منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
خانه امام حسینی...
🔹دیوارهای #خانهامامحسینی مثل نمایشگاه چشمها را جذب خود میکند. تمام دیوارهای این خانه با کتیبههای مخمل مشکی عزاداری میکنند و با اشعار محتشم، روضه خوانی.
به هر کجا نگاه میکنی چشمت حسین فاطمه را میبیند. انگار آمدهای گوشهای از صحن کربلا. هرکس با اعتقاد قدم بگذارد روی این زمین، غم حسین مینشیند به قلبش.
🔹شب عاشورای #خانهامامحسینی تا صبح در به روی همه گشوده. مثل عاشورای 61 هرکس مشغول کاریست تا صبح شود. اینجا مثل قافله حسین هم حر دارد، هم زهیر. هم وهب دارد، هم حبیب. کافیست سر این سفره، سرت به کار خودت باشد و رزق سالت را برداری.
به هر کس که نگاه میکنی نباید بگویی تو را چه به حسین زهرا؟ چه ریشسفید محله باشد، چه لات سرکوچه، دیگر مهم نیست با خود چه چیز در چنته آورده. همین که خودش را به قافله حسین رسانده و شب تا صبح، غم اهل حرم خواب از چشمانش پرانده. غرق در رحمت واسعه خداست.
📚برشی از روایت «قهوه تک» از روایتهای کتاب #محفل_محترم
🏴🏴🏴
🔹آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛
خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع)
📅 چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
🕔 ساعت ۱۷
📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیتالله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد
🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
پلانهای ضبط نشده ...
🔹صدای طبل و شیپور از دیوارها بالا میرفت و طنین گول زنندهاش دور سرم میچرخید. هیچکس اینجا غریبه نبود. همه انگار از قبل همدیگر را میشناختند. رنگ طلایی آفتاب روی بادگیرها افتاده بود و جان میداد برای عکاسی. حیف که وقتمان تنگ بود. ده نفر از سیدها با شال سبزِ دورِ گردن و کمرشان جلوی ورودی حسینیه ایستاده بودند.
🔹من توی درگاه ورودی گیر کرده بودم لای جمعیت. همهی حواسم به مرتضی و دوربینش بود. استقبال از هیئت مریم آباد آداب خاصی داشت. کفتر بازهای محل، پاپَرهای خوشکلشان را برای هیئت آورده بودند وسط. به نیت روا شدن حاجات جمع، کفترهایشان را جلوی پای سادات پَر میدادند هوا. بند دل جماعت انگار به پای این کفترها بند بود. اشک از صورت زن و مرد میبارید وقتی بال میزدند. همه با چشم، پرواز دسته جمعی کفترها دور آسمان حسینیه را دنبال میکردند. خدا میدانست لای پرِ هر کدام از این کفترها چند تا حاجت بود که توی آسمان حسینیه دور میزد....
📚برشی از روایت «پلانهای ضبط نشده» از روایتهای کتاب #محفل_محترم
🏴🏴🏴
🔹آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛
خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع)
📅 امروز
🕔 ساعت ۱۷
📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیتالله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد
🆔️ @monaadi_ir
منادی
آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛ خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) به مناسبت ف
چایی ریز...
🔹صبح هفت محرم، کنار چایریز نشسته بودم، عاقلمردی بود. به قیافهاش میخورد تا امروز حداقل شصت محرم را دیده باشد. آستینهای تا زده و ریش سه تیغ؛ هنوز لباس مشکی نپوشیده بود. رنگ لباسش، بین سفید و خاکستری، همرنگ سماوری بود که روبهرویش میجوشید و عکس درهم و موربش در آن افتاده بود. هر چند ثانیه، بدون نگاه کردن به شیر سماور و موقعیت دستش، آن را باز میکرد و استکان را پر از چای داغ میکرد؛ مثل سرآشپز چیرهدستی که بدون نگاه کردن، چاقو میزند و پیاز خرد میکند.
🔹مشغول صحبت بود. به عکس بالای سرش اشاره کرد:
«خدا رحمتش کنه، پارسال، موبایلش رو داد دست من، گفت براش از سر فیلم بگیرم. حالا نیست، مام یه روز میریم؛ مثل همه اینا. زندگی همینه دیگه، یه روز رو خاک راه میری، روز بعدش زیر خاک دراز کشیدی.»
دورتادور چایخانه پر بود از قاب عکس؛ بیشتر سیاهوسفید و چندتایی هم رنگی. عکس چایریزهای قبل بود. مسئولیت چایریزی هیئت، مثل مقام پادشاهی از نسلی به نسل بعد میرسید؛ شبیه مجلس عزای همین خانه....
📚برشی از روایت « جرم سیاسی» از روایتهای کتاب #محفل_محترم
🏴🏴🏴
🔹آیین رونمایی از کتاب #محفل_محترم؛
خردهروایتهایی از آیین سنتی عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع)
📅 امروز
🕔 ساعت ۱۷
📍 یزد، چهارراه فاطمیه، ابتدای خیابان آیتالله کاشانی، کوچه آزادی، حوزه هنری استان یزد
🆔️ @monaadi_ir
🏴 هنوز پشت لبش سبز نشده بود که عنوان خادمی چسبید اول اسمش. کافی بود که هیئت «رایةالعباس» لب تَر کند برای کمک. محمدحسین آن روز مدرسه را میبوسید و میگذاشت کنار. مدیرش شاکی میشد که «آخه حدادیان سر پیازه یا ته پیاز؟» بقیۀ بچهها سرشون به کار خودشونه، دارن درسشون رو میخونن، چرا اون باید همهجا سرک بکشه؟»
🖤 وقت خادمی هیئت سر از پا نمیشناخت. زنگ آخر فِلِنگ را میبست تا خودش را برساند به مراسم. روز اول محرم، یک نامه میگذاشت کف دست دوستش که تحویل معلمشان بدهد؛ با این مضمون: «من باید بروم هیئت حاج محمود کریمی. معذرت میخواهم به خاطر غیبتم.»
📕 پسر پرومکس| صفحه ۲۵
✍ نویسنده: مریم شکیبا
🌷روایتهایی از زندگی شهید محمدحسین حدادیان
🆔️ @monaadi_ir
🔹آن شب، سالن پلاتو حوزه هنری شبیه یک جلسه رونمایی کتاب معمول نبود. بوی چای تازهدم در هوا میچرخید و استکانهای کمرباریک، یکییکی روی سینیها مینشستند. قندها کنار چای بودند و لقمههای نان و پنیر و سبزی، ساده و بیادعا، همانطور که سالها در خانههای قدیمی یزد کنار مجلس روضه گذاشته شده بود.
🔹مراسم رونمایی کتاب «محفل محترم» بیشتر از آنکه معرفی یک کتاب باشد، بازگشت به خاطرات یک شهر بود. خاطرهی خانههایی که دیوارهای کاهگلیشان صدای روضه را شنیدهاند. خانههایی که صد سال و شاید کمی بیشتر، درهایشان را به روی عزاداران پسر رسول خدا باز کردهاند؛ آدمهایی آمدهاند، نشستهاند، اشک ریختهاند، سینه زدهاند و رفتهاند. اما رد پایشان روی فرشها و در حافظهی این مجالس و حالا در کتاب ما مانده است.
📚#محفل_محترم
🆔 @monaadi_ir
🔹در یزد ما، محرم فقط چند روز در تقویم نیست. به قول امروزیها یک سبک زندگی است. چیزی که از پدرها به پسرها رسیده و از خانهای به خانهای دیگر رفته است.
🔹نوشتن «محفل محترم» برای ما فقط نوشتن چند روایت و کنار هم گذاشتن چند قصه نبود. این کار بیشتر شبیه ادای یک نذر بود. نذری که در دل دههی اول محرم بستیم؛ نذر اینکه قصهی این مجلسها گم نشود. نشستیم پای حرف صاحبخانهها، چایریزها، خادمان و عزاداران. گوش دادیم به آدمهایی که هر کدام لحظاتی از این صد و خردهای سالها را دیده بودند.
🔹در آن شب، شعر خوانده شد. روضه خوانده شد. همان رسم قدیمی که نسلها با آن بزرگ شده بودند دوباره زنده شد. انگار روایتهایی که نوشته بودیم را حالا زندگی میکردیم؛ در کنار همان آدمهایی که بانی این روضهها بودند.
🔹«محفل محترم» حالا فقط یک کتاب نیست. راهی است برای قدم زدن در کوچههای باریک یزد، برای نشستن در مجلس روضه خانه پاسدار و ریسمانیان و محترم خانم، برای شنیدن صدای «شاه حسن شاه حسین» در میبد، برای نوشیدن چای قهوهخانههای امامحسینی و دنبال نخل دویدن در روز عاشورا و خلاصه زندگی کردن در حسینیه ایران.
📚 #محفل_محترم
🆔 @monaadi_ir