دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد
" آخرین نجواها "
_پیشکش به In Utero
با نهایت ادب ؛
خورشید رو به غروب
گوشه آرام من
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
" آخرین نجواها "
_پیشکش به @acane93
با نهایت ادب ؛
خورشید رو به غروب
گوشه آرام من
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
" آخرین نجواها "
_پیشکش به آخرین نوشته های او
با نهایت ادب ؛
خورشید رو به غروب
گوشه آرام من
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است
" آخرین نجواها "
_پیشکش به https://eitaa.com/N1iyax
با نهایت ادب ؛
خورشید رو به غروب
گوشه آرام من