eitaa logo
دلنوشته های یک طلبه
88.6هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
673 ویدیو
125 فایل
نوشتارها و رمان های محمد رضا حدادپور جهرمی ادمین: @Hadadpour سایت عرضه آثار: www.haddadpour.ir توجه: هر نوع استفاده یا برداشت و کپی و چاپ مستندات داستانی چه به صورت ورد یا پی دی اف و ... و حتی اقتباس برای فیلم‌نامه و تئاتر و امثال ذلک جایز نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷داستان «یکی مثل همه-2»🔷 ✍️ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی از آن روز تا چند سال، نیره خانم و هاجر یکدیگر را ندیدند. نیره خانم روز به روز قلب و اعصابش داغون تر. هاجر هم یک بارِ بزرگ از عاق مادر و نفرینش بر دوش! داود خیلی تلاش کرد بین نیره و هاجر صلح و صفا کند. اما چندان موفق نبود. مشکل اعصاب برای نیره خانم، او را با تمام بزرگی و مهر و از خود گذشتگی هایش عوض کرده بود. حرفهایی از عزت خیر ندیده جلوی چشم و گوشش نسبت به دخترش شنیده بود که برایش خیلی سنگین بود. -مامان جان! اون از خدا بی خبر یه حرفی زد. شما دیگه چرا؟ شما که اینجوری نبودی! -وقتی جلوی خودمون به خواهرت اینجوری میگن، پشت سرمون چی میگن؟! -خب ما که میدونیم خبری نبوده و اونا برای این که زیر گند و کثافت پسرشون نرن، اینو گفتن! -جای من نیستی. الهی هیچ وقت هم جای من نباشی. برو داود. برو. -خب چرا زدیش؟ آخه اون بیچاره... -دست خودم نبود. خودمم زدم. خودمم تیکه تیکه کردم. -الهی دورت بگردم. الهی پیش مرگت بشم. -خدا نکنه. دعا کن خدا مرگم بده. من دیگه تحمل حرف مردم ندارم. این شده بود وضع و روزگار نیره خانم. اوضاع هاجر که معلوم بود. افسرده و مریض، گوشه زندان! اما داود، به همان سادگی نمیتوانست از نیلو و سجاد دست بکشد. تصمیم گرفت با حاج آقا مشورت کند. -چیکار کنم به نظرتون؟ -الان شما نمیتونی کاری بکنی. اگه خودت پا پیش بذاری، اسمشو میذارن دخالت و خراب کردن آینده بچه ها و کلی حرف و تهمت دیگه. باید صبرکنی خودِ بچه ها بیان سراغت. -میذارن به نظرتون؟ پدر و مادر منصور اصلا فکر نکنم اجازه بدن که... -میفهمم. اما چاره ای نیست. باید ببینی چطوری و کجا میان دنبالت؟! ممکنه حتی سالها طول بکشه. اما باید منتظر بود. همین طور هم شد. یک سال طول کشید. البته در آن یک سال، گاهی نیلو و سجاد برای نیره خانم تماس میگرفتند و با او حرف میزدند. با این که داود کنار مادرش نشسته بود، اما ترجیح داد وقتی آنها خواستند و اسم داود را بردند، با هم حرف بزنند. آنها فقط میگفتند«دایی داود چطوره؟ سلامش برسون!» اما حرفی از گپ و گفت با داود به میان نمی ‌آوردند. تا حدودا یک سال و سه چهار ماه دیگر هم گذشت... داود پایه سوم حوزه را در حال تمام کردن بود و الحمدلله موفق شده بود پایه اول و دوم را با موفقیت طی کند. صبح تا ظهر کلاس میرفت و عصر مباحثه میکردند. شب ها هم گذاشته بود برای مطالعات متفرقه اما لازم. یک روز در مباحثه بود که از مدیریت حوزه به او گفتند تلفن با شما کار دارد. -سلام. -سلام مادر. خوبی؟ -فدات شم مادر. جانم؟ -بالاخره نیلو و سجاد زنگ زدند و گفتند با دایی کار داریم. همان لحظه دل داود لرزید. تلاش کرد خودش را کنترل کند و جلوی مردم گریه نکند. -گفتم بهش میگم ظهر تماس بگیره. ظهر اگه تونستی یه زنگ بزن. خوشحال میشن. -حالشون چطور بود؟ -صداشون که خوب بود. -باشه مامان. زنگ میزنم. -خدا خیرت بده. ظهر شد. البته به اندازه سه روز طول کشید تا آن روز ظهر شد. از بس داود انتظار کشید. بعد از نماز، رفت سراغ تلفن کارتی و شماره منزل طاوس خانم را گرفت. @Mohamadrezahadadpour صدای دخترانه و بسیار ملوس و مهربان نیلو گفت: «جانم!» ادامه👇
بسم الله الرحمن الرحیم رمان 🔥🔥🔥🔥 ✍️ اثر محمد رضا حدادپور جهرمی یک ساعت بعد، داروین و جوزت و باروتی خودشان را از روی جی پی اِسی که در گوشی داروین بود، به پیاده‌روی روبروی یک ساختمان دو طبقه و نسبتا قدیمی رساندند. در کنار ایستگاه اتوبوسی که یک سایه بان آبی داشت و مملو از تبلیغات جورواجور بود، دیدند لوسی نشسته و به محض این که چشمش به آنها خورد، از سر جا بلند شد و یکی دو تا پارسِ خوشامدگویی سر داد. داروین و جوزت رفتند سراغش و دستی به سر و رویش کشیدند. باروتی حواسش به اطراف بود. اما حواسِ لوسی بیچاره، پشت سرِ باروتی بود اما هر چه نگاه کرد، کسی را ندید. با نگاهی مغموم به چشمان داروین زل زد. داروین منظورش را فهمید. دستی به زیر گلو و پوزه اش کشید و گفت: «آبراهام نیست. ما دیگه آبراهام رو نداریم. اما نگران نباش. تا وقتی که ما زنده ایم، نمیذاریم بهت بد بگذره.» باروتی که انگار یاد چیزی افتاده بود، چند متر از آنان دور شد و با دقت اما بااحتیاط، در حالی که صدای نفس های خشمگینش را میشنید، به ساختمان های قدیمی اطرافش نگاه میکرد. داروین حواسش به او بود و اجازه داد که مقداری در حال خودش باشد. لوسی زوزه‌ی سوزناکی کشید و دوباره به اطرافش نگاه کرد. چشم برگرداند و با چشمان قهوه‌ای پررنگ که یک حلقه مشکیِ نازکِ خوشکل اطرافش بود به داروین زل زد و دل داروین و جوزت را سوزاند. جوزت همین طور که دست به سرش میکشید گفت: «تو قهرمانی لوسی. آبراهامم قهرمان بود. باید کمک کنی که لنکا رو پیدا کنیم. کجاست لنکا؟» همین طور که لوسی داشت غصه میخورد، صورتش را به طرف چهار پنج آپارتمان آن طرف‌تر گرفت و به آنها فهماند که لئو لنکا را به آن ساختمان برده. همان لحظه باروتی برگشت. در دستش یکی دو تا خوراکی سرخ کردنی داشت که از مغازه هفت هشت ده متر پایین تر خریده بود. آن را جلوی لوسی گذاشت. داروین: «باروتی خوبی؟» باروتی: «میدونی اینجا که این زبون بسته داره اشاره میکنه، کجاست؟» داروین: «تو میدونی؟» باروتی: «چرا ندونم؟! عُمر و جوونیمو اینجا گذاشتم. اینجا همون ساختمونی هست که طبقه همکفش رو با بدبختی خریدیم و تمیزش کردیم و با شریکِ کثافتم یه باشگاه ورزشی زدیم.(اشاره شده در قسمت هفتم) بعدش عاشق خواهرش شدم و بینمون یه چیزایی شکل گرفت. بعدشم که دیگه خودت بهتر از من میدونی. اینجا رو بالا کشیدن و واسه منم پرونده سازی کردن و الان هم شده لونه سازمان سیا.» جوزت رو به داروین با تعجب پرسید: «این(اشاره به باروتی) چی داره میگه؟ راس میگه؟ چه خبره اینجا؟» داروین همین طور که دست به سر لوسی میکشید، نفس عمیقی کشید و گفت: «اینجا لونه اعضای اصلی سیا نیست. یه خونه امن برای بعضی افراد و بعضی مدارکشون هست که ما سه نفر در اینجا سهم داریم.» باروتی نزدیکتر شد تا بهتر بشنود. جوزت از داروین پرسید: «چه جور سهمی؟» داروین: «خب دلیل اتصال ما سه نفر به اینجا اینه که ... نه اصلا بذار اینجوری برات بگم ... لئو بعد از این که از خاورمیانه زد بیرون، شکایات متعدد بین المللی علیهش شکل گرفت. بخاطر پرونده هایی که تو آمریکا داشت و حساسیت خبرنگارها و چندین مورد دیگه، سازمان سیا اینجور مواقع تصمیم میگیره که یا نیروش رو حذف کنه و یا باهاش تسویه حساب کنه اما از ظرفیتش در حاشیه و سایه استفاده کنه.» جوزت: «لابد اینم نمیشد حذفش کرد و زد به حاشیه و کارای این مدلی رو به این میدن.» داروین: «دقیقا. کم نیستن اینجور آدما. یه جور مزدور که با توجه به آموزش ها و تجاربی که دارن، به ادامه کار دعوت میشن اما چراغ خاموش. پول خوبی هم میگیرن.» جوزت: «بخاطر همینه که الان ما زنده ایم و راس راس تو خیابون داریم میچرخیم و مثل مور و ملخ، دور و برمون مامور نریخته و لئو نمیتونه درخواست نیروی کمکی و پشتیبانی بده. درسته؟» داروین: «بله. چون الان چرخیدن خود لئو تو خیابون و حتی دادن پروژه حفاظت از بنجامین و نزدیک شدن بهش و کاشتن میشل در کنار بنجامین و روزگار بنجامین رو با کشتن پدر و مادرش و دستکاریِ قوه حافظه اش و... سیاه کردن، تماما غیرقانونی هست و اگر اسنادش به دادگاه برسه، رسوایی بزرگی برای سیا محسوب میشه.» جوزت: «خب؟ دنباله اش؟» داروین: «دلیل تو برای اینجا بودن، تسویه حساب از لئو هست اما خط سوم برات برنامه بهتری داره.» جوزت: «چه جور برنامه ای؟» ادامه ... 👇