محبان الزهرا سلام الله علیها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 #رمان_قصه_دلبری #قسمت_هشتاد_و_هشتم ،فردا صبح در شهرک ش
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸
🌿🌸
🌸
#رمان_قصه_دلبری
#قسمت_هشتاد_و_نهم
عاشورا ،بخون اشک گریه بر امام حسین رو بریز توی ،قبر تا حدی که به خرده از خاکش گل بشه برایش خواندم همان شعری که همیشه آخر هیئت گودال
قتلگاه میخواندند خیلی دوستش داشت
دل من بسته به روضه هات
جونم فدات میمیرم برات
پدر و مادر من فدات
چی میشه با خیل نوکرات
سر جدا بیام پایین پات
جونم فدات میمیرم برات
جونم فدات میمیرم برات
جونم فدات می میرم برات
صدای این گل پرپر از کجا آمده» نزدیک تر میشد. سعی کردم احساساتم را کنترل کنم میخواستم واقعاً آن اشکی که داخل قبر میریزم اشک بر روضه امام حسین عالم باشد نه اشک از دست دادن محمد حسین.
هر چه روضه به ذهنم میرسید میخواندم و گریه میکردم دست و پاهایم کرخت شده بود و نمی توانستم تکان بخورم یاد روز خواستگاری افتادم که پاهایم خواب رفته بود و به من میگفت شما زودتر برو بیرون نگاهی به قبر انداختم باید میرفتم فقط صداهای درهم و برهمی میشنیدم که از من میخواستند بروم بالا اما
نمیتوانستم تازه داشت گرم میشد دایی ام آمد و به زور من را برد بیرون
مو به مو همه وصیتهایش را انجام داده بودم درست مثل همان بازیها سخت بود در آن همه شلوغی و گریه زاری با کسی صحبت کنم
آقایی رفت پایین قبر در تابوت را باز کردند وداع برایم سخت بود ولی دل کندن سخت تر چشمهایش کامل بسته نمیشد میبستند دوباره باز میشد.
وقتی بدن را فرستادند در سراشیبی ،قبر پاهایم بی حس شد کنار قبر ،زانو زدم همه.....
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
📚#کتابخوانیتوصیهرهبری
ادامه دارد...
🍃به جمع محبان الزهرا سلام الله علیها بپیوندید
https://eitaa.com/joinchat/2921857276C987663e282
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿