توی امواج اشعار سعدی غرق بودم که به اینجا رسیدم:
بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
دل چه بوَد؟ جان که بدو زنده ام
گو بده ای دوست! که گویم بگیر:)
اما چند بیت بعد میگه:
درد نهانی به که گویم؟ که نیست
با خبر از درد من ، الا خبیر...
"غزلیات سعدی"
گرچه در خیل تو بسیار بِه از ما باشد
ما تو را در همه عالَم نشناسیم نظیر✨
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم امد که متاعیست حقیر🙃
"غزلیات سعدی"
«انگار دیگر از دیدن حال وروز خرابم خسته شده بود و میخواست هرطور شده سرم را گرم کند
تا مثل توپ دست و پاهایم را در شکمم جمع نکنم و روی تختم چمباتمه نزنم
یا آنقدر زار زار گریه نکنم که روبالشیام خیس اشک شود.»
"ماه بلند آسمان"
به سر خاک پدر، دخترکی
صورت و سینه به ناخن میخست
که نه پیوند و نه مادر دارم
کاش روحم به پدر میپیوست
گریه ام بهر پدر نیست که او
مُرد و از رنج تهیدستی رست
زان کنم گریه که اندریم بخت
دام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال افت این دریا دید
هیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مُرد زِ بی داروئی
وندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداخت
که طبیبش به بالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتم
تا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پای
لیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواست
دیشب از دیده ی من اتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفش
دل من بود که ایام شکست
این همه بخل چرا کرد، مگر
من چه میخواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدائی گر بود
آه از این آدمی دیو پرست
"پروین اعتصامی"
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح، نفتاده بشکست
"بابا طاهر"
ما بی تو به دل برنزدیم آبِ صبوری
چون سنگدلان، دل بنهادیم به دوری
بعد از تو،که در چشم من آید؟ که به چشمم
گویی همه عالَم ظلمات است و تو نوری:)))
"غزلیات سعدی"
تو این غزل جا داره به سعدی بگم، بهتر از این امکان نداره عشق رو توصیف کردن:
جانا! هزاران آفرین،بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی که این وجود اوَرْد بیرون از عدم
خورشید بر سروِ روان، دیگر ندیدم در جهان
وصفت نگنجد در بیان، نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر؟ عضوی ز عضوی خوبتر
میبینمت چون نیشکر، شیرینی از سر تا قدم...
«اما میفهمیدم از درون غمگین و دلتنگ است. تمام تلاشش را میکرد که وانمود کند ناراحت نیست،
شاید میتوانست بقیه را گول بزند اما من او را خوب میشناختم...
حتی خیلی بهتر از خودش.
احساساتش را انکار میکرد،
میخواست آنها را مثل آشغال جارو کند زیر فرش و از جلوی چشمانش دور کند.»
"ماه بلند آسمان"