eitaa logo
محمد ناظری
231 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
117 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت يازدهم و من گفتم...از تصمیمم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو،از تسلیم تمام هستی ام برای داشتن برادر و مبارزه ای که برای رسیدن به دانیال؛ حاضر به قبولش بودم.اما با پرواز هر جمله از دهانم،رنگ چشمان عثمان قرمز و قرمزتر میشد.و در آخر،فقط در سکوت نگاهم کرد.بی هیچ کلامی... من عادت داشتم به چشمانِ پرحرف و زبان لال...پس منتظر نشستم. تماشای باران از پشت شیشه چقدر دلچسب بود. یادم باشد وقتی دانیال را پیدا کردم، حتما او را در یک روز بارانی به اینجا بیاورم. قطرات باران مثله کودکی هام رویِ شیشه لیز میخورد و به سرعت سقوط میکردم...چقدر بچه گی باید میکردم و نشد... جیغ دلخراشِ، پایه صندلی روی زمین و سپس کشیده شدن سریع و نامهربان بازویم توسط عثمان.عثمان مگر عصبانی هم میشد؟؟؟کاپشن و کلاهم را به سمتم گرفت،پیش بندش را با عصبانیت روی میز پرت کرد و با اشاره به همکارش چیزی را فهماند (سارا بپوش بریم..) و من گیج:(چی شده؟؟ کجا میخوای منو ببری؟؟) بی هیچ حرفی با کلاه و شال، سرو گردنم را پوشاند و کشان کشان به بیرون برد.کمی ترسیدم پس تقلا جایز بود اما فایده ایی نداشت،دستان عثمان مانند فولاد دور بازوم گره شده بود.و من مانند جوجه اردکی کوچک در کنارگامهای بلندش میدویدم.بعد از مقداری پیاده روی، سوار تاکسی شدیم و من با ترس پرسیدم از جایی که میرویم و عثمان در سکوت فقط به رو به رویش خیره شد. بعد از مدتی در مقابل ساختمانی زشت و مهاجر نشین ایستادیم.و من برای اولین بار به اندازه تمامِ نداشته هایم ترسیدم...راستی من چقدر نداشته در کنارِ معدود داشته هایم، داشتم!!! از ترس تمام بدنم میلرزید. عثمان بازویم را گرفت و با پوزخندی عصبی زیر گوشم زمزمه کرد:( نیم ساعت پیش یه سوپرمن رو به روم نشسته بود...حالا چی شده؟؟همینجوری میخوای تو مبارزشون شرکت کنی دختره ی احمق؟؟کم کم عادت میکنی... این تازه اولشه...یادت رفته، منم یه مسلمونم..)راست میگفت و من ترسیدم...دلم میخواست در دلم خدا را صدا بزنم!ولی نه...خدا، خدای همین مسلمانهاست...پس تقلا کردم اما بی فایده بود و او کشان کشان مرا با خود همراه میکرد.اگر فریاد هم میزدم کسی به دادم نمیرسید...آنجا دلها یخ زده بود... از بین دندانهای قفل شده ام غریدم: (شما مسلمونا همتون کثیفین؟؟ ازتون بدم میاد..)و او در سکوت مرا از پله های ساختمان نیمه مسکونی بالا میبرد. چرا فکر میکردم عثمان مهربان و ترسوست؟؟ نه نبود..... بعد از یک طبقه و گذشتن از راهرویی تهوع آور در مقابل دری ایستاد . محکمتر از قبل بازویم را فشرد و شمرده و آرام کلمات را کنار هم چید: (یادمه نیم ساعته پیش تو حرفات میخواستی تمام هستی تو واسه داشتن دانیال بدی...پس مثه دخترای خوب میری داخل و دهنتو میبندی.... میخوام مبارزه رو نشونت بدم) و بی توجه به حالم چند ضربه به در زد!! ✍ ادامه دارد .... مجمع رهروان ولایت« عیاران» استان سیستان و بلوچستان
قسمت دوازدهم مبهوت به نیم رخش خیره ماندم، حالا دیگر وحشت لالم کرده بود. در باز شد.زنی با پوشیه رو به رویمان ایستاد وبه داخل دعوتمان کرد.عثمان با سلام و لبخندی عصبی،من را به داخل خانه کشاند و با دور شدن زن از ما،مرا به طرف کاناپه ی کهنه ی کنار دیوار پرت کرد.صدای زن آشپزخانه بلند شد: ( خوش اومدین..داشتم چایی درست میکردم..اگه بخواین برای شما هم میارم..)و من چقدر از چای متنفر بودم. عثمان عصبی قدم میزد و به صورتش دست میکشید که ناگهان صدای گریه نوزادی از تخت کوچک و کهنه کنار دیوار بلند شد. نگاهی به منِ غرق شده در ترس انداخت و به آرامی کودک را از تخت بیرون کشید. بعد از چند دقیقه زن با همان حجاب و پوشیه با سه فنجان چای نزد ما آمد و کودک را از عثمان گرفت.نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتم و فقط دلم دانیال را میخواست... کودک آرام گرفت و عثمان با نرمشی ساختگی از زن خواست تا بنشیند و از مبارزه اش بگویم... چهره زن را نمیدیم اما آهی که از نهادش بلند شد حکم خرابی پله ای پشت سرش را میداد...و عثمان با کلافگی از خانه بیرون رفت. زن با صدایی مچاله در حالیکه به کودکش شیر میداد،لب باز کرد به گفتن...از آرامش اتاقش...از خواهر و برادرهایش...از پدر و مادر مهربان ومعمولیش...از درس و دانشگاهش.. از آرزوهایی که خود با دستانش سوزاند...همه و همه قبل از مبارزه... رو به روی من، زن ۲۱ ساله آلمانی نشسته بود که به طمع بهشت مسلمانان،راهی جنگ و جهاد شد. جنگی که حتی تیکه ای از پازل آن مربوط به او نمیشد..اما مسلمان وار رفت..و از منوی جهاد،نکاحش را انتخاب کرد...نکاحی که وقتی به خود آمد،روسپی اش کرده بود در میان کاباره ای از مردان به اصطلاح مبارز... و او هر روز و هر ساعت پذیرایی میکرد از شهوت مردانی که نصفشان اصلا مسلمان نبودند و به طمع پول، خشاب پر میکردند.وقتی درماندگی، افسارِ جهاد در راه خدایش را برید، هدایایی کوچک نصیبش شد از مردانی که نمیدانست کدام را پدر،نوزادش بخواند و کدام را عامل ایدز افتاده به جان خود و کودکش...دلم لرزید.... وقتی از دردها و لحظه های پشیمانیش گفت درست وقتی که راهی برای بازگشتش نبود و او دست و پا میزد در میان مردانی که گاه به جان هم میافتادند محض یک ساعت داشتنش....تنم یخ زد وقتی از دخترانی گفت که دیگر راهی جز خفه شدن در منجلاب نکاح برایشان نمانده. و هرروز هستند دخترهایی که به طمع بهشت خدا میروند و برگشتشان با همان خداست.... و من چقدر از بهشت ترسیدم.... یعنی دانیال هم یکی از همین مردان بود؟؟؟؟؟؟ ✍ ادامه دارد .... مجمع رهروان ولایت« عیاران» استان سیستان و بلوچستان
429.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁨ پررویی نجومییییییی⁩❌ مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان
🔴خبر ترور سردار قاآنی در بغداد کذب است
4.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس: آمریکایی‌ها اگر اصل غنی سازی را بپذیرند مذاکره خواهیم کرد مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان
تقریبا کل کابینه دولت یمن به شهادت رسیده که تمرین و آماده سازی برای حمله مشابه به دولت یا مجلس ما هم هست! باید مراقب باشیم غافلگیر نشویم ...هیچ خط قرمزی و محدودیتی در این جنگ وجود ندارد ... اصول دیپلماتیک و مقام رسمی و ...همه کشک هستند در جنگل کنونی ! در این جنگل جز با این ادبیات منظور را نمی توان منتقل کرد ! مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان
‌ 💢 نتیجه اشتباه واگذاری مناصب اجرایی به کسانی که مبانی امامین انقلاب را قبول نداشتند: هم چوب خوردیم هم پیاز خوردیم هم پول دادیم. هم در راکتور بتن ریختند هم ۱۱تن اورانیوم رفت هم تحریم رفع نشد هم به کشور حمله نظامی شد هم مکانیزم ماشه را فعال کردند! امام خمینی: مردم التماس می‌کنم به غربزده‌ها اعتماد نکنید! مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان
📌انتخاب سریع مقامات دولتی که در حمله رژیم صهیونیستی به یمن به شهادت رسیدند عبدالوهاب المحبشی عضو شورای عالی قضایی یمن : رهبری یمن به سرعت جانشینان مقاماتی را که در تجاوز رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند، انتخاب و جای خالی آنها را در دولت پر کردند. مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دنیا در حال ورود به مدل جدید حکمرانی و تقسیم جهان به دو قطب قدرت و ضعیف است. اروپا دوست آمریکا نیست فقط اشتراک منافع عامل همگرایی اروپا و آمریکاست. ایران محور توسعه محور مقاومت است که توانسته است همگرایی مذهبی را در جهان اسلام اجرا کند. با این پیش زمینه اضلاع قدرت در مقابل هم صف آرایی کرده و هر کدام سعی در حذف رقیب دارند. جنگ دوازده روزه نماد عینی تقابل قدرت بود که مصداق بارز ناتوی اطلاعاتی بود.در عین غافلگیری چنان ضربات سهمگین به دشمن وارد که معادلات سیاسی منطقه را عوض کرد.جنگ ترکیبی در میانه نبرد امواج به قصد ورود به حریم خصوصی و ایجاد فضای مشوش و نگرانی در لایه های اجتماعی را شروع کرده است. ایجاد فضای دو قطبی، ترس از اتمام منابع آبی، قطع مکرر برق و صدمات جبران ناپذیر به اقتصاد کشور، جابجایی تقدم و تأخر اولویت ها ، ایجاد یاس از بهبود اوضاع کشور، و...‌همه در پازل جنگ ترکیبی قابل رویت است که متاسفانه نشانه ایی برای رفع آن مشهود نیست. در واقع این عملیات روانی منسجم و متحد با پوشش امپراطوری رسانه امتداد جنگ قدرت است که عامل بازدارنده آن در کلام رهبری تقویت دین و دانش است.با همه تهدیدات موجود کشور در امنیت پایدار قرار دارد اما مهمترین رکن اصلی مقابله با ناتوی دشمن تحدید حدود مدیران ارشد نظام است که در تشخیص زمان و مکان دچار خطای محاسباتی شده و محصول آن زبان سرخ سر سبز به باد دادن است. ان شاءالله که در این جنگ سخت ترکیبی در تشخیص دشمن دچار تشکیک نگردیم.... یادداشت از : علیرضا نصیری . زاهدان
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁 🍃 دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد. چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت. برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.» برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!» ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.» مجمع رهروان ولایت« عیاران » استان سیستان و بلوچستان