eitaa logo
|•جبهه‌فرهنگی‌شهید‌سیاهکالی‌مرادی•|🇮🇷🇵🇸
771 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
4هزار ویدیو
19 فایل
امیداست‌جبهه‌فرهنگی‌که‌عقبه‌است... توسط‌تمامی‌جوانان‌رعایت‌شود. (‌ #از_شهید_بگو‌ )‌با‌سرچ‌این‌هشتگ‌مطالب‌مربوط‌به‌شهیدحمید‌براتون‌بالامیاد. کپی؟!حلال‌ِمومن تااینجااومدی‌یهویی۵تاصلوات‌شهیدُمهمون‌کن🙂
مشاهده در ایتا
دانلود
39.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ بی نظیره و انشالله به مطالبش عمل کنیم و خیر و برکتش برای همه ما جاری بشه و لطفا برای عزیزان تان هم ارسال کنید که بی نظیره💯 الهی شکر یا علی مدد بی حد و عدد ┄┄┅┅┅❅🌷❅┅┅┅┄┄
بسم الله الرحمن الرحیم شروع رمان نیمه شبی در حلّه خلاصه داستان : نیمه شبی در حله، داستانی جذاب است که در قالبی متفاوت از دیگر کتاب‌های دینی می‌کوشد مضامین عمیق دینی به ویژه در زمینه انتظار ظهور منجی عالم بشریت و وظایف مسلمانان در زمان غیبت را ترسیم کند.  این اثر داستان یک جوان اهل تسنن است كه کم‌کم با مذهب تشیع آشنا می‌شود.
نیمه شبی در حلّه 🔹 خداوند مهربان، زیبایی فراوانی به من داده بود. پدربزرگم، که خود نیز هنوز از زیبایی بهره ای داشت، گاهی میگفت: تو باید در مغازه کنار من بنشینی و در راه انداختن مشتری ها کمکم کنی؛ نه آنکه تمام وقت خود را در کارگاه بگذرانی. می گفت: من دیگر ناتوان و کُند ذهن شده ام. تو باید کارها را به دست بگیری تا مطمئن شوم که پس از من از عهده اداره کارگاه و مغازه برمی آیی. در جوابش گفتم: من باید زرگزی را چنان فرا گیرم که در این فن به استادی برسم و دست کم در شهر حلّه، کسی مانند من نباشد. با تحسین نگاهم می کرد و می گفت: تو همین حالا نیز استادی. بعد آه می کشید، اشک در چشمانش حلقه می زد و می گفت: وقتی پدر خدا بیامرزت در جوانی از دنیا رفت، دیگر فکر نمی کردم امیدی به زندگی داشته باشم. خدا مرا ببخشد! چقدر کفر می گفتم. کسب و کار را به شاگردان سپرده بودم و بیشتر وقتم را در حمام ابوراجح می گذراندم. اگر دلداری های ابوراجح نبود، دق کرده بودم. مادرت با اسرار پدرش دوباره ازدواج کرد و به کوفه رفت. شوهر نامردش حاضر نبود تو را بپذیرد و سرپرستی تو را که چهار ساله بودی به من سپردند. خدا را شکر که تو را به من دادند. با آنکه این قصه را بارها از پدربزرگم شنیده بودم باز گوش می دادم. --- ابوراجح می گفت: این یادگار فرزند تو است. سعی کن او را به ثمر به رسانی. او می گفت: از پیشانی نوه ات چنین می خوانم که آنچه را در پدرش امید داشتی، در او خواهی یافت. من ابوراجح را دوست داشتم. او صاحب حمام بزرگ و زیبای شهر حلّه بود. از همان دوران خردسالی هرگاه پدربزرگم مرا به مغازه می آورد، به حمام می رفتم تا ابوراجح را ببینم و با ماهی های قرمزی که در حوض وسط رختکن بود بازی کنم. بعدها او نیز دختر کوچولویش ریحانه را گهگاه با خود به حمام می آورد. من دست ریحانه را می گرفتم و با هم در بازار و کاروان سراها پرسه می زدیم و گشت و گذار می کردیم‌. زمانی که ریحانه شش ساله شد، دیگر ابوراجح او را به حمام نیاورد. از آن پس، فقط گاهی او را می دیدم. با ظرفی غذا به مغازه ی ما می آمد و در حالی رویش را تنگ می گرفت، به من می گفت: هاشم، برو این را به پدرم بده. بعد هم زود می رفت. اکنون سالها بود که او را ندیده بودم. یک بار پدر بزرگم که خوشحال و سرزنده بود، گفت: هاسم، تو دیگر بزرگ شده ای. کم کم باید به فکر ازدواج باشی. من می خواهم دامادیت را ببینم. اگر خدا عمری داد و بچه هایت را هم دیدم، شرمنده لطف الهی خواهم بود و دیگر هیچ آرزویی نخواهم داشت. نمیدانم چرا در آن لحظه یاد ریحانه افتادم. یک روز که پدر بزرگم از حمام ابوراجح، باز می گشت به کارگاه آمد و بی مقدمه گفت: حیف که این ابوراجح شیعه است، وگرنه دخترش ریحانه را برای تو خواستگاری می کردم. با شنیدن نام ریحانه، دلم فرو ریخت. خودم را به بی تفاوتی زدم و پرسیدم: حال چه شده که به فکر او افتاده اید؟  روی چهار پایه ای نشست و گفت: شنیده ام که دخترش حافظ قرآن است و به زن ها قرآن و احکام می آموزد. به خودم گفتم چقدر خوب است که همسر انسان دارای چنین کمالاتی باشد. وقتی پدربزرگم برخاست تا از پله ها پایین برود، دستش را به یکی از ستون های کارگاه گذاست و گفت: این ابوراجح فقط دو عیب دارد و بزرگی گفته است: در بزرگواری یک مرد همین بس که عیب هایش به شمارش درآید. بارها این مطالب را گفته بود. پیش دستی کردم و گفتم: می دانم. اول آنکه شیعه متعصب است و دوم اینکه از زیبایی بهره ای ندارد. آفرین! همین دوتاست. اگر تمام ثروتم را نزدش امانت بگذارم، اطمینان دارم که سر سوزنی در آن خیانت نخواهد کرد. اهل عبادت است؛ فاضل است؛ خوش اخلاق و خوش صحبت است؛ همیشه برای کمک آماده است؛ اما همان طور که به زیرکی دریافتی، بهره ای از زیبایی ندارد و مانند دیگر شیعیان گمراه است. خدا او را هدایت کند! چقدر دلم می خواهد که با گمراهی از دنیا نرود! پدر بزرگم با تصمیمی ناگهانی دوباره برگشت، دست هایش را روی میز ستون کرد و طوری که دیگر شاگردانش نشنوند، گفت: برای یک حمامی، زیبایی چندان مهم نیست؛ ولی یک زرگر باید زیبا باشد ال وقتی جنسی را به مشتری ها عرضه می کند آنها به خریدن رغبت نشان دهند. مشغول کارگذاشتن یاقوتی میان یک گردن بند گران قیمت بودم. دستش را روی گردن بند گذاشت و در حالی که چشم های درشت و درخشانش را کاملا" گشوده بود، گفت بلند شو برویم پایین؛ از امروز باید در طبقه پایین کارکنی. کاغذ های لوله شده ای را که روی آنها طرح هایی برای زیورآلات ظریف و گران قیمت کشیده بودم از روی طاقچه برداشتم و روی میز باز کردم. --- پدربزرگ، خودت قضاوت کن. طراحی و ساخت اینها مهم تر است یا فروشندگی؟ با خونسردی کاغذها را لوله کرد و آنها را به طرف بزرگترین شاگردش، که برای خود استادی زبردست شده بود، انداخت. شاگرد لوله کاغذ رااز هوا گرفت. --- نعمان تو از این پس آنچه هاشم طراحی می کند، می سازی.
باید چنان کار کنی که او نتواند هیچ گونه اشکال و ایرادی بر تو بگیرد. نعمان کاغذها را بوسید و گفت: اطاعت میکنم، استاد! سری از روی تاسف تکان دادم. پدربزرگ به من خیره شده بود. گفتم: پس اجازه بدهید این یکی را تمام کنم؛ آن وقت.... باز دستش را روی گردن بند گذاشت. --- همین حالا! لحنش آرام اما نافذ بود. پیش بند را از دور کمدم باز کردم. آن را روی چهار پایه ام انداختم و در میان نگاه خیره شاگردان، پشت سر پدر بزرگ از پله ها پایین رفتم.
داستان نیمه شبی در حلّه 🔹 ....نگاهم به این طرف و آن طرف می پرید. می ترسیدم دو فروشنده دیگر و پدر بزرگم متوجه  حالتم شده باشند. مادر ریحانه گوشواره ها را برداشت تا آن را به دخترش نشان دهد. خاطره های کودکی به ذهنم هجوم آورده بودند. به این می اندیشیدم که چگونه روزی با ریحانه هم بازی بودم. ولی حالا پسندیده نبود که به او نگاه کنم. می دانستم که ما دیگر آن کودکان دیروز نیستیم. پدربزرگ، با اخمی دلپذیر، دستش را دراز کرد. مادر ریحانه گوشواره ها را کف دست او گذاشت. --- نه خانم، این اصلا" در شان ریحانه ی عزیز ما نیست. کسی که حافظ قرآن است و احکام و تفسیر می داند، باید گوشواره ای از بهشت به گوش کند. ما متاسفانه چنین گوشواره ای نداریم؛ ولی بگذارید ببینم کدام یک از گوشواره های ما برای دخترم برازنده است. پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من آن را طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که پدربزرگ آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ اما بعید بود که مادرش زیر بار قیمت آن برود. گوشواره ها را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم. --- طراحی و ساخت این گوشواره ها، کار هاشم است حرف ندارد. مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد. واقعا" زیباست؛ ولی ما چیزی ارزان قیمت میخواهیم. پدربزرگ به جای اولش برگشت. من می خواهم نظر ریحانه را بدانم. تو چه می گویی دخترم؟ خیلی ساکتی! کنجکاوانه به ریحانه نگاه کردم تا ببینم چه می گوید. شبحی از صورتش را در نور دیدم. همان ریحانه روزگار گذشته بود. دستش را باز  کرد و دو دیناری که در آن بود را نشان داد. --- از لطف شما متشکرم؛ اما فکر کنم این دو سکه به اندازه کافی گویا باشند. آهنگ صدایش نیز آشنا بود. پدربزرگ خندید و گفت: چه نکته سنج و حاضر جواب! مادر ریحانه گوشواره ها را روی قفسه گذاشت و با نگاهش همان گوشواره های اولی را جست و جو کرد. پدربزرگ گوشواره های گران بها را درون جعبه ی کوچکی که آستر و جلد آن از مخمل بنفش بود قرار داد و آن را جلوی مادر ریحانه گذاشت. --- از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است. در دلم به پدربزرگم آفرین گفتم. از خدا خواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی آن ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم. چهار زن وارد مغازه شدند. پدربزرگ آنها را به دو فروشنده دیگر حواله داد. مادر ریحانه جعبه را به طرف پدربزرگم برگرداند. --- من می دانم که قیمت  این گوشواره ها خیلی بیشتر است. ما نمی توانیم اینها را ببریم. پدربزرگ جعبه را به جای اولش برگرداند و ابروها را در هم فرو برد. --- به خدا قسم ، باید آن را ببرید. این گوشواره ها از روز اول برای ریحانه ساخته شده است. شما آن دو دینار را بدهید و بروید. من خودم می دانم و ابوراجح. بالاخره ما خرده حساب هایی با هم داریم. پدربزرگ با زبانی که داشت سرانجام آنها را راضی کرد گوشواره ها را بردارند و با خود ببرند. وقتی ریحانه دو دینار را روی پارچه گلدوزی شده قرار داد، مادرش گفت: این دست مزد گلیم هایی است که ریحانه بافته است. پدربزرگ سکه ها را برداشت و سپس آنها را در دست من گذاشت. --- این سکه ها را باید به هاشم بدهم تا او هم دستمزدی برای کارش گرفته باشد. تصمیم گرفتم آن دو سکه را برای همیشه نگه دارم........
سلام رفقا به خدا شرمنده یک مشکلی پیش اومد نتونستم به پیشنهاد دوستمون عمل کنم امشب میزاریم تا فردا صبح اگر خواستید اعلام کنید پیوی تا تعداد صلوات ها مشخص بشود، تروخدا حلالم کنید شرمندم
|•جبهه‌فرهنگی‌شهید‌سیاهکالی‌مرادی•|🇮🇷🇵🇸
چرا که نه، داخل کانال قرار میگیره ببینیم استقبال چقدره😁
برای شادی روح آقا حمید سیاهکالی، برادر عزیزمان، انشاالله سه تا کارو انجام بدیم ۱)نماز اول وقت ۲)تا حد امکان صلوات با عجل فرجهم ۳)خواندن قران(هر چقدر که در توانتونه) منتظریم اعلام بشه داخل پیوی یا علی مدد