eitaa logo
مُنتها...
246 دنبال‌کننده
59 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مطلب تویی،طالب تویی/هم مُنتها،هم مبتدا «مولانا» یادداشت‌ها و گزارش‌های یک مادر گاااهی نویسنده و گااااهی‌تر خبرنگار. اینجام:«راضیه‌ابراهیمی» @Ebrahimi62 (استفاده از مطالب این کانال بدون ذکر منبع اشکال شرعی ندارد هرچند که با ذکر منبع به تقوا نزدیکتر است.)
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا که می رسی نفست تازه می شود این رسم جاودانه در اینجا عجیب نیست... 🍃🌸🍃🌸🍃 و زیارت امین الله، که به نیابت از مُنتهایی های محترم خوانده شد... مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه دیروز روز کتاب و کتاب خوانی بوده ولی امروز این کلیپ را اینجا ببینیم اشکالی نداره. ولی اینکه احتمالا برای چندمین بار این کلیپ حال‌خوب‌کُن را ببینیم ولی بازم کم کتاب بخونیم و برنامه‌ی مشخصی برای کتاب خوندن نداشته باشیم،اشکال داره.😊 🔴🔴🔴🔴 ره برجان فرمودندهرچه ما پیش برویم، احتیاج ما به کتاب بیشتر خواهد شد. این که کسی تصور کند با پدید آمدن وسائل ارتباط جمعىِ جدید و نوظهور، کتاب منزوی خواهد شد، خطاست. جای کتاب را هیچ چیزی نمیگیرد.»   مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
🔷حواسش به حال و روز دلش بود...، پامی‌شد می‌آمد پیش شما... «تا وقتی بود ما وسیله ی خراب توی خانه نداشتیم که. آن‌قدر سرش را می‌کرد توی وسیله و از سر و کولش بالا می‌رفت که بالاخره درستش کرد.همیشه می‌گفت:صبر داشته باشین ببینین چطور درستش می‌کنم! حواسش به حال و روز دلش هم بود. مثل وسیله های خانه نمی گذاشت خراب بماند. پا می‌شد می‌آمد پیش شما. ماهی یک‌بار،دوبار،زیاد می‌آمد. یک سال شد که هجده بار آمد زیارت شما. خوش روزی بود پسرم.» 📕( کتاب شهید نوید صفحه‌ی ۴۳) مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa 🟢🟢🟢🟢🟢 جا داره حالا که توی هفته ی کتاب و کتابخوانی هستیم،‌یک مصداق عینی ببینید که کتابخوان ها خیلی جاها کارهاشون خاص تر پیش میره. یک مثال تنوری ببینید که فقط یک نویسنده ( که قطعا کتابخوان حسابی بوده و هست که نویسنده‌ی حسابی هم شده و مثلا همین کتاب پُر‌کشش، روان و حرکت دهنده‌ی شهید نوید را هم نوشته) می تونه با استفاده از فقط دو تا کلمه، سلام ویژه بفرسته محضر امام رضاجان علیه السلام😊 👇👇👇
مُنتها...
مثال تنوری در مورد مطلب قبلی👆👆
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک « نگو، نشان بده» دلبر، برای ضرب‌المثل پسر کو ندارد نشان از پدر👆👆 مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
با این نکات از همین حالا کتاب‌‌خوان می شوید 🔷 از خوش‌اقبالی یک‌ خبر‌نگار آن است که طرف گفتگویش یک نویسنده خوش‌قلم باشد. چون آن قدر کلمات را انتخاب شده و بدون اضافات به خدمت می گیرد که در کوتاه ترین زمان ممکن، می رسی به مراد و مطلوبت. 🔷مثل آنچه که در ادامه می خوانید؛ شامل پانزده نکته شسته رفته از سید مهدی سیدی (نویسنده و پژوهشگر،مدرّس نویسندگی، فعّال رسانه‌ای و کارشناس سواد رسانه‌ای ) در مورد باید و نبایدهای کتاب‌خوانی پیشرفت دهنده یا به قول خودشان فرهنگ کتابخوانی مفید. 🔷 حالا به درد چه کسانی می خورد؟ اگر شما از آن دسته افرادی هستید که سرانه مطالعه تان زیر خط فقر است ولی دوست دارید بالاخره یک روزی کتابخوان شوید، یاحتی اگر کتابخوان و چه بسا کتابخوار هستید اما کتابخوانی شما منجر به اقدام و حرکت نمی شود قطعا خواندن این پانزده نکته شسته رفته،راهکارهایی را پیش پایتان می گذارد که برایتان کارگشاست. گزارش کامل را از اینجا بخوانید:👇 https://farsnews.ir/R_ebrahimi/1748105667898866466
خیلی فرق است که کسی با ضرب شمشیر، یا مسموم شدن شهید شود یا زیر مشت و لگد ... اصلا تو بگو یک مردِ نامرد، و نه حتّی چهل مردِ نامرد... خیلی فرق است خیلی خیلی خیلی... مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
مقتل می نویسه دور‌ و ‌برِ مادرم شلوغه ا‌یشالله که دروغه... . . . وای از دل علی... مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
27.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی حال و هوای متفاوت ایام فاطمیه در مدرسه‌ای باعث شکرگزاری می‌شود نشسته ام گوشه‌ای از مجلس عزاداری حضرت مادر، دارم چرتکه می اندازم برای روزهای دیگری که می شد اینجا باشم ولی همّت نکردم و نبودم. سخنران در مورد اهمیت شاکر بودن در زندگی می گوید. یک جمله اش تمام سلول های خاکستری مغزم را تا آخر صحبت هایش به کار می گیرد.می گوید:«همین الان و در لحظه برای اولین چیزی که به فکرتون می رسه لازمه خدا را بابتش شکر کنید، از ته دلتون بگید «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ» یعنی حمد خداوند به گونه‌ای که شایسته‌ی اوست.» و بعد توضیح می دهد که طبق روایات، کسی که این ذکر را بگوید، نویسندگان آسمان نمی‌توانند تمام ثواب آن را بنویسند، زیرا اندازه ثواب آن برای آنها مشخص نیست. وخداوند می‌فرماید ثواب آن بر عهده من است. 🔹قاب اول در کسری از ثانیه چندین مورد از ذهنم می گذرد. ویدئو چک ذهنم اولین گزینه را برای شکرگزاری رو می کند. شاکر بودن برای اینکه پسرم ششمین سال تحصیلی‌اش را در مدرسه ای می گذراند که حال و هوای ایام فاطمیه‌اش با مدارس قبلی خیلی تفاوت داشت، خیلی.چه تفاوتی؟
از همان روز اول که کتیبه‌ی یا فاطمه الزهرا با همراهی آقای معلّم و به دست خودِ بچه ها روی دیوار کلاسشان نصب شد بگیر، تا روز قبل از شهادت که از همان اول صبح، دسته عزاداری هیئت دانش آموزییشان در مسیری مشخص، از مدرسه تا مسجد،نور می پاشید توی خیابان های شهر. سالن نمازخانه‌ی مدرسه ‌ی دولتی امید هم چند روزی از ساعت هفت و ربع تا هشت صبح، افتخار حضور دانش آموزانی را داشت که دلشان می خواست قبل از شروع کلاس های درسیشان چند دقیقه ای را در مراسم حضرت مادر شرکت کنند، میزبانشان هم یک روز همه‌ی کلاس های اول مدرسه بودند، یک روز همه‌ی کلاس های دوم، بعد سومی‌ها، بعد چهارمی‌ها و بعد هم پنجمی‌ها. ششمی ها کجای ماجرا بودند؟ ایستگاه‌های صلواتی مدرسه هم با برنامه ریزی دقیق کادر مدرسه، سپرده شده بود به پسرهای کلاس ششمی مدرسه امید. چهار تا کلاس ششم مدرسه، هر کدامشان یک روز در زنگ های تفریح ایستگاه صلواتی داشتند و پنجمین روز هم یک ایستگاه صلواتی مشترک بین تمام کلاس های ششم. 🔹قاب دوم همانجا ذکر اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ را به زبان می گیرم، چشم هایم را می بندم و ایستگاه صلواتی را تصور می کنم که معلم و بعضی مادرهای کلاس به صورت داوطلبانه، بانی تهیه‌ی پذیرایی شده‌اند، و بعد صفر تا صد اجرای ایستگاه صلواتی را آقای معلّم و بچه ها خودشان انجام داده اند. آقای معلّم یک روز قبل از ایستگاه صلواتی، بین بچه ها تقسیم کار کرده و سعی کرده همه‌ی بچه های کلاسش را با دادن مسولیتی هر چند کوچک، توی کارهای ایستگاه صلواتی کلاس سهیم کند. حتی نقش هایشان را با خوش سلیقگی روی کاغذی نوشته، داده دستشان، هر دانش‌آموزش را با همان لحن همیشگی‌اش به اسم کوچک مخاطب قرار داده و برایش مثلا نوشته:«محمد‌مهدی جان! برای ایستگاه صلواتی فردا، شما در نقش مسول نظم‌دهی به صف سوم ایستگاه صلواتی، در نهایت حوصله و خوش خُلقی، خادم حضرت زهرایی. دوست دارم خیلی عالی به چشم مادرمون،حضرت زهرا بیای». آقای معلّم برای هر صف دو نفر را مسئول منظم کردن صف قرار داده، چند نفر از دانش آموزانش را مسئول ایستادن پشت جایگاه ایستگاه صلواتی کرده بود تا شیرین عسل بدهند دست بچه‌ها،‌ خودش هم چای می ریخت توی لیوان ها. چند تا از بچه ها، چای های را می‌چیدند توی سینی های روی پیشخوان جایگاه. چند نفر دیگر هم چای را می‌‌دادند دست بچه‌ها. چند نفر ظرف نبات گرفته‌اند دستشان و نبات هم تعارف می زدند. چون ایستگاه صلواتیشان را به نیابت از شهید‌کاظمی برپا کرده‌اند، چند تا از بچه های کلاس هم کاغذهای کوچکی بین بچه های هر صف پخش می‌کردند با این محتوا:« سلام رفیق. می دونستی وقتی کار خوبی را به نیابت، یعنی از طرف یک آدم خوبی مثل شهدا یا اهل بیت انجام میدی نه تنها از ثواب کار خوبت چیزی کم نمیشه بلکه عین همون ثواب برای اون کسی که کار خوبت را به نیابت از اون انجام دادی ثبت میشه و اونم حتما برات تلافی می کنه و همیشه هواتو بیشتر داره؟».آقای معلم برای هر صف،یکی را که خوش‌رو و شیرین برخورد‌ است گذاشته است قسمت خروجی صف ایستگاه صلواتی تا هر کسی را پذیرایی شد با اسپری کردن گلاب، به بوی خوش مهمان کند و به جای اینکه هی دستش را رو به جلو تکان دهد و با عجله و تند تند به بچه ها بگوید بروید، بروید جلو، با روی خوش و با حوصله به کسانی که پذیرایی شده‌اند بگوید:« نذری حضرت زهرا،نوش جونتون باشه، بفرمایید جلوتر.‌» به اینجای تصوّرات ذهنی‌ام که می‌رسم یادم می‌افتد به حرف‌هایم با دوستم فاطمه. یکبار که با هم نقاط قوّت و ضعف هیئتی را بررسی می‌کردیم به دوستم گفتم:« کاش می‌شد یکی از نقش‌های خادمان محترم و زحمت کش هیئت ها را برای همیشه حذف کرد، همین‌هایی که می ایستند توی مسیر پذیرایی شونده‌ها و هی میگند برید جلو،سریع برید جلو و همزمان با گفتن این جمله هم مُدام دست هاشون را روبه جلو حرکت می دند و انگار دارند منظره ‌ای نامحبوب از کیش کردن مرغ و خروس ها را جلوی چشمانمون نمایش میدند و قطعا مهمون های عزیز مجلس اهل بیت هم از این کار اصلا خوششون نمیاد.» اما چقدر توی ایستگاه صلواتی مدرسه امید، با تدبیر قشنگ و محترمانه این نقش غیر لازم را حذف کرده‌اند.
حتی در ادامه‌ی تصوّراتم از ایستگاه صلواتی مدرسه می ‌بینم که وقتی چند تا از مادرهای عضو انجمن اولیای زحمت‌کش مدرسه داوطلبانه خودشان وارد چرخه‌ی اجرایی ایستگاه صلواتی شدند،تا برای سریع تر پیش رفتن صف ها با نشان دادن رو به جلوی مسیر به بچه ها با دست هایشان و گفتن برید جلو، برید جلو، به زعم خودشان کمکی بدهند، معاون پرورشی مدرسه‌ که انگار قائل به اثرگذاری بیشتر و عمیق تر کارهای پرورشی و تربیتی ای هست که صفر تا صد آن توسط خود بچه ها و معلم ها و بدون حضور اولیا، پیش برود جلو آمد، از آنها تشکر کرد محترمانه به مادرها گفت:«لطفا زحمت نکشید، هیچ نیازی به انجام این کار نیست، اشکالی نداره که حالا چند ثانیه هم بیشتر طول بکشه تا کسانی که پذیرایی شدند خودشون از صف خارج بشند، ضمن اینکه خروجی هر صف، یکی از دانش آموزان کلاس همین کار را با اسپری کردن گلاب و قبول باشه گفتن به بچه ها، به نوعی داره انجام میده. شما زحمت نکشید لطفا تا بچه ها و معلّم خودشون صفر تا صد ایستگاه صلواتی کلاسشون را طبق برنامه‌‌ریزی قبلیشون انجام بدند و این تجربه براشون موندگارتر و اثرگذار تر بشه ان‌شاالله.» با این صحبت های کاملا محترمانه‌ی آقای معاون پرورشی، اولیا هم خوب توجیه شدند و ضمن تأیید حرف‌های آقای معاون، از چرخه‌ی اجرایی ایستگاه صلواتی خارج شدند. 🔹قاب سوم تصورات ذهنی ام هنوز ادامه دارد. یکی دو نفر از انجمن اولیا هم تازه رفته اند پشت جایگاه و از آقای معلم می خواهند که اجازه بدهد تا هم با توجه به خطرناک بودن و داغ بودن چای ها، خودشان چای‌ ها را بریزند و بچینند روی پیشخوان تا بچه ها چای را بردارند، و بچه ها وارد این قسمت چرخه نشوند و هم اینکه معلّم فراغتی پیدا کند و برود کنار بچه ‌ها،اما آقای معّلم محترمانه پیشنهادشان را رد می‌کند، در نهایت احترام از اولیا تشکر می‌کند و با اطمینان می گوید:« به نظر من جای معلّم کنار بچه ها نیست،جای معلّم وسطِ وسط بچه هاست، بچه‌ها باید ببینند و توی ذهنشون بمونه که حتی معلمشون هم به کار کردن و زحمت کشیدن برای ایستگاه صلواتی حضرت زهرا، افتخار می کنه و با کمال میل، پا‌به‌پای اونها همراهی شون می‌‌کنه، ثانیا حالا نهایتا این وسط،روی انگشت یکی دو نفر کمی چای داغ بریزه اتفاقی نمی‌افته، البته که اونم نمیریزه ان‌شاءالله چون نقش ها دقیق و مرتب تقسیم شده بین بچه ها و بچه‌ها قراره با آرامش و حوصله نقششون را انجام بدند.» اینجا هم مادرهای همیشه زحمت کش با تایید حرف های معلم، از چرخه ی ایستگاه صلواتی خارج شدند. آقا مدیر فعال و همیشه در تکاپوی مدرسه هم لحظاتی کارهای بی شمار و متنوع همیشگی مدرسه را متوقف کرده و از دور که می‌آمد فقط معلم و دانش آموزانش را می‌‌دید که همگی در تلاش و تکاپو هستند تا ایستگاه صلواتی کلاسشان با شکوه هر چه بیشتر و با نقش آفرینی خودشان انجام شود‌. نزدیکشان که رسید بلند گفت:« سلامتی آقا‌معلّم و دانش‌آموزان خوب هیئتیش، بلند صلوات بفرست.» صلوات بچه ها، با صدای مداحی دلنشینی که از ایستگاه صلواتی پخش می‌شود، توی هم می‌پیچد و دل آقای معلّم و دانش‌آموزانش را گرم‌تر می‌کند، فضای آنجا را هم گرمتر. 🔹قاب چهارم حالا پذیرایی کامل انجام شده، آقای معلّم که خوش صدا و هنرمند است باز هم خوش سلیقگی کرد و همانجا پشت جایگاه دَم گرفت:« چادرت را بتکان روزی ما را بفرست، ای که روزی دو عالم همه از چادرت توست، ای مادر، ای مادر....» بچه های کلاسش هم با ذوق معلمشان را نگاه می‌کردند که تمام توانش را برای باشکوه تر کردن ایستگاه صلواتی حضرت زهرا به کار گرفته، این منظره‌ها را توی ذهن‌شان ثبت می‌کردند و چند دقیقه با میل و انرژی زیاد،همراه آقای معلم به سینه زدند و خواندند:« چادرت را بتکان، روزی ما را بفرست....» کم کم تعدادی از دانش آموزان کلاس های دیگر هم دورشان جمع شدند، عده‌ای فقط تماشا کردند و عده‌ای هم خودشان را وصل کردند به این منظره‌ی اثرگذار، ماندگار و دلنشین. آخر کار هم عکس دسته جمعی معلم و دانش‌اموزانش شد قاب ماندگار ظاهری این ماجرا، کنار قاب های اثرگذارِ حرکت دهنده و تربیت کننده‌ی ماندگار در دلها و ذهنهایشان.