ایستاده بود کنارِ او
دم به دم تکرار میکرد
جانِ علی
هر حرفی میخواهی بزنی ؛ بزن
اما حرف رفتن را نزن که علی دق میکند :)
میگفت : نجف توی حرمروضه حضرت زهرا نخون ..
گفتم چرا ؟
گفت جلو یِ مرد که نمیگن چجوری ناموست رو کشتن (:
دلهای ما که بهم نزدیک باشند
دیگر چه فرقی میکند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم.