ملتهب"
در آینه زنی بودی که میخندید با موهای آشفته و گردنی از بوسهها کبود
در آینه
مرد خوشحالی بودی
بازگشته از سفری دور
به خانهای که زنی منتظرش بوده
ملتهب"
در آینه مرد خوشحالی بودی بازگشته از سفری دور به خانهای که زنی منتظرش بوده
در آینه
گرگ نبودی
و دندانهایت بوسهها را نمیدرید
آواز میخواندی
و پرندهای هر صبح از گلوی تو بوسه برمیداشت
میبرد برای معشوقش
و عصرها برای تو دعا میکردند