#حاج_فِصال_نوشت
خانم وفایی از دخترای دانشگاه و از بچه های تشکل مون بود. مدتی رفتارش رو زیر نظر گرفتم و دورا دور چکش می کردم. از خانم محبی(کارشناس آموزش مون) آمار خودش و خانوادش رو گرفتم. گاهی توی جلسات تشکل مون هم می دیدمش.
من دانشجوی ارشد بودم و خانم وفایی دانشجوی کارشناسی علوم سیاسی بود.
فانتزیم این بود که توی یادمان شهدای گمنام دانشگاه ازش خواستگاری کنم.
ی روز وقتی از کلاس اومد بیرون، رفتم پشت سرش و بهش گفتم خانم وفایی ممکنه من چن دقیقه وقت شما رو بعد از صرف ناهارتون، کنار یادمان شهدای دانشگاه بگیرم؟
بنده خدا کمی سرخ و سفید شد و گفت چشم. چه ساعتی خدمت برسم؟ گفتم ساعت دو.
خانم وفایی در حال فاتحه خوندن بر مزار شهید گمنام بودن که من وارد یادمان شدم. سلام و احوالی کردم و رفتم سر اصل مطلب.
گفتم مدتیه شما رو زیر نظر دارم، بنظرم معیارهای من رو برای ازدواج دارید، اگر مایل هستید برای آشنایی بیشتر شماره پدر یا مادرتون رو بهم بدید تا من از طریق خانواده اقدام کنم.
خانم وفایی نفس عمیقی کشید و بهم گفت: "من ماه آینده دارم عقد می کنم".
انگار ی پارچ آب سرد ریختن روم. فانتزیم در نطفه پودر شد. توی دلم گفتم ایشالا چرخش برات بچرخه🙃
بعد یکم فکر کردم و گفتم پس ممکنه یکی از دوستاتون رو بهم معرفی کنید؟!
#خاطرات_خود_نوشت
#دانشگاه_مبدا_همه_تحولات_است
#میزان_امکانات_ما_نیست
#میزان_اتصال_ما_به_خداست
#کارشناس_آموزش(3)
#خانم_وفایی
🚶♂🚶♂🚶♂🚶♂🚶♂
پ.ن:
اسم خانم وفایی واقعی نیست. گذاشتم وفایی که بدونم به من وفا نکرد. عکسی که گذاشتم دقیقا جاییه که باهاشون صحبت کردم.