محبان الزهرا سلام الله علیها
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸🌿🌸 🌿🌸🌿🌸 🌸🌿🌸 🌿🌸 🌸 #رمان_قصه_دلبری #قسمت_پنجاه_و_هشتم هر موقع بی مقدمه یا
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸🌿🌸
🌿🌸🌿🌸
🌸🌿🌸
🌿🌸
🌸
#رمان_قصه_دلبری
#قسمت_پنجاه_و_نهم
بر می گردد به خودم کار حضرت فیل بود این حرفها را در دلم بند کنم اما به
سختی اش می ارزید.
می گفت: «افغانستانیا شیعه واقعی هستن!» و از مردانگی هایشان تعریف می کرد. از لابه لای صحبتهایش دستگیرم می شد پاکستانی ها و عراقی ها خیلی دوستش دارند. برایش نامه نوشته بودند عطر و انگشتر و تسبیح بهش هدیه داده بودند، خودش هم اگر در محرم و صفر مأموریت می رفت، یک عالمه کتیبه و پرچم و این طور چیزها می خرید و میبرد می گفت: «حتی شنی ها هم اونجا با ما عزاداری میکنن یا میگفت :من عربی خوندم و اونا با من سینه زدن جو هیئت خیلی بهش چسبیده بود. از این روحیه اش خیلی خوشم
می آمد که در هر موقعیتی برای خودش هیئت راه می انداخت. کم میخوابید من هم شبها بیدار بودم اگر می دانستم مثلاً برای کاری رفته تا برگردد، بیدار میماندم تا از نتیجه کارش مطلع شوم. وقتی میگفت «می خوایم بریم یه کاری بکنیم و برگردیم» می دانستم که یعنی در تدارک عملیات هستند. زمانی که برای عملیات می رفتند، پیش می آمد تا ۴۸ ساعت هیچ ارتباط و خبری نداشتم. یک دفعه که دیر آنلاین شد، شاکی شدم که چرا در دسترس نیستی؟ دلم هزار راه رفت نوشت «گیر افتاده بودم» بعد از شهادتش فهمیدم منظورش این بوده که در محاصره افتادیم. فکر میکردم لنگ لوازم شده است. یادم نمیرود که نوشت تایم من با تایم هیئت رفتن تو یکی شده. اون جا رفتی برای ما دعا کن گاهی که سرش خلوت میشد طولانی باهم چت میکردیم می گفت :اونجا....
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
📚#کتابخوانیتوصیهرهبری
ادامه دارد...
🍃به جمع محبان الزهرا سلام الله علیها بپیوندید
https://eitaa.com/joinchat/2921857276C987663e282
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿