادر غیرتی . چی شد رگ غیرتت ورمش خوابید ؟! چرا به اینا نمیگی تا چند دقیقه پیش چه تهمتایی بهم زدی ؟! چرا بهشون نمیگی تا چند دقیقه پیش داشتی یقه پاره میکردی ؟! تو کجا بودی ؟! تو کجا بودی وقتی جلوی پسر مردم غرورم شکست ؟ تو کجا بودی وقتی پسر مردم اومد یه سیلی خوابوند توی گوشم ؟! دیگه اشکام سرازیر شده بود . اما با این حال ادامه دادم . - تو کجا بودی شبایی که توی بیمارستان از درد توی خودم مچاله می شدم ولی دم نمیزدم که مبادا کسی صدام رو بشنوه . تو کجا بودی وقتی من بخاطر چندر غاز رفتم زیر منت مردم ؟! تو کجا بودی وقتی زیر آفتاب سوزان خوزستان بیهوش شدم و تا دم مرگ رفتم ! ها ؟! کجا بودی ؟! اون موقع غیرت نداشتی ؟! داد زدم: - جواب منو بده ‌! چرا اون موقع یه زنگ نزدی؟! آره ، همش تو این فکر بودی که چطور دل دختر مردم رو به دست بیاری ! دیشب کجا بودی ؟‌! وقتی من رفتم وسط پارتی تا انتقام رفیقم رو ازشون بگیرم . وقتی دوستم رو کتک زدم . وقتی مجبور بودم بین پاکیم و رفیقم ، یکی رو انتخاب کنم؟! اون موقع بهت زنگ زدم . اولین جمله ای که گفتی این بود: چرا پولای من رو تموم کردی . به ولای علی قسم ، تا هفته بعد دو برابر اون پول رو به حسابت میریزم . کاوه همچنان سرش پایین بود و حرفی نمی‌زد . حرفی هم نداشت که بزنه . با داد رو به جمع گفتم : - از این خونه میرم ! روی پای خودم می ایستم ! تا قدر آدم رو بدونید . برای همتون متاسفم . تازه فهمیدم شما کی هستید . تازه فهمیدم که این همه سال با کیا زندگی میکردم . به سمت اتاقم دویدم و در رو با شتاب باز کردم . از چهره گریون آنالی متوجه شدم همه حرفام رو شنیده . اشک هام رو پاک کردم و به سمت کمدم رفتم و چمدون بزرگی رو در آوردم . ادامه دارد ... • 💛🌻💛🌻💛 •
۱۵ دی ۱۴۰۰