- مخاطبِ خاص
-
میرسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است
میفروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
«إن یکاد» از نفس فاطمه بر تن دارد
خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید
تا که این نیمۀ توحید به آن نیمه رسید
علی و فاطمه در سایۀ هم... فکر کنید
شانه در شانه دو تا کعبۀ یکدست سفید
عشق تا قبلِ همین واقعه مصداق نداشت
ساز و آواز خدا گوشۀ عشاق نداشت
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه... فاطمه با رایحۀ گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد
دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد
ابر مهریۀ او بود که باران آمد
نفس فاطمه فرمود که باران آمد
ناگهان پنجرهای رو به تماشا وا شد
هر کجا قافیه یا فاطمةالزهرا شد
مثنوی نام تو را برده تلاطم دارد
چادرت را بتکان قصد تیمم دارد
میرسد قصۀ ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام
تازه این اول قصهست حکایت باقیست
ما همه زنده بر آنیم که رجعت باقی است
رفته ساقی که قدح پر کند و برگردد
عرش را غرق تحیّر کند و برگردد
دیر یا زود ولی میرسد از راه آخر
یک نفر عین علی میرسد از راه آخر
مینویسم که شب تار سحر میگردد
یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد ♥️(:
#سیدحمیدرضا_برقعی
- مخاطبِ خاص
-
از ولنتاین بگویید و بخوانیدش عشق
ما که دلداده عشقِعلی و فاطمهایم ..
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر سر برود ز سر هوایت نرود
تاثیرِ طلسم چشمهایت نرود :)
شب دلواپسیها هرقدر بیماهتر بهتر
که شاعر در شب موهای تو گمراهتر بهت
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل ، یکدفعه و ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها ، مرد ، خاطرخواهتر بهتر
ندانستی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر ، کمآهتر بهتر
نه اینکه قافیه کم بود نه ، در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدر کوتاهتر بهتر ..
حامدِ عسگری .
همیشه براشون اونی بودم که اگه حالشون بد بود ، نگرانی امونمو میبرید و تا خوب نمیشدن آروم نمیگرفتم ..
همیشه برام اونی بودن که حتی از حال و روزم خبر نداشتن ..
حتی براشون مهم نبود چیشدم ؟ چی میشم ؟ دووم آوردم یا نه؟
اصلا تو دلم چی میگذره ، مغزم چی؟
نمیدونم راه حلش صبح تا شب گریه زاریه ..
یا پریدن از روی پشت بوم
من نمیدونم ؛ نمیدونم حتی حالم رو چجوری توصیف کنم . .
فقط میدونم گم شدم و دیگه قرار نیست پیدا بشم :)