تو را من دیدھام با او، بماند حال وُ احوالم
به هم میآمدید اما، تو سهمِ قلبِ من بودۍ ..
اگہ یه روزی، یه لحظهایی، یه ساعتی، دیدی
من ساکتم، یعنی باید نازم وُ بکشی =)) .
ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
- دلت کہ گرفت، بیا وُ در من قدم بزن،
من برایت خیابانی میشوم، بیانتها ..
ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
یہ داستان غمیگن بگم؟ بهترین دوستت توۍ شهرِ دیگه زندگی میکنه.
یہ داستان غمگین بگم؟
من انقدر ازت دورم که نمیدونم خوبی یا نه.
ـ عَزیزِ¹²⁸ ـ
یہ داستان غمگین بگم؟ من انقدر ازت دورم که نمیدونم خوبی یا نه.
یہ داستانِ غمگین بگم؟
من انقدر دوستدارم که اخلاقهای بدتم
دوست دارم.
فرقی نداشت، دیشب وُ امشب برای من جز
اونکه، به نبودِ تو یه شبِ دیگههم اضافه شد.