eitaa logo
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
312 دنبال‌کننده
14هزار عکس
5.7هزار ویدیو
113 فایل
○•﷽•○ - - 🔶براێ شهادٺ؛ابتدا باید شهیدانھ زیسٺ"^^" - - 🔶ڪپی با ذڪر صلواٺ جهٺ شادێ و تعجیل در فرج آقا آزاد - - 🔶شرو؏ـمون⇦۱۳۹۷/۱/۲٤ - - 🔶گروھمون⇩ https://eitaa.com/joinchat/2105344011C1c3ae0fd73 🔹🔶باماھمراھ باشید🔶🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
میگفت‌قدرِدلآتونوبدونین :) هردلےواسہ‌اربآب ؛ نمیشکنہ ... !💔 +🌿•°` " - یاابآعبدللـہ🖤 ╭═══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
میگفت‌قدرِدلآتونوبدونین :) هردلےواسہ‌اربآب ؛ نمیشکنہ ... !💔 +🌿•°` #قدربدونیم" - یاابآعبدللـہ🖤 ╭══
کشیده بارِ زمین را به دوشِ خود حَرمش کسی که جانِ جهان است کربلایِ غمش وَ باز هم شبِ‌جمعه ، وَ باز هم مادر وَ باز گوشه‌ی گودال و باز قَدِ خَمش ╭═══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال محبین وݪایٺ و شهدا🏴
بسم رب الشهداءوالصدیقین🌷 آرزوی آخرتی شهیدزمانی نیا امضای سیدالکریم(ع) پای قراروحید هنگامی که برای مراسم تشییع پیکر مطهر شهید زمانی‌نیا به حرم عبدالعظیم حسنی رفتم تنها چیزی که در بین تمامی جمعیت نظرم را به خود جلب کرد خانواده شهید بود، برخلاف سایر خانواده شهدا که برای از دست دادن فرزندانشان بی تابی می‌کنند این خانواده آنقدر آرام و مظلوم در گوشه‌ای نشسته بود که انگار از یاد رفته‌اند! وقت نماز می‌شود و همگی قامت می‌بندند، بعد از نماز مادر شهید که انگار دل از دنیا بریده بر روی صندلی می‌نشیند و ذکر می‌گوید و به محل دفن ته تغاری‌اش نگاه می‌کند، کنار مادر شهید می‌نشینم و بعد از عرض تسلیت از او اجازه گفت‌وگو می‌گیرم، برخلاف ظاهر شکسته‌اش صدایی کامل مصمم و قوی دارد، می‌گوید: «چی می‌خواهی بشنوی؟ از چه چیز ته تغاری‌ام برائت بگویم؟» سوالی که از همسر شهید پرسیدم را از مادر این شهید بزرگوار هم می‌پرسم: «شما می‌دانستید چرا پسرتان وصیت کرده بود که در این محل دفن شود؟» سرش را چندباری به نشانه تأیید تکان می‌دهد و می‌گوید: «آقا وحید به من گفته بود که با همکاران قول و قرار گذاشته بودیم، یعنی وقتی حرف از شهادت می‌شد رفقای وحید به او گفته بود این امامزاده نزدیک به خانه شما هست، وحید وصیت کن تو را آنجا دفن کنند ولی خب پسرم همیشه به این فکر می‌کرد که پولی برای خرید قبر در این محل ندارد و همیشه هم می‌گفت دوست دارم در این صحن دفن شوم اما می‌دانم که پولی برای این کار ندارم» مادر شهید لبخندی می‌زند و می‌گوید: «به وحید می‌گفتم اگر قسمتت باشد تو را همان جایی که دوست داری دفن می‌کنند، ولی وحید با شیطنت می‌گفت که مادر اگر من را در اینجا دفن کنند نمی‌توانی روی قبرم را بشوری و آب و گلاب بیاری، باید برای لمس سنگ قبرم فرش‌ها را بالا بزنی، من هم به او می‌گفتم اشکال ندارد کنار دوست‌های شهیدت در گلزار شهدا چند جای خالی هست تو را آنجا دفن می‌کنم» به مادرش می‌گویم: «شما جوری در مورد محل دفن و حتی شهادت وحید صحبت می‌کنید انگار می‌دانستید که او حتماً شهید می‌شود!» مادر شهید سرش را به عقب خم می‌کند و می‌گوید: «نه دخترم، من چنین چیزی را نمی‌دانستم و حتی از اینکه به این موضوع فکر کنم که فرزندم زودتر از من می‌رود قلبم درد می‌گرفت اما خود وحید خیلی جدی و مصمم در این مورد صحبت می‌کرد و من هم به حرف‌هایش گوش می‌دادم.....💔💔 ══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
🌺🍀💐🌴💐🍀🌺 امروز سالروز تولدتان مبارک 🌼 بسیجی یداله علامی 🌺 (رحیم) 🌺 بسیجی محمد کسمایی 🌼 (نعمت اله) 🌼 بسیجی حسنعلی هارونی 🌺 (فتحعلی) 🌺 جهادگر منصور عباسپور 🌼 (امیرقلی) 🌼 سرباز مجید رهبری 🌺 (لطفعلی) ╭═══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
باسلام خدمت تمامی سروران گرامی ❤️ از امروز با عاشقانه‌ای متفاوت در دل بحران و و با یادی از شهدای در خدمت شما خوبان هستیم 🌹هر روز یک پارت راس ساعت ۲۱ تقدیم شما سروران خواهد شد ان شاءالله این رمان مورد رضایت خداوند متعال و امام زمان زمان عجل الله و مورد پسند شما واقع شود ══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
👈 همراهان گرامی...، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است و برگرفته از وقایع زمستان ۸۹ تا ۹۵ سوریه بوده است که به شیوه رمان به رشته تحریر در آمده است . 🔻ـــــــــــــــ💠ــــــــــــــــ🔻 ♻️.... 🔻🔻🔻 رمان دمشق شهر عشق بر اساس حوادث حقیقی زمستان ۸۹ تا پاییز ۹۵ درسوریه و با اشاره به گوشه ای از رشادت های مدافعان حرم به ویژه سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی و سردار شهید حاج حسین همدانی در بستر داستانی عاشقانه روایت شد. هدیه به روح مطهر همه شهدا، سیدالشهدای مدافعان حرم حاج قاسم سلیمانی و همه مردم مقاوم سوریه🌺        ══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 ساعت از یک بامداد می‌گذشت، کمتر از دو ساعت تا تحویل سال ۱۳۹۰ مانده بود و در این نیمه‌شب رؤیایی، خانه کوچک‌مان از همیشه دیدنی‌تر بود. روی میز شیشه‌ای اتاق پذیرایی ساده‌ای چیده بودم و برای چندمین بار سَعد را صدا زدم که اگر نبود دلم می‌خواست حداقل به اینهمه خوش‌سلیقگی‌ام توجه کند. 📚 باز هم گوشی به دست از اتاق بیرون آمد، سرش به قدری پایین و مشغول موبایلش بود که فقط موهای ژل زده مشکی‌اش را می‌دیدم و تنها عطر تند و تلخ پیراهن سپیدش حس می‌شد. می‌دانستم به خاطر من به خودش رسیده و باز از اینهمه سرگرمی‌اش کلافه شدم که تا کنارم نشست، گوشی را از دستش کشیدم. با چشمان روشن و برّاقش نگاهم کرد و همین روشنی زیر سایه مژگان مشکی‌اش همیشه خلع سلاحم می‌کرد که خط اخمم شکست و با خنده توبیخش کردم :«هر چی خوندی، بسه!» 📚 به مبل تکیه زد، هر دو دستش را پشت سرش قفل کرد و با لبخندی که لبانش را ربوده بود، جواب داد :«شماها که آخر حریف نظام نشدید، شاید ما حریف نظام شدیم!» لحن محکم وقتی در لطافت کلمات می‌نشست، شنیدنی‌تر می‌شد که برای چند لحظه نیم‌رخ صورت زیبایش را تماشا کردم تا به سمتم چرخید و به رویم چشمک زد. 📚 به صفحه گوشی نگاه کردم، سایت باز بود و ردیف اخبار که دوباره گوشی را سمتش گرفتم و پرسیدم :«با این می‌خوای کنی؟» و نقشه‌ای دیگر به سرش افتاده بود که با لبخندی مرموز پاسخ داد :«می‌خوام با دلستر انقلاب کنم!» نفهمیدم چه می‌گوید و سرِ پُرشور او دوباره سودایی شده بود که خندید و بی‌مقدمه پرسید :«دلستر می‌خوری؟» می‌دانستم زبان پُر رمز و رازی دارد و بعد از یک سال زندگی مشترک، هنوز رمزگشایی از جملاتش برایم دشوار بود که به جای جواب، کردم :«اون دلستری که تو بخوای باهاش انقلاب کنی، نمی‌خوام!» 📚 دستش را از پشت سرش پایین آورد، از جا بلند شد و همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت، صدا رساند :«مجبوری بخوری!» اسم انقلاب، هیاهوی سال ۸۸ را دوباره به یادم آورده بود که گوشی را روی میز انداختم و با دلخوری از اینهمه بی‌نتیجه، نجوا کردم :«هر چی ما سال ۸۸ به جایی رسیدیم، شما هم می‌رسید!» با دو شیشه دلستر لیمو برگشت، دوباره کنارم نشست و نجوایم را به خوبی شنیده بود که شیشه‌ها را روی میز نشاند و با حالتی منطقی نصیحتم کرد :«نازنین جان! انقلاب با بچه‌بازی فرق داره!» 📚 خیره نگاهش کردم و او به خوبی می‌دانست چه می‌گوید که با لحنی مهربان دلیل آورد :«ما سال ۸۸ بچه‌بازی می‌کردیم! فکر می‌کنی تجمع تو دانشگاه و شعار دادن چقدر اثر داشت؟» و من بابت همان چند ماه، مدال مبارز را به خودم داده بودم که صدایم سینه سپر کرد :«ما با همون کارها خیلی به ضربه زدیم!» در پاسخم به تمسخر سری تکان داد و همه مبارزاتم را در چند جمله به بازی گرفت :«آره خب! کلی شیشه شکستیم! کلی کلاس‌ها رو تعطیل کردیم! کلی با حراست و درافتادیم!» 📚 سپس با کف دست روی پیشانی‌اش کوبید و با حالتی هیجان‌زده ادامه داد :«از همه مهمتر! این پسر سوریه‌ای یه دختر شرّ ایرانی شد!» و از خاطرات خیال‌انگیز آن روز‌ها چشمانش درخشید و به رویم خندید :«نازنین! نمی‌دونی وقتی می‌دیدم بین اونهمه پسر میری رو صندلی و شعار میدی، چه حالی می‌شدم! برا من که عاشق بودم، به دست اوردن یه همچین دختری رؤیا بود!» در برابر ابراز احساساتش با آن صورت زیبا و لحن گرم عربی، دست و پای دلم را گم کردم و برای فرار از نگاهش به سمت میز خم شدم تا دلستری بردارم که مچم را گرفت. صورتم به سمتش چرخید و دلبرانه زبان ریختم :«خب تشنمه!» و او همانطور که دستم را محکم گرفته بود، قاطعانه حکم کرد :«منم تشنمه! ولی اول باید حرف بزنیم!» 📚 تیزی صدایش خماری را از سرم بُرد، دستم را رها نمی‌کرد و با دست دیگر از جیب پیراهنش فندکی بیرون کشید. در برابر چشمانم که خیره به فندک مانده بود، طوری نگاهم کرد که دلم خالی شد و او پُر از حرف بود که شمرده شروع کرد :«نازنین! تو یه بار به خاطر قید خونواده‌ات رو زدی!» و این منصفانه نبود که بین حرفش پریدم :«من به خاطر تو ترک‌شون کردم!» مچم را بین انگشتانش محکم فشار داد و بازخواستم کرد :«زینب خانم! اسمت هم به خاطر من عوض کردی و شدی نازنین؟» از طعنه تلخش دلم گرفت و او بی‌توجه به رنجش نگاهم دوباره کنایه زد :« هم به‌خاطر من گذاشتی کنار؟ اون روزی که لیدر دانشکده بودی که اصلاً منو ندیده بودی!»... ✍️نویسنده: ══════•••{}•••═══════╮ @mohebin_velayt_shohada ╰═══════•••{}•••═══════╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا