eitaa logo
منتخب کانالهای مذهبی
321 دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
5.3هزار ویدیو
120 فایل
منتخبی از مطالب شاخص کانالهای مذهبی مختلف که شما را از مراجعه به کانالهای مذهبی متعدد بی نیاز میکند.
مشاهده در ایتا
دانلود
منتخب کانالهای مذهبی
🔴 نشست مجلس برای تصویب FATF بر خلاف صحبت های رهبری آغاز شده ! 🔴 #فوری ‼️هم اکنون تشکیل زنجیره انسا
➖•❥ +پدر صلواتی! قرار بود پدرش را دربیاورم تا جواب بله را از منِ پدر صلواتی بگیرد.. میخواستم طاقچه بالا بگذارم، میخواستم گربه را دم حجله بکشم،میخواستم لیست بلند بالایی ترتیب ببینم از این سر تا آن سر؛ لیستی که خانه ی شخصی از نوع قباله دارش باشد،کار دولتی ستاره دارش باشد، ماشین شاسی بلند روی شاخش باشد..خلاصه لاکچری بودن در ذاتش باشد. و از همه مهمتر لیستی که چشم داشته باشد. دو تا چشم درشت و شهلا تا بتواند چشم هر چه فک و فامیل هست را از حدقه دربیاورد! آقایان خاستگار با وجود این لیست بلند بالا،یکی یکی رفع زحمت میکردند و به بلک لیست تاریخ میپیوستند تااینکه.. آمد. آن مرد آمد. آن مرد بدون اسب سفید آمد. کف دستش را آرام باز کرد و پیامبر گونه گفت: +خدا این دستها را هیچوقت شرمنده ی هیچکس نکرده،شرمنده زن و بچه هم نخواهد کرد..ببینم شما با دستهایم چه میکنید بانو..دست خدا میشوید یا دست رد! همان دم لال مادر زادش شدم. لیست بهانه های بنی اسرائیلیم هرلحظه جلوی چشمم بیشتر خط میخود و از چشمم می افتاد..آخر من چشم دوخته بودم به دستان این مرد! دستی که تکیه گاهش دیوار خدا بود و حالا آن یکی دستش انتظار من را میکشید..باید چکار میکردم..هاج و واج مانده بودم..دو گزینه پیش رو داشتم: یا دستش را بگیرم تا برایم بالی شود برای پرواز به سمت آسمان خدا یا من بمانم و آن لیست کذایی اما دهن پر کن جلوی اقوام.. نفهمیدم چه شد که در جوابش گفتم: +اگر خدا بخواهد غیرممکن، ممکن میشود! میخواهم یَدُالله باشم.. یاد حرفهای پدر افتادم. انگار علم غیب داشت..میگفت:"بگذارید هرگُلی میخواهد به سرش بزند،یار اگر یار باشد دهنش را گُل میگیرد!" حالا قربان صدقه شاهزاده ی بدون اسب سفید ما شده:پدرصلواتی! 💟@clad_girls 🌷
منتخب کانالهای مذهبی
#فکر_کردن_درد_دارد #تبلیغات_بهشت 💢بهشت یا محل مشروب و رابطه ✅تا صحبت از #بهشت میشود، نمیدانم چ
❤️ نوع نگاهش حکایت از صمیمت دارد و با اشاره ی دست، من را به صندلی روبرویش هدایت می کند.از دیروز پدرم در آمده بود تا دو دله را یک دله کنم و با دفتر مشاور تماس بگیرم.حالا این جزئیات رفتاری او،به من جرات اظهار وجود می داد.سکوت اتاق را می شکند.. +حالتان چطور هست؟ _تعریفی نیست! عینکش را تنظیم می کند و با لحن زیرکانه ای جمله ام را از سر می گیرد:تعریفی نیست؟ اما من فکر می کنم حرفهای تعریفی زیادی شما را به اینجا کشانده! _همینطور هست! +بسیار خوب..گوش های من برای شنیدن، درد می کند! _یک از خدا بی خبر.. حرفم را قیچی می کنم و او در سکوت به من اجازه ی مکث میدهد. _خیلی تلاش کردم.صبح ها که به اتاق کارم می روم،باورتان نمی شود تا ظهر از اتاق کار خارج نمی شوم،که نکند یک وقت.. از شدت کلافگی دستم را در خرمن موهایم فرو می برم.فرمان را دوباره به دستم می دهد:که یک وقت..؟ _که یک وقت چشم هایم گرفتار نشود.آدم که دم به تله بدهد،سخت بیرون می آید..خدا شاهد هست که از نگاه به او طفره می روم اما شما بگویید زمانی که پوشه ها را درست در مقابل چشمانم قرار می دهد،چطور می شود ده ناخن لاک زده را انکار کرد؟ با اشاره ی سر تصدیق می کند: انکار کردن چیز را که می بینی،یک دروغ بزرگ هست. خوشحالم از اینکه به خودتان دروغ نمی گویید..! منطقش به من می چسبد.از اینکه یک نفر در دنیا می فهمد که نمی شود به در و دیوار نگاه کرد و قدم زد و کار کرد و زندگی کرد،بوجد می آیم. به سراغ اصل مطلب می روم؛ همان دردی که ریشه به جانم زده:هلما..هلما زنی کدبانوست! به سلایق من احترام می گذارد.او خوب می داند که با رنگ آبی از من دل می برد،در حالی که لبهایش را سرخ آرایش کرده! تمام فکر و ذهنم متعلق به اوست؛ یار کاشانه ام.اما این روزها دور فکرم را مورچه گرفته! روی برگه اش چیزی می نویسد و متفکرانه می گوید:هلمای نازنین..این زن دوست داشتنی بنظر می رسد! زنی که رگ خواب همسرش را می داند.از آن مورچه ها بیشتر برایم بگو.. _در فکرم رژه می روند.آن از خدا بی خبر،به هر بهانه ای به اتاق کارم می آید.سر صحبت را باز می کند و به محض آن که می خواهم چیزی بگویم،جسارت من را ببخشید..می گوید اردیبهشت چقدر گرم هست و یک دکمه را باز می کند؛ حالا دکمه ی سر آستین یا دکمه اول مانتو برایش توفیری نمی کند!! با دقت و حوصله به حرفهایم گوش می دهد.به دردهایم.به من و هلمای درونم.به آن از خدا بی خبر.حتی به آن مورچه های لعنتی.چیزی می نویسد و می گوید: +در را بر روی بهانه هایش ببند؛ شاید خدا در دیگری به رویش باز کند! مثلا اگر گفت شد؛ برو و کولر را روشن کن، لازم باشد لحن کلامت را یخچال کن، ابروهایت را گره بزن، بگذار سوز بیاید..بگذار بقول شما؛ آن از خدا بی خبر ، خبری از خدا بگیرد و به آغوش او پناه ببرد..می دانی می خواهم چه بگویم؟ فرصت بده با خدا بگیرد! 💟 @clad_girls ✔️