من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟!
آه جز آینهای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست
یک خود آزاری زیباست که من تنهایم
لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست
اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست
ورنه تنهایی من که گرهاش محکم نیست
من از این فاصلهها هیچ ندارم گلهای
هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست
بیسبب درد که هم قافیه با مرد نشد
آدم بیغم و بیدرد بدان آدم نیست
تو نبین ساکت و آرام نشستم کنجی
درد ناگفته زیاد است ولی محرم نیست
"سیدتقی سیدی"
#بخش_علایق
شب امتحان چیست؟
خسته ای، قهوه میخوری که سر حال بیای. میخوری، اثر نمیکنه.
بعد میخوای بخوابی صبح بیدار شی بخونی، بخاطر کافئین دیگه خوابتم نمیبره.
خدا برای چــه یک روح با دو جسم سرشت
مرا برای جهنــــم ، تو را برای بهشــــــــت
من و تو هر دو به یک صورت آفریـده شدیم
یکی در آینه زیبـــــــــا ، یکی در آینه زشت
گمان مکن که تــو مختاری و جهان مجبور
که اختیار تو را هم خـــــــــدا به جبر نوشت
اراده ای ست به گمراهی و هـــــــــدایت ما
کدام معبد و مسجد ؛ کدام دیر و کنشت ؟!
اگـــــــــر بناست بمانیم زیــــــــر این آوار
بگــــو دگر نگذاریم خشت بر سـر خشت
"فاضل نظری"
همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد
سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد
به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد
مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد
"فاضل نظری"
#بخش_علایق
بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم
بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم
دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود؟
آخر شدی شهید در این کربلا تو هم
آیینهای مکدرم از دست روزگار
آهی بکش به یاد من ای بیوفا تو هم
چندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخش
چنگی نمیزنی به دل این روزها تو هم
ای زخم کهنهای که دهان باز کردهای
چون دیگران بخند به غمهای ما تو هم
تاوان عشق را دل ما هرچه بود، داد
چشمانتظار باش در این ماجرا تو هم
"فاضل نظری"
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد