eitaa logo
منادی
2.3هزار دنبال‌کننده
681 عکس
106 ویدیو
0 فایل
🔴 محفل نویسندگان منادی 🔴 اینجا محوریت با کتاب است و کلمه ارتباط با مدیر @M_heydari80
مشاهده در ایتا
دانلود
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
خشت حلال ... 🔹هر سه محل، احترام عجیبی به حسینیه بزرگ داشتند و با اینکه همه تکیه داشتند ولی مراسم‌های اصلی را در حسینیه بزرگ، برگزار می کردند. بین پچ‌پچ‌ها و حرف‌های مادر و زنان و پدر و مردان، فهمیده بودم که حسینیه مثل دکتر هندی که درد عموی پدرم را شفا داده بود شفا می دهد! ولی چطور بیمارها را می دیده! چطور برایشان دارو می نوشته! می‌گفتند الاغ‌هایی که خشت و بار را برای حسینیه می آوردند را هرگز به زور نکشیدند و شلاق نزدند. 🔹 تمام مسیر را با علف،الاغ ها را تا حسینیه می آوردند. زنان پول قالی بافی و مردان پول فروش جو و گندمی که یکسال برایش زحمت کشیده بودند را خرج حسینیه کرده بودند و خشت به خشت حسینیه با پول حلال و نیتی پاک ساخته شده. فهمیدم هرچه هست، در همان خشت‌هاست که دیوارهای میدان را درست کرده! با نوک انگشتانم دورتا دور غرفه‌ها، تمام خشت ها را یکی‌یکی لمس کردم. حس خُنَکای آنها و آرامشی که به من می ‌داد، مثل وقتی بود که در آغوش پدرم بودم. گوشم را به خشت‌ها چسباندم تا مثل صدای دریا که از صدف‌ها شنیده می‌شد، صدای کربلا هم از خشت‌ها بشنوم. حتی گاهی حس می‌کردم صدای بچه‌های امام‌حسین که می گویند" عمو العطش ، العطش" را می‌شنوم! شاید به قول ننه، خشت حلال حرف‌های صاحبخانه را در خودش نگه می‌دارد! 📚برشی از روایت خشت حلال از کتاب 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما یزدی‌ها حال عجیبی داره ذکرامون... 🔹 "محفل محترم" داستان صدها سال زندگی مردم یزد با امام حسین و دلیل نام‌گذاری یزد به حسینیه ایران را روایت می‌کند. 🔹 با هر روایت، شما را به کوچه‌پس‌کوچه‌های کاهگلی یزد می‌برد و در روضه‌های سنتی غرق می‌کند. با مردم میبد «شاه حسن شاه حسین» بگویید، قهوه‌ی خانه امام حسینی‌ها را بچشید و در روز عاشورا به دنبال نخل بدوید! 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
خانه بی بی فاطمه... 🔹بی‌بی چندتا اندازه گرفت و گفت چهار روز دیگر برویم تحویل بگیریم. مادرم تاکید کرد بزرگتر بردارند تا چندسال بتوانم بپوشمش. همینکه رسیدیم خانه سوغات بابا که از کربلا آورده بود را از چمدان بیرون آوردم. از آن شب دوتا زنجیر دسته‌چوبی را زیر سرم می‌گذاشتم و می‌خوابیدم. هراز گاهی دستم را زیر بالش می‌بردم و از خنکی حلقه‌های فلزی زنجیر دلم مورمور می‌شد. زنجیرها سبک و خوب بودند. از آن‌وقت منتظر بودم تا شیپورچی‌ها بالای مناره‌های مشکی‌پوش بروند و شیپورِ جمع بزنند. بابا می‌گفت این شیپور یعنی اعلام عزا و دعوت مردم برای عزاداری محرم. 🔹معمولا از شب هفتم، زنجیرزنی رونق می‌گرفت. همه از قبل لباس های بلندمشکیشان را آماده می‌کردند. در ابرکوه رسم بود با لباس مشکی که تا زانو یا روی ساق پا می‌آمد زنجیر بزنند. آن سال من هم به این جمع پیوسته بودم. لباس مشکیِ تا زیر زانو، حکم ورودم را امضا کرده بود... 📚برشی از روایت «خان‍ــــه‌ بی‌بی فاطمه را دوست داشت‍ــــم» از روایت های کتاب ‍ـــل_محت‍ـــرم 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
یک خیمه کم بود... 🔹صداى روضه و مداحى مجلس يك خيمه امام حسين كم داشت. هرجه چادرمشكى توى آشپزخانه ريخته بود را كش مى رفتيم وبا سه چهارتا گره كار را در مى‌آورديم. اتاق انبارى گوشه حياط غرق مى‌شد توى دود و ما مى‌شديم تعزيه‌خوان مجلس. 🔹حسام، خودش ديده بود دایی‌على، زل زده به چادر دست ساز ما و اشكش چكيده روى لب‌هايش. خودش شنيده بود كه شيخ‌حيدر تا نگاهش به چادرها افتاده توى بلندگو خوانده: «خيمه‌ها مى‌سوزد وشمع شب تارم شده». تمام طول روضه، مردها به جاى اينكه حواسشان به خرابكارى ما باشد و بيايند بساطمان را به هم بزنند، دلشان براى خيمه امام حسين و بچه‌هاى داخلش سوخته بود و گريه مى كردند... 📚برشی از روایت «نذر بوس» از روایت های کتاب 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
شَده‌بندی... 🔹یکی دو ساعت از اذان ظهر گذشته، زنانی که از پارسال حاجت گرفته اند با نذری شان سر می‌رسند هرکس شکر یا قند برای پذیرایی و گاهی پارچه برای شده می آورد. بقیه زنهای عزادار هم کم کم از راه می‌رسند هال، اتاق و راهرو مثل اتوبوس واحد وقت تعطیلی مدارس کیپ از جمعیت می‌شود. همه صف می‌ایستند به امید حتی زدن یک کوک به پارچه‌های داخل شده. ولوله‌ای در جمعیت می‌افتد انگار همگی دنبال گمشده‌شان می‌گردند. همه گوش به زنگ اند. 🔹روضه خوان از هرچه به دلش بیفتد میخواند.‌ همه گوشی به زنگ‌اند. بعد خواندن از مصیبتهای اهل بیت، نوبت وصل کردن دست شبکه هاست؛ نقطه اوج مراسم شده بندی! 📚برشی از روایت «شَده بندی» از روایت های کتاب 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
خانه امام حسینی... 🔹دیوارهای مثل نمایشگاه چشم‌ها را جذب خود می‌کند. تمام دیوارهای این خانه با کتیبه‌های مخمل مشکی عزاداری می‌کنند و با اشعار محتشم، روضه خوانی. به هر کجا نگاه می‌کنی چشمت حسین فاطمه را می‌‌بیند. انگار آمده‌ای گوشه‌ای از صحن کربلا. هرکس با اعتقاد قدم بگذارد روی این زمین، غم حسین می‌نشیند به قلبش. 🔹شب عاشورای تا صبح در به روی همه گشوده. مثل عاشورای 61 هرکس مشغول کاری‌ست تا صبح شود. اینجا مثل قافله حسین هم حر دارد، هم زهیر. هم وهب دارد، هم حبیب. کافی‌ست سر این سفره، سرت به کار خودت باشد و رزق سالت را برداری. به هر کس که نگاه می‌کنی نباید بگویی تو را چه به حسین زهرا؟ چه ریش‌سفید محله‌ باشد، چه لات سرکوچه، دیگر مهم نیست با خود چه چیز در چنته آورده‌. همین که خودش را به قافله حسین رسانده و شب تا صبح، غم اهل حرم خواب از چشمانش پرانده. غرق در رحمت واسعه خداست. 📚برشی از روایت «قهوه تک» از روایت‌های کتاب 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
پلانهای ضبط نشده ... 🔹صدای طبل و شیپور از دیوارها بالا می‌رفت و طنین گول زننده‌اش دور سرم می‌چرخید. هیچکس اینجا غریبه نبود. همه انگار از قبل همدیگر را می‌شناختند. رنگ طلایی آفتاب روی بادگیرها افتاده بود و جان می‌داد برای عکاسی. حیف که وقتمان تنگ بود. ده نفر از سیدها با شال سبزِ دورِ گردن و کمرشان جلوی ورودی حسینیه ایستاده بودند. 🔹من توی درگاه ورودی گیر کرده بودم لای جمعیت. همه‌ی حواسم به مرتضی و دوربینش بود. استقبال از هیئت مریم آباد آداب خاصی داشت. کفتر بازهای محل، پاپَرهای خوشکلشان را برای هیئت آورده بودند وسط. به نیت روا شدن حاجات جمع، کفترهایشان را جلوی پای سادات پَر می‌دادند هوا. بند دل جماعت انگار به پای این کفترها بند بود. اشک از صورت زن و مرد می‌بارید وقتی بال می‌زدند. همه با چشم، پرواز دسته جمعی کفترها دور آسمان حسینیه را دنبال می‌کردند. خدا می‌دانست لای پرِ هر کدام از این کفترها چند تا حاجت بود که توی آسمان حسینیه دور می‌زد.... 📚برشی از روایت «پلان‌های ضبط نشده» از روایت‌های کتاب 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 امروز 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
چایی ریز... 🔹صبح هفت محرم، کنار چای‌ریز نشسته بودم، عاقل‌مردی بود. به قیافه‌اش می‌خورد تا امروز حداقل شصت محرم را دیده باشد. آستین‌های تا زده و ریش سه تیغ؛ هنوز لباس مشکی نپوشیده بود. رنگ لباسش، بین سفید و خاکستری، همرنگ سماوری بود که روبه‌رویش می‌جوشید و عکس درهم و موربش در آن افتاده بود. هر چند ثانیه، بدون نگاه کردن به شیر سماور و موقعیت دستش، آن را باز می‌کرد و استکان را پر از چای داغ می‌کرد؛ مثل سرآشپز چیره‌دستی که بدون نگاه کردن، چاقو می‌زند و پیاز خرد می‌کند. 🔹مشغول صحبت بود. به عکس بالای سرش اشاره کرد: «خدا رحمتش کنه، پارسال، موبایلش رو داد دست من، گفت براش از سر فیلم بگیرم. حالا نیست، مام یه روز می‌ریم؛ مثل همه اینا. زندگی همینه دیگه، یه روز رو خاک راه می‌ری، روز بعدش زیر خاک دراز کشیدی.» دورتادور چایخانه پر بود از قاب عکس؛ بیشتر سیاه‌وسفید و چندتایی هم رنگی. عکس چای‌ریزهای قبل بود. مسئولیت چای‌ریزی هیئت، مثل مقام پادشاهی از نسلی به نسل بعد می‌رسید؛ شبیه مجلس عزای همین خانه.... 📚برشی از روایت « جرم سیاسی» از روایت‌های کتاب 🏴🏴🏴 🔹آیین رونمایی از کتاب ؛ خرده‌روایت‌هایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) 📅 امروز 🕔 ساعت ۱۷ 📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیت‌الله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد 🆔️ @monaadi_ir
🏴 هنوز پشت لبش سبز نشده بود که عنوان خادمی چسبید اول اسمش. کافی بود که هیئت «رایةالعباس» لب تَر کند برای کمک. محمدحسین آن روز مدرسه را می‌بوسید و می‌گذاشت کنار. مدیرش شاکی می‌شد که «آخه حدادیان سر پیازه یا ته پیاز؟» بقیۀ بچه‌ها سرشون به کار خودشونه، دارن درسشون رو می‌خونن، چرا اون باید همه‌جا سرک بکشه؟» 🖤 وقت خادمی هیئت سر از پا نمی‌شناخت. زنگ آخر فِلِنگ را می‌بست تا خودش را برساند به مراسم. روز اول محرم، یک نامه می‌گذاشت کف دست دوستش که تحویل معلمشان بدهد؛ با این مضمون: «من باید بروم هیئت حاج محمود کریمی. معذرت می‌خواهم به خاطر غیبتم.» 📕 پسر پرومکس| صفحه ۲۵ ✍ نویسنده: مریم شکیبا 🌷روایت‌هایی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان 🆔️ @monaadi_ir
🔹آن شب، سالن پلاتو حوزه هنری شبیه یک جلسه رونمایی کتاب معمول نبود. بوی چای تازه‌دم در هوا می‌چرخید و استکان‌های کمرباریک، یکی‌یکی روی سینی‌ها می‌نشستند. قندها کنار چای بودند و لقمه‌های نان و پنیر و سبزی، ساده و بی‌ادعا، همان‌طور که سال‌ها در خانه‌های قدیمی یزد کنار مجلس روضه گذاشته شده بود. 🔹مراسم رونمایی کتاب «محفل محترم» بیشتر از آنکه معرفی یک کتاب باشد، بازگشت به خاطرات یک شهر بود. خاطره‌ی خانه‌هایی که دیوارهای کاهگلی‌شان صدای روضه را شنیده‌اند. خانه‌هایی که صد سال و شاید کمی بیشتر، درهایشان را به روی عزاداران پسر رسول خدا باز کرده‌اند؛ آدم‌هایی آمده‌اند، نشسته‌اند، اشک ریخته‌اند، سینه زده‌اند و رفته‌اند. اما رد پایشان روی فرش‌ها و در حافظه‌ی این مجالس و حالا در کتاب ما مانده است. 📚 🆔 @monaadi_ir