eitaa logo
موکب الامام حضرت حجة بن الحسن (علیه السلام تکاب)
270 دنبال‌کننده
11هزار عکس
7.5هزار ویدیو
218 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🔗در سرود دهه نودی‌ها میگن « ت میشم»، می‌دونید علی بن مهزیار کی بوده؟ 💌 علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی معروف به علی بن مهزیار یکی از تشرف یافتگان خدمت امام زمان(عج) در غیبت صغری. وی فرزند ابراهیم بن مهزیار و برادرزاده علی بن مهزیاری است که از اصحاب ائمه بوده‌است. برادر او محمد بن ابراهیم بن مهزیار نیز وکیل امام زمان(عج) در اهواز بود قضیه تشرف او به محضر امام زمان علیه‌السلام شیخ طوسی در کتاب الغیبه از علی بن مهزیار نقل می‌کند: «من بیست مرتبه به حج مشرف شدم و در تمام این سفرها قصدم دیدن حضرت مهدی(عج) بود؛ ولی موفق نشدم؛ ناامید شدم و تصمیم گرفتم دیگر به حج نروم تا اینکه در خواب کسی به من گفت: ای علی امسال هم به حج برو. آن سال هم به مکه رفتم و خدمت امام زمان(عج) مشرف شدم 📚 الغیبة ص ۲۶۳ داستان مفصل تشرف ایشان را در پست بعدی بشنوید👇 (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود. از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه سلمان، جديت و شتاب کنيد.» ما او را کمک کرديم، او براي حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آورديم، او جنازه سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خوانديم و جنازه را دفن نموديم. آن مرد، اميرمؤمنان علي عليه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چيد و قبر را پوشانيد. حضرت علی (علیه السلام) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند: وفدت علی الکریم بغیر زاد من الحسنات والقلب السلیم وحمل زاد اقبح کل شیئ اذا کان الوفود علی الکریم آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همين موقع به دامنش چسبيدم و گفتم: «اي اميرمؤمنان! چه کسي خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به اين زودي از مدينه) به اينجا آمدي، با اين که فاصله راه طولاني است؟ » فرمود: « اي اصبغ! از تو پيمان مي گيرم که در صورت آگاهي از اين ماجرا تا زنده هستم به کسي نگويي» گفتم: «اي اميرمؤمنان! من قبل از تو مي ميرم.» فرمود: «نه، عمرت طولاني مي گردد.» گفتم: بسيار خوب، پيمان مي بندم تا زنده هستي به کسي نگويم. فرمود:« اي اصبغ! من هم اکنون در کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوي خانه بازگشتم. در خانه خوابيدم، در عالم خواب شخصي نزد من آمد و گفت: «سلمان از دنيا رفت.» بي درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه براي تجهيز ميت لازم است باخود برداشتم و به سوي مدائن آمدم. خداوند اين راه دور را برايم نزديک کرد و اکنون اينجا هستم. رسول خداصلي الله عليه و آله مرا از اين ماجرا آگاه کرده بود. اصبغ مي گويد: ديگر علي عليه السلام را نديدم، نفهميدم به آسمان رفت يا به زمين و سپس به کوفه آمدم .صداي اذان مسجد را شنيدم، به مسجد رفتيم، ديديم اميرمؤمنان علي عليه السلام به نماز جماعت ايستاده است. 📚بحارالانوار،ج22، ص380 (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
انگشترشون رو میدادن برا یه نهی از منکرِ ساده...💍 ما چقدر برای دینمون خرج میکنیم ؟؟ یه بستنی کمتر بخور... پنج تا امر به معروف با پولت انجام میشه ...بخاطر خدا 😊🍃 (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
واااااي كه چقدر اين شعر زيباست لطفا كامل بخونين التماس دعا خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/ بی نهایت خسته و افسرده ام/ تا میان گور رفتم دل گرفت/ قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/ روی من خروارها از خاک بود/ وای، قبر من چه وحشتناک بود! بالش زیر سرم از سنگ بود/ غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/ هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/ سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/ خسته بودم هیچ کس یارم نشد/ زان میان یک تن خریدارم نشد/ نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/ ترس بود و وحشت و دلواپسی/ ناله می کردم ولیکن بی جواب/ تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/ آمدند از راه نزدم دو ملک/ تیره شد در پیش چشمانم فلک/ یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟ دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟ گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/ لرزه بر اندام من افتاده بود/ هر چه کردم سعی تا گویم جواب/ سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/ از سکوتم آن دو گشته خشمگین/ رفت بالا گرزهای آتشین/ قبر من پر گشته بود از نار و دود/ بار دیگر با غضب پرسش نمود: ای گنه کار سیه دل، بسته پر/ نام اربابان خود یک یک ببر/ گوئیا لب ها به هم چسبیده بود/ گوش گویا نامشان نشنیده بود/ نامهای خوبشان از یاد رفت/ وای، سعی و زحمتم بر باد رفت/ چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد/ بار دیگر بر سرم فریاد کرد: در میان عمر خود کن جستجو/ کارهای نیک و زشتت را بگو/ هر چه می کردم به اعمالم نگاه/ کوله بارم بود مملو از گناه/ کارهای زشت من بسیار بود/ بر زبان آوردنش دشوار بود/ چاره ای جز لب فرو بستن نبود/ گرز آتش بر سرم آمد فرود/ عمق جانم از حرارت آب شد/ روحم از فرط الم بی تاب شد/ چون ملائک نا امید از من شدند/ حرف آخر را چنین با من زدند: عمر خود را ای جوان کردی تباه/ نامه اعمال تو باشد سیاه/ ما که ماموران حق داوریم/ پس تو را سوی جهنم می بریم/ دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود/ دست و پایم بسته در زنجیر بود/ نا امید از هرکجا و دل فکار/ می کشیدندم به خِفّت سوی نار/ ناگهان الطاف حق آغاز شد/ از جنان درهای رحمت باز شد/ مردی آمد از تبار آسمان/ دیگران چون نجم و او چون کهکشان/ صورتش خورشید بود و غرق نور/ جام چشمانش پر از خمر طهور/ چشمهایش زندگانی می سرود/ درد را از قلب انسان می زدود/ بر سر خود شال سبزی بسته بود/ بر دلم مهرش عجب بنشسته بود/ کِی به زیبائی او گل می رسید/ پیش او یوسف خجالت می کشید/ دو ملک سر را به زیر انداختند/ بال خود را فرش راهش ساختند/ غرق حیرت داشتند این زمزمه/ آمده اینجا حسین فاطمه؟! صاحب روز قیامت آمده/ گوئیا بهر شفاعت آمده/ سوی من آمد مرا شرمنده کرد/ مهربانانه به رویم خنده کرد/ گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)/ من کجا و دیدن روی حسین (ع)/ گفت: آزادش کنید این بنده را/ خانه آبادش کنید این بنده را/ اینکه این جا این چنین تنها شده/ کام او با تربت من وا شده/ مادرش او را به عشقم زاده است/ گریه کرده بعد شیرش داده است/ خویش را در سوز عشقم آب کرد/ عکس من را بر دل خود قاب کرد/ بارها بر من محبت کرده است/ سینه اش را وقف هیئت کرده است/ سینه چاک آل زهرا بوده است/ چای ریز مجلس ما بوده است/ اسم من راز و نیازش بوده است/ تربتم مهر نمازش بوده است/ پرچم من را به دوشش می کشید/ پا برهنه در عزایم می دوید/ بهر عباسم به تن کرده کفن/ روز تاسوعا شده سقای من/ اقتدا بر خواهرم زینب نمود/ گاه میشد صورتش بهرم کبود/ تا به دنیا بود از من دم زده/ او غذای روضه ام را هم زده/ قلب او از حب ما لبریز بود/ پیش چشمش غیر ما ناچیز بود/ با ادب در مجلس ما می نشست/ قلب او با روضه ی من می شکست/ حرمت ما را به دنیا پاس داشت/ ارتباطی تنگ با عباس داشت/ اشک او با نام من می شد روان/ گریه در روضه نمی دادش امان/ بارها لعن امیه کرده است/ خویش را نذر رقیه کرده است/ گریه کرده چون برای اکبرم/ با خود او را نزد زهرا (س) می برم/ هرچه باشد او برایم بنده است/ او بسوزد، صاحبش شرمنده است/ در مرامم نیست او تنها شود/ باعث خوشحالی اعدا شود/ گرچه در ظاهر گنه کار است و بد/ قلب او بوی محبت میدهد/ سختی جان کندن و هول جواب/ بس بود بهرش به عنوان عقاب/ در قیامت عطر و بویش می دهم/ پیش مردم آبرویش می دهم/ آری آری، هرکه پا بست من است/ نامه ی اعمال او دست من است/ ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
38.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ثواب المیزانم را با این بیت از شعر ایرج‌میرزا عوض می‌کنم... ماجرای اشک و تأثر زیاد با یک بیت از شعر ایرج‌میرزا | نقل خاطره از حاج‌آقا علوی بروجردی بعد از پسر، دل پدر آماج تیر شد آتش زدند لانهٔ مرغ پریده را «کسی‌که این شعر را برای امام حسین ‹ع› می‌سراید، من نمی‌توانم توهم این معنا را داشته باشم که آقا سیدالشهدا فردای قیامت نسبت به‌او بی‌تفاوت باشد.» ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
21.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بسیار دردناک 💔 ببینید را ابتدا با برداشتن چه بلایی به سرش آوردند 👆 کشور آذربایجان ۸۵ درصد شیعه، اول شد، بعد عزاداری امام حسین ممنوع شد، بعد اذان ممنوع شد، بعد کاباره ها و شرابفروشیها رونق گرفت.. و کشور شیعه پایگاه اسراییل در منطقه شد 😔👆 حتما ببینید ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
چرا خداوند كارهایى را كه ذرّه‏اى شرك و ریا در آن باشد، نمى‏ پذیرد؟ (إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ ؛ نساء، ۴۸) اگر كسى به شما بگوید: من شما و سنگ را دوست دارم، این توهین به شماست. اگر بگوید: از غذایى كه تهیّه كرده ‏ام، هم شما بخورید هم گربه ‏ام مى‏ خورد، توهین است. اگریك موش دردیگ غذابیفتد، تمام غذا ازقابلیّت مصرف مى‏ افتد. 🔹یك روز تمام مسافران هواپیما را پیاده و بارى را كه بسته شده بود تخلیه كردند و گفتند: یك موش در هواپیما دیده شده است. پرسیدیم: این همه مسافر و بار به خاطر یك موش باید پیاده شود؟ گفتند: بله، زیرا ممكن است این موش یكى از سیم‏ها را بجود ورابطه خلبان با فرودگاه قطع شود و موجب سقوط هواپیما شود. آرى، موش شرك، سیم اخلاص را مى‏ جود و رابطه بنده با خالق قطع مى ‏شود. 💬 حاج آقا قرائتی ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
دوچرخه سواری علامه جعفری از علامه جعفری نقل است که گفت: روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. دیدم جوان مستعدیست که استاد خوبی نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بدیع داشت که بی‌پاسخ مانده بود. پاسخ‌ها را که می‌شنید، مثل تشنه‌ای بود که آب خنکی یافته باشد. خواهش کرد برایش درسی بگویم و من که ارزش این آدم را فهمیده بودم، پذیرفتم. قرار شد فلان کتاب را نزد من بخواند. چندی که گذشت، دیدم فریفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی یافته بودم که برایش خطر داشت. هرچه کردم، این حالت در او کاسته نشد. می‌دانستم این شیفتگی، به استقلال فکرش صدمه می‌زند. تصمیم گرفتم فرصت تعلیم را قربانی استقلال ضمیرش کنم.روزی که قرار بود برای درس بیاید، در خانه را نیم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حرکات کودکانه کردم. دیدمش که سر ساعت، آمد. از کنار در، دقایقی با شگفتی مرا نگریست. با هیجان، بازی را ادامه دادم. خودم را در نظرش شکستم و او راهش را کشید و بی‌یک کلمه رفت؛ رفت که رفت. اینجا که رسید، مرحوم علامه جعفری با آنهمه خدمات فکری و فرهنگی به اسلام، گفت: برای آخرتم به معدودی از اعمالم، امید دارم. یکی همین دوچرخه بازی آنروز است! منبع:پرسمان دانشگاهیان ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) http://eitaa.com/joinchat/4259512332C8857967f1b
روزی حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) شخصی را دیدند که از روی دفتری، دعایی طولانی می خواند؛ حضرت فرمودند: ای مرد، آن خدایی که دعای طولانی را می شنود و جواب می دهد، دعای کوتاه را نیز اجابت می کند. آن شخص عرض کرد: ای مولای من، می فرمایید چه کنم؟ حضرت فرمودند: این دعا را بخوان الْحَمْدُ لله عَلَى کُلِّ نِعْمَةٍ؛ وَ أَسْأَلُ اللهَ مِنْ کُلِّ خَیْرٍ؛ وَ أَعُوذُ باللهِ مِنْ کُلِّ شَرٍّ؛ وَ أَسْتَغْفِرُ اللهَ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ 📚 بحارالانوار ج ۹۱ ص ۲۴۲ ــــــــــــــــ (داستانک‌ونکات‌ناب) دانابی شو؛ دانا شو!👇👇 📚 @dastanak_ir