محبان الزهرا سلام الله علیها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 #رمان_قصه_دلبری #قسمت_هفتاد_و_سه روی تابوت بذار روی س
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸
🌿🌸
🌸
#رمان_قصه_دلبری
#قسمت_هفتاد_و_چهار
من هم حسابی می افتادم روی دنده لج که از خر شیطان پیاده شود. همه چیز را تعطیل میکردم مثلاً وقتی میرفتیمبیرون ،به خاطر این حرفش می نشستم سر جایم و تکان نمی خوردم حسابی از خجالتش درآمدم تا دیگر از زبانش افتاد که بگوید همسر شهید محمد خانی...
روزی از طرف محل کارش خانواده ها را دعوت کردند برای جشن ،ناسازگاری ام گل کرد که این چه جشنی بود؟ این همه نشستیم که همسران شهید بیان روی صحنه و یه پتو از شما هدیه بگیرن؟
این شد شوهر برای این زن؟
اون الان محتاج پتوی شما بود؟
آهنگ سلام آخر خواجه امیری رو گذاشتن و اشک مردم در اومد که چی؟ همه چی عادی شد؟»
باید میرفتیم روی جایگاه و هدیه میگرفتیم که من نرفتم فردایش داده بودند به خودش آورد خانه.
گفت: «چرا نرفتی بگیری؟ آتش گرفتم با غیظ ،گفتم :ملت رو مثل نونوایی صف کرده بودن که برن یکی یکی کارت هدیه بگیرن برم جلو بگم من همسر فلانی ام و جلوی اسمت رو امضا کنم؟
محتاج چندرغاز پولشون نبودم
گمان کردم قانع شد که دیگر من را نبرد سر کارش حتی گفت: «اگه شهید هم شدم نرو.....
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
📚#کتابخوانیتوصیهرهبری
ادامه دارد...
🍃به جمع محبان الزهرا سلام الله علیها بپیوندید
https://eitaa.com/joinchat/2921857276C987663e282
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿