غمگینترین بخشِ ماجرا اینجاست کھ
قبول کردی این آدمی کہ جلوت نشسته
دوسِت نداره، ولی تو هنوز دوستش داری.
یعنی اگه یہ روزی اومدی پیشم و گفتی،
روزات طۍِ این چند سال چطور بود ؟
بهت از حال و روزام یه چیزایی میگم کہ
خودت از نبودنت خجالت میکشي .
پس دلتنگیهایم را چگونه تحمل کنم ؟
• فَکَیْفَ أَصْبِرْ عَلَیٖ فِرَاقِّكَ ..
من میروم، وَ کلیدِ این خانهی دلگیر را،
زیرِ هیچ گُلدانی نخواهم گذاشت. دلتنگ
کھ شدی، و آمدی وُ نبودم، برنگرد. باران
هرگز شبیهِ آنچه بود، به آسمان برنمیگردد ..