توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز از یکی دیگر از کارویژه های آموزش و پرورش ناحیه یک اراک پرده برداری شد ؛ نشست صمیمانه و خارح از چارچوب های اداری حول محور کتاب ؛ مباحثه کتاب ۱۰۱ راه برای جلوگیری از نفله شدن در مدیریت نوشته دکتر مرتضی مجدفر.
آذر ماه این کتاب را در گروه مدیران معرفی کردم. بدون الزام بخشنامه ای ۱۵۰ نفر از مدیران کتاب را خریداری کردند و اغلب آنان کتاب را خواندند.
امروز در جمع ۲۵ نفر از مدیران ابتدایی و ۲۰ نفر از مدیران متوسطه اول درباره این کتاب و تجربه های زیسته مدیران در باب نفله شدن صحبت شد. این دو جلسه بیش از ۴ ساعت طول کشید ولی خیلی لذت بخش بود.
جلسه خارج از قالب های خشک اداری برگزار شد. مدیران با هم مباحثه می کردند. نظرات به چالش کشیده می شد.
من فکر می کنم که در آموزش و پرورش اولین نشست یک مدیر ناحیه با مدیران مدارس حول محور یک کتاب شکل گرفته باشد
قرار است تعدادی از این مدیران محترم به اردوی بازدید از دبیرستان البرز و نشست با نویسنده اعزام شوند.
ان شاءالله سعی می کنیم تعامل های مثبت با مدیران را در جهت ایجاد انگیزه و افزایش دانش و بینش مدیریتی تقویت کنیم.
برای نشست اردیبهشت ماه کتاب های " مدیر مدرسه" جلال آل احمد و " اخلاق حرفه ای در مدرسه " را معرفی کردم.
#مدیریت
#مدیر_مدرسه
#حسین_مولوی
@molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت: میشه ساعت ۴ صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟
ساعت ۴ صبح بیدارش کردم، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون.
بیست الی بیستوپنج دقیقه گذشت، اما نیومد!
نگرانش شدم، رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و نمازشب میخونه و زار زار گریه میکنه!
بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصفجون کردی، میخواستی نمازشب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و میخوام داروهام رو بخورم؟!
برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم، چشمای من مریضه، دلم مریضه، من ۱۶ سالمه، چشام مریضه، چون توی این ۱۶ سال امام زمان(عج) رو ندیده؛ دلم مریضه بعد از ۱۶ سال هنوز نتونستم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم؛ گوشام مریضه، هنوز نتونستم یه صدای الهی بشنوم!
#ﺷﻬﯿﺪ_عباس_ﺻﺎﺣﺐ_ﺍﻟﺰﻣﺎﻧﯽ
@molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم
#پنجشنبههای_با_کتاب(۹)
مدیران ، معاونان و معلمان گرانقدر برای کسب اطلاعات بیشتر ، به سامانه ارسال پیام آموزش و پرورش ناحیه یک اراک مراجعه بفرمایید.
#حسین_مولوی
@molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم
چند روز پیش استاد محمد جواد محبت معلم پیشکسوت، شاعر و محقق کرمانشاهی دار فانی را وداع گفت.
همه او را به عنوان شاعر " دو کاج " می شناسند اما سال ها پیش _ در اوایل معلمی ام _ یک شعری از ایشان خواندم با عنوان " کبی "
کبی همان کبری بود ؛ دانش آموزی " سیاه و کوچک، کهنه پوش و مریض " که مرحوم محبت تصویری از او در شعر ارائه داده که من هر وقت می خوانمش به حال کبی و کبی ها گریه می کنم.
ما معلم ها از این کبی ها حتما داشته و داریم که خاطراتشان سخت گریه انگیزند؛ خداوند ایشان را رحمت و با اولیای الهی محشور فرماید.
شعر کبی را در پست بعدی بخوانید.
@molavihossein1
بسم الله الرحمن الرحیم
دل است و باز، خیال تو را بهسر دارد
که شب، دوباره ز پس کوچهها گذر دارد
دل است و دیده، چو یک لحظهـمینهدبرهم
تو را و حال تو را، باز در نظر دارد
کهای تو؟... آه... کهای؟ ای پرنده لرزان
که جانت از قفس تن، سر سفر دارد؟
اگرچه خاطرهها، سخت، گریهانگیزند
ولی خیال «کبی» ـ گریه بیشتر دارد
«کبی» که کفش بزرگش میان جو افتاد
«کبی» که جای پرستار، زنپدر دارد
*
«کبی» به مدرسه روستای «برفی»* بود
«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد
سیاه و کوچک و مظلوم و پارهپوش و مریض
نفس برای «کبی» حکم دردسردارد
*
چگونه آه ... دو دست کبود و کوچک او
کتاب و دفتر مشق و مداد، بردارد
هوای آخر آذر چه میکند؟ که «کُبی»
برای گرم شدن، سعی بیثمر دارد؟
ـ لباس گرم به تن کن، ببین هوا سرد است
برای سینهات این سوزها ـ ضرر دارد
: ـ لباس گرم؟ ـ کمی خیرهـ سربهزیر ازشرم
تبسمش چه کنم؟ زهر، در شکر دارد
شب است و خانه او ـ انتهای کوچه ده
چه کوچهای که از آن رد شدن ـ خطر دارد
صدای پارس نیامد، عبور آسان است
که خیر بودن هر نیتی، اثر دارد
*
گذشته است، از آن حال و روزها، سی سال
«کُبی» کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد
محمد جواد محبت
@molavihossein1
توضیح الاشارات | حسین مولوی
بسم الله الرحمن الرحیم
در دهلی نو که بودم همسایه ای داشتیم ؛ کارمند بود؛ این همسایه یک دختر نوجوان داشت و او هم یک سگ.
پدر و دختر هر روز صبح بین ساعت ۷ تا ۷:۲۰ دقیقه در همان خیابان شلوغ یک پیاده روی ساده داشتند؛ من هر روز _ وقتی داشتم به مدرسه می رفتم _ آن ها را می دیدم.
پایمردی این پدر و دختر در پیاده روی برای من جالب و حسرت و تحسین برانگیز بود. نزدیک به سه سال همیشه و هر روز آن ها را می دیدم که یا به پیاده روی می روند یا دارند برمی گردند.
ما _ من و دخترها _ هم چند سال است که یک رسم داریم. یکی دو روز مانده به عید پیاده راه می افتیم و در شلوغی بازار و خرید عید مردم و حال و هوای دست فروش ها بازار گردی می کنیم ؛ امروز با این که حال مساعدی نداشتم و به اداره نرفته بودم نگذاشتم این رسم امسال _ علی رغم شلوغی سرم _ قضا شود و توفیقی شد تا چند ساعتی همراه با دختران عزیز بشم.
نکته جالبش این است که ما هر وقت با هم بیرون برویم _ چه بخواهیم و چه نخواهیم _ سر از کتابفروشی در می آوریم. از سر قائم مقام رفتیم به دهکده کتاب ( در خیابان شهید رجایی ) و بعد پیاده رفتیم به باغ کتاب در شهید شیرودی و دوباره پیاده برگشتیم به کتابفروشی طلاییه.
این گشت یک روزه فرصت مغتنمی است برای با هم بودن. با کسانی که تکه های وجودمان هستند. بهشان می گویم که با این کارها برایتان خاطره می سازم تا بعدا بیشتر بگویید " خدا بابا را رحمت کنه با هم رفتیم ...یا اون کتاب را با هم خریدیم..."
یکی از خریدهای امروز من " سوگ مادر " شاهرخ مسکوب است. شاهرخ در خاطره نگاری خیلی قهار است. این کتاب اشاراتی است که شاهرخ در آثارش نسبت به ساحت مادرش داشته و چقدر این فراز از نوشته او ، شرح حال من است :
" مادرم بیشتر از هرکسی در من اثر کرده بود در ساخت اخلاق یا روحیه ام؛ بدون اینکه خودش بداند یا اصلا به این فکر ها بیفتد شالوده هویت من بود... من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می کند ...."
#حسین_مولوي
#بازار_گردی
#اراک
بسم الله الرحمن الرحیم
#برشی_از_کتاب
"زمان درمان بسیاری از دردهاست همچنان که خود سرچشمه بسیاری از درد هاست... هرکس چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشد از رنج و شادی بی نصیب نیست..."
#سوگ_مادر
#شاهرخ_مسکوب
@molavihossein1