بچھ که بودم ..
نگرانِ این بودم کھ، جاهای قشنگ قصه خوابم ببره.
بزرگتر شدم دیدم جاهاۍ قشنگ قصہ، همون خواب بود (:
غذا میخورم دلتنگتم، میرم بیرون دلتنگتم، کتاب میخونم دلتنگتم، آهنگ گوش میدم دلتنگتم.
بھ قول هوشنگابتهاج :
[ دردیست در این سینہ که همزادِ جهان است ]