تلخيِ روزگار از اونجایی شروع میشه که
خیلی چیزها رو میشه خواست، اما نمیشھ
داشت.
آدما میتونن تو رو از همہچی متنفر کنن،
از آهنگ موردعلاقهت، از زمین، از زمان،
حتی از خودت (: .
من فقط نیاز داشتم بهت زنگ بزنم وُ بگي
جانم، منم هیچینگم وُ بزنم زیرِ گریه . . .
بعضی از آهنگای قدیمي، شبیهِ باتلاق
میمونن، توشون گیر کردی وَ نمیتونی
بیایی بیرون .
از پلههای یه ساختمانِبلند، بالا رفتم حتی
فکر برگشت خستم میکرد، تو چطور ...
چطور از این همه دوستداشتن برگشتي؟