یه دیالوگ داشت توی جان سخت
میگفت اون دیگه مرده ، میفهمی یعنی چی ؟
یعنی دیگه قرار نیست ببینمش
الان یک سال و ۱۱ ماهه که ندیدمت :)))
پرسید : میتوانی از دوست داشتنم برگردی ؟
گفتم دوست داشتن که خیابان نیست تاکسی
بگیری بنشینی پیشانیت را به شیشه
بچسبانی
آه بکشی و برگردی به پیش از آن
نه نمیشود .
با دوست داشتن ِ من کنار بیا ، مثل
پیرمردها
که با لرزش دست هایشان ..