🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_بیست ویکم
تابوت شهید را با عزت و احترام به معراج الشهدا برگرداندند. شب خاصی برای همه بود. چرا که از یک طرف باید برای تشییع بدن مطهر آن شهید در روز عاشورا آماده میشدند. و از طرف دیگر، قرار بود شام غریبان داشته باشند. ایران خانم که از خستگی آن روز داشت از حال میرفت، رو به همه گفت: «با خانم مانوکیان حرف زدم. قرار شد ترحیم و تسلیت رو بذاریم شام غریبان. خودشون خواستند که مجلس ترحیم و تسلیت، تو تکیه خودمون باشه.»
اوس کریم که حالش کم از ایران خانم نداشت و خستگی از سرخی چشمانش میبارید گفت: «بنظرم کسی از این جمع لازم نیست در مراسم تشییع فردا شرکت کنه. خیلی کار داریم. اصلا نمیرسیم.»
حبرا با تعجب و اندکی چاشنی تندی گفت: «مگه میشه ما نریم؟ درسته از هفت تیر و بقیه جاها میان و شلوغ میشه اما کلّ عمرمون هست و یه عاشورا و یه تشییع جنازه شهیدی که از خودمونه.»
حوا ساکت بود و چیزی نمیگفت. ایران خانم رو به ملیکا کرد و گفت: «نظر تو چیه خواهر؟»
ملیکا خانم گفت: «هم حبرا راس میگه هم آقاکریم. تعدادمون کمه. با در و همسایه که فردا بیان کمک، حداکثر میشیم بیست سی نفر. نمیدونم. چی بگم والا!»
ایران خانم رو به حوا کرد و گفت: «نظر تو چیه؟»
حوا خانم نگاهی به همه کرد و آخر سر، چشم به ایران خانم دوخت و گفت: «ما اگه این تکیه رو نداشتیم و امسال اینجوری رونق نمیگرفت، میزبان شهید نمیشد. بنظرم ما نباید سنگرو خالی کنیم. اگه هممون هم کار رو تعطیل کنیم و بریم تشیع، بازم تو اون جمعیت به چشم نمیاییم و فقط به خاطر دل خودمون رفتیم. دو سه نفر از طرف تکیه تو مراسم تشییع باشن کافیه. بقیه وایسن سرِ کار و بارشون.»
ایران خانم سری به نشان تایید تکان داد و گفت: «موافقم. همینه. نظر شما چیه آقامحمد؟»
محمد که اندکی عمامهاش شل شده بود و دغدغه عمامهاش داشت، رو به ایران خانم کرد و گفت: «این جمعیتی که امشب من دیدم، بنظرم فرداشب هم میان. شایدم بیشتر. بعلاوه اینکه فرداشب بی برو برگرد حتی باید منتظر رجال سیاسی و دینی هم باشیم.»
اوس کریم و دکتر سرشان را به نشان تایید تکان دادند. ایران خانم گفت: «فکر این نبودم. درسته. مخصوصا این که چند ماه دیگه انتخابات هست و بدشون نمیاد با ما هم عکس بندازن.»
تا ایران خانم این را گفت، همه لبخند به لبشان نشست.
محمد ادامه داد و گفت: «بنظرم امشب و فردا خواب و خوراک حرامه. ما حداکثر بتونیم از سر کوچه تا سر میدون، پشت سر تابوت شهید حرکت کنیم. بقیهاش باید بسپاریم به جمعیت و...»
وسط همین حرفها بود که جرقهای به ذهنش خورد و به نقطهای خیره شد. چون صدایش کم شد و کلماتش نیمه ناقص رها شد، ایران خانم پرسید: «محمد آقا! آقا محمد ... چیزی شده؟»
ادامه 👇👇
محمد رو به ایران خانم کرد و گفت: «ایران خانم!»
-جانم پسرم!
-خانم مانوکیان رو امشب کجا میشه دید؟
-به من گفت میره معراج شهدا تا صبح پیش پسرش باشه.
-من میتونم ده دقیقه برم و برگردم؟
-تو صاب اختیاری عزیزدلم. چیزی شده؟
-نه. نگران نباشین. خیره.
-میگم ابوالفضل شما رو برسونه معراج الشهدا. میمونین یا برمیگردین؟
- نه نه ... فقط ده دقیقه با حاج خانم کار دارم. زود برمیگردم.
محمد عمامهاش را به زور روی سرش نگه داشت و پشت موتور ابوالفضل نشست و به طرف معراج الشهدا حرکت کردند. وقتی رسیدند، ساعت حدودا یک و نیم بامداد بود. محمد به ابوالفضل گفت: «همین جا باش تا برگردم.»
زود رفت داخل. دید خانم مانوکیان دارد با گوشه روسریاش تابوت پسرش را تمیز میکند و کمکم به تابوتش مُشک و عطر میزند. صحنه بسیار لطیفی بود اما محمد مجبور بود خلوت حاج خانم با پسرش را برای دقایقی به هم بزند. البته دید پسران و دختران و نوههای حاج خانم هم هستند اما در حیاط و گوشه حسینیه معراج الشهدا در حال استراحت هستند. محمد از فرصت استفاده کرد و جلوتر رفت.
-سلام حاج خانم.
رو به محمد کرد و با لبخندی ملیح گفت: «سلام پسر عزیزم. آقا محمد چقدر روضه امشبت به دلم نشست. چقدر امشب ماه بودی و درخشیدی.»
محمد سرش را پایین انداخت و گفت: «به خدا ببخشید که هم صدام خوب نیست و هم تجربه اولمه. حقش بود که مداح و منبریهای بزرگ دعوت میکردیم. اجازه هست برای فرداشب...»
حاج خانم فورا کلام محمد را قطع کرد و گفت: «اصلا. حرفشم نزن. هم سخنرانی و هم روضه رو خودت باید بخونی. روضه و سخنرانی سهم کسی هست که اولین یاحسین رو گفته و چراغ تکیه رو روشن کرده. نه حالا که چشم همه دنیا به این تکیه دوخته شده، بکشی کنار. اگه من مادرم و فرداشب صاب عزا منم، ابدا راضی نیستم جز خودت کسی دیگه بره بالا و بسم الله بگه. برو و بشین رو صندلی و رو به جمعیت، به زور لب باز کن و بسم الله بگو و گاهی بین کلمات گیر کن و صدات بلرزه و دنبال کلمه بگرد و هول بشو و مثل سرورم موسی با دل منِ مادر بازی کن و روضه بخون.»
محمد همین طور که سرش پایین بود، از گوشه چشمش اشک میریخت. خانم مانوکیان، همین طور که یک دستش به کَفَنِ بچه شهیدش بود، با آن یکی دستش اشاره به زانوهاش کرد و به محمد گفت: «بیا جلوتر الهی دورت بگردم. بیا پسرم... بیا ... منم مثل مادرتم...»
ادامه 👇👇
محمد با سرِ زانو جلوتر رفت. عمامه از سر برداشت. آرام خم شد و سرش را روی زانوهای آن مادر شهید گذاشت. عینِ وقتهایی که سر روی زانوی مادرش میگذاشت و چشمانش را میبست. چشمانش را بسته بود و دریا دریا اشک بود که روی بالِ قبای مادر شهید و کفِ حسینیه میریخت.
حاج خانم با یک دستش پسرش و با یک دست دیگرش موهای محمد را آرام آرام نوازش میکرد. دقایقی در همان حس و حال گذشت. تا اینکه محمد سر برداشت و گوشه قبا را بوسید و رو به حاج خانم گفت: «حاج خانم دستم به دامنت. به کمکتون نیاز دارم.»
حاج خانم دستش را از روی کفن پسرش برداشت و به محمد چشم دوخت و گفت: «جانم. بگو پسرم.»
محمد در دل بسم الله گفت و شروع کرد: «شما پسرای اسحاق و ملیکا خانم را یادتونه؟»
-آره. یکیشون قبل از انقلاب اعدام شد و اون یکی هم رفت و معلوم نشد چی شد! خب؟
-هنریک. درسته؟
-آره. اسم دومی هنریک بود. شوهر حوا. بابای دو تا دختر نازِ حوا. خب؟ چیزی شده؟
محمد لحظهای سکوت کرد و گفت: «احدی از این مسئلهای که میخوام بگم اطلاع نداره. چند وقتی هست که یکی نذوراتش را به من میداد تا بدم اوس کریم. خیلی هم مرد خوب و مودبی هست. تا اینکه یه شب که بسته ای تراول به من داد، از وسطش یه عکس قدیمی از دو تا دختر افتاد که...»
حاج خانم با چشمانی گرد شده و متعجب گفت: «عکسای مینا و مینو بود. آره؟»
محمد گفت: «دقیقا! یادش رفته بود برداره.»
-شایدم یادش بوده و میخواسته تو کاری براش بکنی!
محمد اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت. متعجب شد. فکر اینجایش را نمیکرد. گفت: «وای چرا به ذهن خودم نرسید؟!»
-خب بعدش؟
-والا دیروز پریروز ازم خداحافظی کرد و گفت میرم سفر.
حاج خانم دستش را روی قلبش گذاشت و رو به سمت آسمان گفت: «ینی میشه خودش باشه و پسرم دستِ رفیق و همسنگرش گرفته باشه و گذاشته باشه تو دست آقامحمد که دستشو بذاره تو دست زن و بچههاش؟»
محمد رو به حاج خانم گفت: «حاج خانم کمکم کن! من دارم از دلشوره میمیرم. نکنه نیاد و دیگه پیداش نشه و این فرصت از دستمون بپره!»
حاج خانم گفت: «اون اگه نمیخواست، برنمیگشت. و دلش پیشِ خانوادش نبود، نذری رو به تو نمیداد و میرفت به یه تکیه دیگه کمک میکرد. هزار تا تکیه بهتر از تکیه اوس کریم تو تهرون و جاهای دیگه هست. و اگرم خدا نمیخواست، عکس دخترش لای پولا نمیموند.»
سپس رو به تابوت پسرش کرد و با لحن گرم و خاص خودش به پسرش گفت گفت: «پسرم! راضی نشو که قسمت حوا و بچههاش دوری و فراق باشه. من و تو فراق هم کشیدیم. نذار اینا بکشن. دست دوستت رو بذار تو دست این محمدِ ما. کار خودته. من مادرتم. ازت این انتظارو دارم که بگی چشم و نه رو حرفم نیاری. ببینم چیکار میکنی. تا قبل از اینکه بری خونه آخرتت این کارو واسه مادرت بکن.»
ادامه 👇👇
محمد داشت از لطافت آن مکالمه بیواسطه مادر و پسر شهیدش مست و لایعقل میشد. به خودش که آمد، دید روی موتور ابوالفضل نشسته و دارند به طرف تکیه برمیگردند.
وقتی به کوچه تکیه رسید، دید کوچه و خانه ایران و ملیکا مثل روز روشن هست و همه دارن در نیمههای شب، مثل همیشه کار میکنند. هیچ کس احساس خستگی نمیکرد. با اینکه کم کم اذان صبح بود و هیچ کس پلک روی هم نگذاشته بود، هم دیگِ حلیم صبحانه برای جمعیتی که قرار است به تشییع بیایند در خانه ملیکا بار گذاشته بودند. و هم سه تا دیگ بزرگ برای اطعام شب شام غریبان در خانه ایران خانم غلغل میکرد و همه دورش مثل پروانه میچرخیدند.
سه چهار ساعت دیگر گذشت و تا اینکه هوا روشن شد و کمکم داشت سر و کله مردم پیدا میشد. مینا چند تا مداحی میثم کریمی دانلود کرده بود و از پشت بلندگو در کوچه و تکیه و خیابان پخش میشد. مینو و ابوالفضل وسط تمام کوچه و خیابان را شب تا صبح، به فاصله یک متر گلهای خوشکل و خوشرنگ چیده و پاشیده بودند. شش هفت تا از پسرها و دخترهای همسایه با همان تیپهای خفنِ خودشان، سیاه پوش کردن کوچه و تکیه را به خیابان و وسط خیابان کشانده بودند. حوا و دکتر و حبرا و سه چهار نفر دیگر، تند تند در حال پذیرایی کردن از مردان و زنانی بودند که ثانیه به ثانیه جمعیتشان افزوده میشد. ایران خانم و ملیکا و خانم مانوکیان و محمد و اوس کریم در کنار هم ایستاده بودند و به جمعیت خوش آمدگویی میکردند.
محمد از یک طرف فشار خستگی و بیخوابی را تحمل میکرد و از طرف دیگر، چشمانش مانند عقاب باز نگه داشته بود و نفر به نفری که به جمع افزوده میشد، تا جایی که چشمش کار میکرد، رصد میکرد و دنبال هنریک میگشت.
حوالی ساعت نه و نیم شد. آمبولانس شهید را آوردند. جمعیتی دو سه برابر جمعیت باورنکردنی و چند هزار نفری شب گذشتهاش در تشییع جنازه شرکت داشتند. ملت به طرف آمبولانس هجوم آوردند و تابوت شهید را از آمبولانس بیرون کشیدند. میخواستند تابوت پسر خانم مانوکیان را روی دستان خودشان تا میدان امام حسین تشییع کنند.
دوباره صحنه دیشب، با شدت چندین برابر تکرار شد و موج جمعیت، تابوت را به این ور و آور میکشاند. صحنه تکان دهنده ای از تشییع جنازه پیکر یک شهید ارمنی در محله نظام آباد تهران در روز عاشورای حسینی، پیش چشم مادرش و بقیه ارمنی و کلیمیها در حال رقم خوردن بود. از در و دیوار خبرنگار میریخت. با آن هجم از جمعیت، بدون شک خیلی از هیئتهای نظام آباد مراسمشان را تعطیل کرده بودند و به احترام مادر شهید ارمنی دسته های سینه زنی و زنجیرزنیشان را به آنجا برده بودند.
محمد میدید که تابوتی که مزین به پرچم ایران بود، چقدر باحال و صفا روی دستان مسلمان و غیرمسلمان در حال بدرقه به خانه ابدی است. چشم از تابوت برنمیداشت و با اینکه فاصله بیست سی متری با تابوت داشت، مرتب تابوت از جلوی چشمانش کنار میرفت. تا اینکه وسط آن فشارهای مختلف مردم از هر طرف، چشمش به یوسفی که منتظرش بود تا این شهید، دستش را بگیرد و از کنعان با خود بیاورد، افتاد. از پشت سر به زور تشخیص داد که هنریک است.
محمد قدمهایش را تندتر کرد و از لابلای جمعیت، خودش را به زور به تابوت رساند. نفسهایش بخاطر شدت فشار مردم در اطراف تابوت، داشت میگرفت. خودش را به یکی دو قدمی هنریک رساند و همان طور که راه میرفت، از نوک پاها بلند شد و دستش را به زور به طرف تابوت برد. به سمت نقطهای که دست هنریک بود و تابوت را گرفته بود. یکی دو بار جمعیت فشار آورد و نشد اما برای بار سوم چهارم، محمد خودش را به طرف جلو انداخت و با هر زور و زحمتی بود، دستش را به دست هنریک رساند و تا نوک انگشتش به دست هنریک که روی تابوت بود رسید، دستش را با تمام پنج انگشت، روی دست هنریک گذاشت و محکم گرفت.
ادامه دارد...
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour
🌿🌿 #مممحمد۲ 🌿🌿
✍️ نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
#قسمت_بیست_و_دوم
هنریک در حالی که ماسک بر صورت داشت و یک عینک آفتابی درشت به چشم داشت، در تکیه نشسته بود. محمد و اوس کریم هم کنارش نشسته بودند. اوس کریم که خبری از لبخند و شوخیهای همیشگیاش نبود، چشم از هنریک برنمیداشت. رو به هنریک گفت: «کجا بودی این همه سال؟ چرا یهو گذاشتی رفتی؟ فکر نکردی چه بر سر حوا و دخترات و ما میاد؟»
هنریک که مشخص بود حالش چندان تعریفی ندارد، تا خواست لب وا کند، ناگهان ایران خانم و ملیکا خانم وارد شدند. هنریک پشت به آنها نشسته بود و آنها صورت هنریک را نمیدند. ملکیا خانم فورا با هیجان زیاد گفت: «کجاست؟ هنریکم کجاست؟»
خانم مانوکیان خبر برگشتن هنریک را به ایران و ملیکا داده بود و کار محمد را راحت کرده بود. محمد و اوس کریم و هنریک از سر جا بلند شدند. هنریک رو به طرف مادرش و ایران خانم کرد و ماسک و عینکش را برداشت و با صورت غمبار اما مشتاق، به آنها سلام کرد و به پای آنها افتاد.
ملیکا دیگر طاقت نیاورد و غش کرد. فشار ایران خانم هم افتاد. با اینکه خانم مانوکیان به آنها گفته بود، اما دیدن چهره ترک خورده و شکسته هنریک برای مادرش و ایران خانم خیلی سخت بود.
اوس کریم به دکتر سپرده بود که کسی وارد تکیه نشود. یک ساعت دیگر که آنها حالشان بهتر شد، هنریک شروع کرد به حرف زدن.
-وقتی قرار شد که جانبازان شیمیایی رو به آلمان و فرانسه برای درمان بفرستند، و حتی برای اونایی که نمیتونستند به اروپا برای درمان برن، خون فرستادند، کسی فکرش نمیکرد که اونا اینقدر نامرد و بیوجود باشن که حتی از بچههای جانباز و شَل و پَلِ جنگ نگذرن و خونهای آلوده به رگ و جونِ بچهها تزریق کنن!
همه چشمانشان دهتا شد!
-سفر اول که برگشتم، یادتونه که چقدر حالم خوب بود. یکی دو سال که گذشت، وقتی تمام بدنم تاول زد، دوباره رفتم آلمان. اونجا بود که متوجه شدم منم از خونِ آلوده در امان نبودم و منم به بیماری ایدز دچار شدم.
تا این حرف را زد، دنیا و زمین و آسمان روی سر همه خراب شد. ایران خانم محکم به صورت خودش زد. ملیکا با دو دستش به زانوهایش زد و ای وای ای وای کرد. حال اوس کریم و محمد هم با شنیدن آن جملات بد شد.
-ایدز بد کوفتی هست. نهفته میشه و اجازه میده یه مدت به زندگی عادیت برگردی. اما وقتی خوب به همه چیز خو گرفتی و فکر کردی چیزی نیست و در حد یه سرماخوردگی عادی هست و برطرف میشه، اون روی سگش نشونت میده. دیگه اون وقته که هم خودت درگیری و هم همسرت درگیره و هم تبدیل میشی به یه موجودِ مریضِ سرافکنده که رو دست عزیزانت باد میکنی. دیگه کی روش میشه به مردم بگه فلان رزمنده ایدز گرفته؟ کی باور میکنه که بخاطر خونهای آلوده یه مشت از صدام حرامزادهتر به این حال و روز افتادی؟
ادامه 👇👇
اوس کریم آب برای ایران و ملیکا ریخت و به دستشان داد تا چند قطره گلو تازه کنند.
-دکتر آلمانی بهم گفت با توجه به این که بدنت به خاطر شیمیایی خیلی ضعیف شده، حداکثر تا دو سال دیگه بیشتر زنده نمیمونی و از بعد از دو سال، هر روز باید منتظر تشدید علائمش باشی تا کمکم کل سیستم دفاعی بدنت را از کار بندازه و بشی مرده متحرکی که به همه بیماریها مبتلاست. سر دو راهی عجیبی قرار گرفتم. به خودم گفتم اگر برگردم و پیشِ حوا و دخترام باشم، زبونم لال حوا هم مریض میشه و بچههامون همزمان بیپدر و مادر میشن. بخاطر همین تصمیم گرفتم یه گوشه بیفتم تا این یکی دو سال بگذره و فراموش بشم. تا این که دو سال شد سه سال. سه سال شد چهار سال. کمکم پونزده شونزده سال گذشت و به جز چند تا حساسیت ریز، فعلا تا این ساعت نشونه و مرض خاصی نگرفتم.
ایران خانم با ناراحتی گفت: «خب چرا نیومدی بهمون بگی مادر؟ چرا راضی به این همه سال دوری و زجر شدی؟ حوا زنِ عاقلی هست. تر و خشکت میکرد و بلد بود که چطوری هم دوری نکشی و هم اگه خدایی نکرده بلایی سرت اومد، تیمارت کنه.»
-نه. نه ایران خانم. نمیشد. دلم روز به روز برای حوا کباب بود. دلم برای دخترام پر میکشید. اما نمیشد برگردم. اگه کسی میفهمید که من ایدز دارم، دیگه حتی دخترامم نمیتونستند زندگی کنند و تو جامعه سر بلند کنند. چه برسه به حوا.
اوس کریم پرسید: «خب الان چطوری؟ دکترا چی گفتن؟»
هنریک گفت: «خیلی عادیام. مثل بقیهام. شرایطم حاد نیست خدا را شکر. فقط این انتظار مرگ و مردن و بدتر شدن بیماریم منو به این حال و روز انداخت.»
در همین حال و هوا بودند که ابوالفضل از خارج از تکیه با صدای بلند گفت: «بابا! آقاجون! خانم مانوکیان تشریف آوردند.»
همه از سر جاشون بلند شدند. ایران خانم گفت: «حوا را با خودش آورده. قرار شد با حوا حرف بزنه و لابد تا الان این کارو کرده. اصلا تا چشمش به ما خورد، جنازه پسرش ول کرد و هممون رو کشوند گوشه میدونِ امام حسین و ما رو واسه دیدنت آماده کرد. تو همین جا بمون هنریک! دیگه نوبتی هم باشه، نوبت حواست که به مراد دلش برسه.»
هنریک دست و پاهایش را گم کرده بود. همه از تکیه خارج شدند. آخرین نفر محمد بود. محمد لبخندی به هنریک زد و گفت: «آروم باش دلاور! آروم باش. همه چی درست میشه. تازه بعدش هم میخوام ببرمت پیشِ اسحاق تا پسرش رو ببینه و چشمش روشن بشه.»
محمد هم از تیکه بیرون آمد. تا آمد بیرون، خانم مانوکیان و حوا را دید. چهره خانم مانوکیان با دیدن محمد مثل غنچه باز شد و گفت: «الوعده وفا محمد جان! اینم حوا خانم. میدونستم پسرم رو حرف مادرش حرف نمیزنه.»
محمد لبخندی زد و به حوا نگاه کرد. دید حوا چشمانش از گریه قرمز شده. دو قدمی تکیه ایستاده بود اما پاهایش حرکت نمیکرد. نزدیک بود به زمین بخورد. مینو و مینا داشتند نزدیک میشدند. از چیزی خبر نداشتند. حوا به هر زحمتی بود، قبل از آمدن دخترانش دو قدم پاهایش را روی زمین کشاند و خودش را به تکیه رساند. زیرِ پرچم «به مجلس عزای امام حسین خوش آمدید» خشکش زده بود اما اندک اندک وارد شد...
ادامه 👇👇
در تکیه بسته بود و اوس کریم ایستاده بود تا کسی شک نکند و همه چیز عادی به نظر برسد و کسی وارد تکیه نشود. چند ثانیه از ورود حوا به تکیه نگذشته بود که صدای شیون و جیغ های بلند حوا از زمین به آسمان بلند شد. سه بار چهار بار پنج بار شش بار جیغ کشید.
مینا و مینو که نزدیک تکیه رسیده بودند تا صدای جیغ را شنیدند متوجه صدای مادرشان شدند. مینو با وحشت و ناراحتی گفت: «چی شده؟ چی شده ابوالفضل؟ این صدای مامانمه!»
ایران خانم و خانم مانوکیان فورا مینو و مینا را از کوچه به خانه ایران خانم بردند تا همه چیز را برای آنها تعریف کنند. به زبان راحت و خوش به نظر میرسد. خیلی شرایط سختی بود. باید اولا خبر میدادند که پدرتان آمد! ثانیا چرا تا الان نبوده! ثالثا الان شرایطش چگونه است؟ رابعا از حال شما باید چگونه باشید؟ این ها را باید برای دو تا دختر خیلی خیلی عاطفی و ظریف توضیح میدادند که هر کدامشان ممکن بود تحمل نکند و زبانم لال، بلایی سر خودش بیاورد.
شب شام غریبان هم گذشت. مراسم ترحیم گل پسر خانم مانوکیان هم با عزت هر چه تمامتر برگزار شد. تهرانیها علی الخصوص مردم محله باصفای نظامآباد سنگ تمام گذاشتند. حتی جمیله و پسرانش هم با دسته مسجد امام حسن مجتبی به آنجا آمده بودند. آن شب، مقصد و منتهی الیه مسیر همه دستههای عزاداری به کوچه تکیه اوس کریم بود. حتی مساجدی که محمد، یک روز قبل از محرم، درِ تک به تک آنها را زد اما آخوند داشتند و نیازی به حضور محمد نداشتند. دسته های عزای همه آن مساجد در آن شب، مهمان تکیه ای بود که محمد در آن تکیه یک دهه محرم روضه خواند و سخنرانی کرد. دسته دسته عزادار میآمد و مداحشان روضه میخواند و به مادر شهید ارمنی ادای احترام میکردند و میرفتند.
محمد اسباب و وسایلش را جمع کرده بود و از خانه جمیله به تکیه آورده بود که صبح روز یازده یا دوازده محرم مستقیم به ترمینال جنوب برود. دلش برای صفیه و طاهاجانش که تقریبا در هفته ششم یا هفتم بود تنگ شده بود. نزدیکی های ظهر بود که ناهارش را منزل ایران خانم خورد و آماده رفتن شد.
ایران خانم دل از محمد و محمد دل از آن محله نمیکَند. چه سفری شده بود آن ایام و چه خاطراتی شده بود با آن ارمنی و کلیمیانِ بی ریا.
ایران خانم به محمد گفت: «هر سال بیا اینجا. حداقل تا من زنده هستم بیا.»
محمد گفت: «الهی عمر نوح داشته باشید.»
ادامه 👇👇
ایران خانم گفت: «نه بابا. کدوم نوح؟ با این سینه و قلبم خیلی فکر نکنم مهمون اینا باشم. آفتاب امروز و فردام.»
محمد گفت: «نگید اینجوری. دلم میگیره. من خیلی دلم میخواد از حالا همیشه دهه های محرم بیام اینجا و برای امام حسین نوکری کنم. اما شاید نشه. ینی ... بخشید اینجوری میگم...»
ایران خانم راحتش کرد و کلامش را با این جمله کامل کرد: «شاید نذارن. درسته؟»
محمد گفت: «بله متاسفانه. چون من حکم و اجازه خاصی ندارم که بتونم بیام اینجا و درخدمت شما باشم. امسال هم حکم نداشتم. لنگِ حکم هم نمیشینم. ولی میگن مراده با اینطور جلسات نیاز به هماهنگی های خاصی داره. تمام زورمو میزنم. حتی اگر بشه سال آینده با خانوادم میام. اما بشرطی که دیگران مانع نشن و اذیت نکنن.»
ایران خانم لبخندی زد و گفت: «راهت روشن باشه پسرم. خانم مانوکیان و بقیه سلام رسوندند. این پاکت رو به من دادند که به شما بدم.»
محمد گفت: «سلامشون برسونید و بگید ممنونم. احتیاجی نیست. من بدون هیچ چشمداشتی اومدم اینجا.»
ایران خانم گفت: «من مامورم و معذور. دستمو پس نزن. بذار گوشه کیفِت.»
محمد با همه مردها روبوسی و خدافظی کرد. به اوس کریم که رسید، همدیگر را چند ثانیه محکم در بغل گرفتند و فشردند. اوس کریم درِ گوش محمد گفت: «تو سخنران و روضه خونِ خوبی میشی. چه با حکم و چه بی حکم.»
محمد گفت: «تو هم بابا بزرگ خوبی برای بچه های ابوالفضل و مینو خانم میشی. البته یه کم سیبیلت کوتاهتر کن تا بچه نترسه!»
اوس کریم جواب داد: «بابا بزرگِ بی سیبیل که با مامان بزرگ فرقی نمیکنه!»
این را که گفت، همه زدند زیر خنده. هنریک و حوا گفتند ساک شما را در ماشین خودمان گذاشتیم. محمد سوار ماشین حوا و هنریک شد و میخواستند به طرف ترمینال جنوب حرکت کنند که محمد دید همان بنده خدایی که گفته بود ساکن مشهد است و برای دیدن مادرش به تهران آمده، سر کوچه ایستاده و با محمد کار دارد.
ادامه 👇👇
محمد با دیدن او از ماشین پیاده شد. سلام و علیک گرمی کردند.
-خیلی استفاده کردیم این چند شب. دست شما درد نکنه.
-زنده باشید. کار خدا بود.
-حاج آقا جسارتا شما ساکن قم هستید؟
-بله. البته الان میرم جهرم. موقتا خانوادم اونجان.
-خیلی هم عالی. یه خواهشی ازتون داشتم.
-خواهش میکنم. امر بفرمایید.
جمله ای گفت که فک محمد افتاد. حتی در خواب هم نمیدید.
-حاج آقا راستشو بخواید من خادم زُوار حضرت رضا در بخش فرهنگی آستان قدس هستم. سخنرانی شما و سبک ورود و خروج شما در بحث و روضه ساده ای که میخوندید، باعث شد که امروز با آستان تماس بگیرم و هماهنگ کنم که از شما برای سخنرانی در حرم امام رضا علیه السلام دعوت کنیم.
محمد برق از کله اش پرید! با اندک لکنتش گفت: «شوخی میکنید؟ من؟ مطمئنید؟»
-بله. خواهش میکنم. من مامور شدم که از شما دعوت کنم که در ایام فاطمیه، پنج شب شما را برای سخنرانی در رواق دارالهدایه دعوت کنم. البته شما میتونید با خانواده مشرف بشید و در خدمتتون باشیم.
محمد هیچ...
محمد هیجان...
محمد چشمانش برق میزد و دهانش باز مانده بود.
فاطمیه...
رواق دارالهدایه...
حرم امام رضا...
پایان
#دلنوشته_های_یک_طلبه
@Mohamadrezahadadpour