|•جبههفرهنگیشهیدسیاهکالیمرادی•|🇮🇷🇵🇸
🔸توصیهی آقا امام زمان علیه السلام به توسل به عمه بزرگوارشان حضرت زینب کبری (سلام الله علیها)در گرفتاریها و مشکلات
🔸حجت الاسلام انصاریان
@modofeh
#معلم_فراری #پارت_پنجم یونس در حالي كه خنده اش گرفته، ميگويد : «راست گفتي ها... الان روزهاش
باطل ميشود.»
بعد دست دراز ميكند تا گندم را از دهان مورچه بگيرد. ابـراهيم مـيگويـد :
«نه...نه. اين كار را نكن، گناه دارد. ميداني بيچاره از كجا اين دانه را بـا خـودش
آورده؟ بابام ميگويد اين حق مورچه است. هر كـي حـق مورچـه را از دهـنش
بگيرد، ظلم كرده.»
ـ ظلم ؟!
ـ بله، ظلم. مگر يادت نيست آقا معلم دربارة حق النّاس و حق االله ميگفـت ؟
حق النّاس، حق مردم است؛ حق االله، حق خدا. مثلاً اگر ما مردم آزاري كنيم، حق
النّاس را زير پا گذاشته ايم. اگر هم نماز نخوانيم يا روزه نگيريم، حق االله را.
يونس با شوخي ميگويد : «و اگـر گنـدم را از دهـن مورچـه بگيـريم؛ حـق
المورچه را زير پا گذاشتهايم !»
ابراهيم در حالي كه ميخندند، كاسه را برميدارد. از آب كوزه پر ميكند و در
سفره ميگذارد. آنگاه رو به يونس ميكند و ميگويد :«بسم االله.»
يونس ميگويد : «اول تو شروع كن.»
ـ نه... اول تو. لب هاي هر دو از تشنگي خشكيده و شكم هايشان از گرسنگي به صـدا در آمـده
است. ابراهيم ياد حرف پدرش مي افتد كه ميگفت : روزه، آدم را ياد گرسـنه هـا
مي اندازد.
از دور، صداي ماشين ميآيد... و صداي سم چند اسب كه چهار نعل ميتازند.
ابراهيم به خودش ميآيـد... و يـونس هـم. آن دو تـازه لقمـة اول را بـه دهـان
گذاشته اند كه متوجه صدا ميشوند. يونس با خوشحالي ميگويد : «صداي وانـت
رجبعلي ميآيد.»
ابراهيم ميخندد و ميگويد : «آخ جان ! گندم ها را كه ببريم بفروشيم، خستگي
يك سالة باباهامان در ميآيد.»
ـ پس بزن برويم.
ـ كجا؟ پس افطار چي؟
ـ ولش كن... يك لقمه نان بردار، تو راه ميخوريم.
يونس و ابراهيم از آلاچيق بيرون ميآيند و به جاده نگاه ميكنند. ميرزا يوسف و كربلايي هم كارهايشان را رها ميكنند و چشم به جاده ميدوزنـد. آنهـا وقتـي
صداي سم اسبها را ميشنوند، با نگراني به يكديگر نگاه ميكنند.
ابراهيم و يونس وسط جاده مي ايستند تا با رجبعلي سلام و عليك كنند. ابراهيم
متوجه تفنگچي هايي ميشود كه همراه ماشين باري پيش مي آيند و تا مـيخواهـد
موضوع را به يونس بگويد، ناگهان صداي گوشخراش شليك يك گلوله، آن دو را
از جا ميپراند.
ميرزا يوسف و كربلايي تا صـداي گلولـه را مـيشـنوند، چنگـك هايشـان را
برميدارند، با خشم و غضب جلو گوني هاي گندم ميايستند. تفنگچي ها بـه مزرعـه
میرسند. #ادامه_دارد #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد. @modofeh
#معلم_فراری. #پارت_ششم. آنها یونس و ابراهيم را با لگد كنار ميزنند و به طرف گندمها ميرونـد.
ماشين باري از روي مزرعههاي مردم دور ميزند و تا نزديكي گونيهاي گندم پيش
ميرود. رانندة ماشين سيگار ميكشد؛ تفنگچيهـا هـم. آنهـا آرام آرام بـه ميـرزا
يوسف و كربلايي نزديك ميشوند. ابراهيم و يونس هر يك سنگي برميدارند تا از
پدرانشان دفاع كنند.
صداي تيراندازي، آن دو را در جا ميخكوب مـيكنـد. تفنگچـيهـا، اطـراف
كربلايي و ميرزا يوسف را به گلوله ميبندند. سپس با شلاق به آنها حمله ميكنند
و ذيلشان ميكنند. ابراهيم و يونس با سـنگ بـه تفنگچـيهـا حملـه مـيكننـد.
تفنگچيها با اسب به طرف آنها ميتازند و با شلاق زمينگيرشان مـيكننـد. همـان
لحظه يكي داد ميزند : «يالا...ّ زود بيندازيد بالا، راه بيفتيم. پدرسوختههاي مفـت
خور ميخواستند حق ارباب را ندهند. يكي يك گوني براي خودشـان بگذاريـد،
بقيهاش را بار بزنيد، ببريم.»
راه ميافتد. ماشين پر از گندم به دنبال او حركت ميكند. مورچـههـا در زيـر
چرخ ماشين باري و زير سم اسبها له ميشوند. بغض، گلوي ابـراهيم و يـونس را
ميگيرد. وقتي تفنگچيها ميروند، ابراهيم و يونس به سراغ پدرهايشان ميروند تا
از حال و روزشان مطلع شوند.
كربلايي و ميرزا يوسف با چشماني پر از اشك به جاده نگاه ميكننـد... و بـه
پسرهايشان. ابراهيم وقتي نگاهش به دستهاي پينه بسته و لبهاي خشـكيدة پـدرها
ميافتد، بغضي سنگين در گلويش احساس ميكند. او به ياد حق االله و حق النّاس
ميافتد؛ حقوقي كه در يك چشم برهم زدن، فداي خودخواهي ارباب شد! #ادامه_دارد. #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد. @modofeh
#معلم_فراری. #پارت_هفتم. این قسمت آشی که یک وجب روغن داشت: ظهر است. سربازها با لب و دهـان خشـكيده جلـو سـالن غـذاخوري صـف
كشيدهاند. راديـو، دعـاي روز اول مـاه رمضـان را مـيخوانـد. گروهبـان، لـب
خشكيدهاش را با زبانش خيس كرده، با دلشوره به ساعتش نگاه ميكند.
صداي شيپور آماده باش، همه را به خود ميآورد. همـه خودشـان را جمـع و
جور ميكنند و براي استقبال از سرلشكر آماده ميشوند. ماشـين سرلشـكر نـاجي
جلو ساختمان غذاخوري ميايستد. گروهبان به استقبال ميرود. رانندة ماشين زود
پياده ميشود و در را براي سرلشكر باز مي كند. سگ پشمالوي سرلشكر از ماشين
پايين ميپرد و دم تكان ميدهد. لحظهاي بعد، سرلشكر ميآيد. همه به احتـرام او
پا ميكوبند. از راديو دعا پخش ميشود. سرلشكر، سيگارش را روشن مـيكنـد و
با اشاره به گروهبان ميفهماند كه راديو را خاموش كند.
گروهبان دوان دوان ميرود. سرلشكر همراه بـا سـگ و راننـدهاش بـه طـرف
آشپزخانه راه ميافتد.
سربازان آشپز در كنار ديگهاي غذا به حالت خبردار ايستادهاند. سـگ پشـمالو
سرلشكر وارد آشپزخانه ميشود. به طرف ديگهاي غذا مـيرود و بـو مـيكشـد.
يونس ميخواهد با لگد سگ را از اطـراف ديگهـا دور كنـد كـه سرلشـكر وارد
ميشود يونس و آشپزهاي ديگر به احترام او پا ميكوبند. سرلشكر، آشـپزها را از
نظر ميگذراند، سپس رو ميكند به يونس.
ـ مسئول آشپزخانه كجاست؟
ـ رفته مرخصي. ـ احمق، بگو رفته مرخصي، قربان !
ـ رفته مرخصي، قربان.
ـ كي برميگردد؟
ـ فردا برميگردد، قربان.
سرلشكر ميرود سر ديگ غذا. يك چنگ پلـو برمـيدارد و مزمـزه مـيكنـد.
ميگويد: «يك بشقاب و قاشق بياوريد.»
يكي از آشپزها، بشقاب و قاشقي به سرلشـكر مـيدهـد. او مقـداري پلـو در
بشقاب ميريزد و رو ميكند به آشپزها.
ـ بياييد جلو ببينم. يالاّ تند باشيد.
آشپزها ترسان جلو ميروند. سرلشكر به دهان هر كدام يك قاشق برنج ميريزد
و ميگويد: «بخوريد، قورتش بدهيد.»
يونس خودش را با اجاق سرگرم مـيكنـد. سرلشـكر متوجـه مـيشـود و بـا
عصبانيت داد ميزند: «هو، نكبت... مگر حاليات نشد گفتم بياييد جلو؟»
يونس معذرتخواهي ميكند و پيش ميرود. سرلشكر يك قاشق برنج به دهان
او ميريزد و ميگويد: «شروع كنيد. فقط مراقب باشيد هر سربازي از گرفتن غـذا
خودداري كرد، فوراً به من معرفياش كنيد.»
يونس در حالي كه مشغول كشيدن برنج در بشقابهاست، منتظر فرصتي است تا
برنج را از دهانش بيرون بريزد. خداخدا ميكند سرلشكر وادار به صحبتش نكند...
والاّ مجبور ميشود روزهاش را باطل كند يا روزهدارياش را فاش كند. يك لحظه
به ياد ابراهيم مي افتد. اگر او به مرخصي نرفته بود و اينجا بود بـا سرلشـكر چـه برخوردی میکرد؟. #ادامه_دارد. #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد @modofeh
پارت ها را خوندین.چطور بود https://daigo.ir/secret/6591365508
|•جبههفرهنگیشهیدسیاهکالیمرادی•|🇮🇷🇵🇸
منم ایرانی تو حساب کن روی شیعه های سلمانی😇. @modofeh
Amir Hossein Zaheri - نیک موزیکAmir Hossein Zaheri - Arze Salam.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
منم ایرانی تو حساب کن روی شیعه های سلمانی. @modofeh
دعا میکنم خدا ۵ تا از این گوگولی ها نصیبتون کنه.😍🤍ولی قبل از اون لیاقتشو بهتون بده
#حسینیه_ثارالله
#ولادت_حضرت_زینب
@modofeh
هلاکت صلاحالدین فاروقی رهبر گروهک تروریستی جیشالعدل
در حمله هوایی مشترک ایران و پاکستان، صلاحالدین فاروقی در کنار نفر دوم و سوم این گروهک به هلاکت رسیده است.
@modofeh
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏳ وقتی که حضرت عزرائیل برای قبض روح حضرت نوح آمد
♦️ حضرت نوح گفت : وقت تمام شد ؟
🔸حضرت عزرائیل گفت : بله تمام شد و زمان اجل رسیده است ...
♦️حضرت نوح گفت : چه زود!😳
@modofeh