📚 #حکایت_ملانصرالدین
ملانصرالدین در شهر دوست دوران کودکی اش را دید. از او پرسید: در چه کاری؟!
دوستش گفت: چیزی نمی کارم که به کار آید!
ملا وَراندازش کرد و گفت: پدرت هم چنین بود؛ هرگز چیزی نکاشت که به کار آید!!
👳 @mollanasreddin 👳
📚#حکایت_ملانصرالدین
روزی مردی که موهايی مشکی و ريشی سفيد داشت وارد مجلسی شد که اتفاقا” ملانصرالدين در آن حضور داشت. از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهای آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سياهی موی سر و سفيدی ريش او نشان مي دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟
ملا در جوابش گفت:
بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...
دوستش دوباره پرسید:
خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد :
بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!
دوستش کنجاوانه پرسید:
دیگه چرا ؟
ملا گفت:
برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
ملانصرالدین و رختشور
حکایتی است که روزی ملایی از کنار گازرها (رختشورها) می گذشت که پارچه های سفید را شسته و آنها را پهن کرده بودند. سگی را دید که در کنار پارچه ها راه می رود و بدنش با آنها تماس پیدا کرد. رو به یکی از آنها کرد و گفت :
"سگ پارچه ها را نجس کرده - او را دور کن وپارچه ها را تطهیر کن" .
رختشور که دید پس از مدتی تحمل رنج و زحمت و شستن و پهن کردن و هم اکنون که پارچه ها نزدیک به خشک شدن هستند مجبور به دوباره کاری است رو به ملا کرد و گفت :
"حاج آقا این حیوان سگ نیست و ان شاالله بز است."
ملا گفت : " مگر چشمت ایراد دارد و نمی بینی سگ است ؟"
رختشور گفت : "خیر انشاالله بز است.!"
ملا سنگی برداشت و به طرف سگ نگونبخت پرتاب کرد .
سنگ به سگ خورد و سگ از درد شروع کرد به واق واق کردن.
رو به رختشور کرد و گفت : نگفتم ؟ کر که نیستی - صدایش را شنیدی ؟
رختشور لبخندی زد و گفت : "قدرت خدا را ببین که بز صدای سگ در می آورد"
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.
دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!
فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!
فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه...
دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!
فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..
دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من...
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
روزی بود ، روزگاری بود . در یکی از روزها دوستان ملا نصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و با او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟ دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه می کنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو مزد آن را به خانه ی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچه ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند : مرغ ایشان یک پا دارد .
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین را دیدند که بیرون از خانه خود دنبال چیزی میگردد.
از او پرسیدند:ملا ، دنبال چه چیز میگردی؟
ملا گفت:دنبال کلیدم.
پرسیدند: کلیدت را کجا گم کردی؟
ملا گفت :درون خانه.
گفتند: پس چرا اینجا دنبال ان میگردی؟ ملا پاسخ داد : چون داخل خانه تاریک،
اما اینجا روشن است.
ما هم در بیرون به جستجوی خود بر امده ایم، اما تا زمانی که به درون وجودمان بازنگردیم، نمیتوانیم خود را بیابیم.
پس به درون خود بنگریم، یعنی همان جایی که تاریک است.
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد.
تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملانصرالدین کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتفاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
می گویند روزی ملا نصرالدین به همسرش گفت: برایم حلوا درست کن که تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده ام.
همسرش می گوید: " آرد گندم نداریم." ملا می گوید: " از آرد جو استفاده کن." همسرش می گوید: " شیر هم نداریم." ملا جواب می دهد: " به جایش آب بریز." همسر ملا می گوید:" شکر هم نداریم." ملا پاسخ می دهد: " شکر نمی خواهد. "
همسر ملا دست به کار می شود و با آرد جو و آب، به اصطلاح حلوا می پزد. ملا بعد از خوردن، چهره درهم می کشد و می گوید:
چه ذائقه ی بدی دارند این ثروتمندها !
حالا ببینید حکایت بسیاری از ما برای رسیدن به موفقیت چیست
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"
👳 @mollanasreddin 👳
#حکایت_ملانصرالدین
ملانصرالدین وقتی وارد طویله میشد
به خرش سلام
میکرد....،گفتن :
ملا این که خره،نمیفهمه که سلامش میکنی...!!!
گفت :
اون خره ولی من آدمم،من آدم بودن خودم رو ثابت میکنم،
بذار اون نفهمه....!!!
حالا اگه به کسی احترام گذاشتی
حالیش نبود،اصلا ناراحت نباشید
شما آدم بودن خودتون رو ثابت کردید
بذار اون نفهمه...
👳 @mollanasreddin 👳