تو باعث شدي من هر روز برام مثله
جهنم شه، وقتي شب میشه دلم بیشتر
از هر روز تنگت میشه، تو من رو با
دستایِ خودت با مرگ روبرو کردی .
تو هموني بودی ك میساختي خندههامو
پاک میکردی اشکهام رو با دستات .
ولي با همون دستات دستام رو ول کردی
و نفسم بند اومد =))).
« خاطرم نیست کسی بھ غیر از تو »
اما انگار همه، همه، همه، از خاطرِ تو ؛
میگُذرند، « اِلا من »
هر چہ دورتر میشوي، من، عاشقتر میشوم!
و هر چه نزدیکتر میآیی، بیتابتر میشوم
گویی عاشق کھ باشی، دور یا نزدیك فرقـے
ندارد، حتی اندك یادِ تو کافیست، برای بیتاب
بودن =) .
چگونہ باور کنم . . ؟ عاشقانههایم را چہ
کنم؟ هَراس داشتم از تنهایـے . . همهی عمر
از همین لحظه ترسیدم، میترسیدم .
بیبهانه بہ تو فکر میکنم، راه میروم بہ تو
فکر میکنم، بہ مهمانـے میروم به تو فکر
میکنم؛ کتاب میخوانم بہ تو فکر میکنم
بیدارم، بہ تو فکر میکنم، از تو یك نسخه در
من نفس میکشد، تو درونِ منۍ ! کسی درونِ
تو هست :) ؟