eitaa logo
🟢توشه راه✅️
280 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
36 فایل
مطالب نابببب بروززززوعکس زیبامفهومی وودلنوشته هاووو فروشگاه !! پاسخ گویی @montazarmohbby110 ⭕جهت ثبت سفارش ☝️☝️☝️ بزن روپیوستن کانال وگم نکنی😍 https://eitaa.com/montazarr1401 https://eitaa.com/ganbrynanwamahsolatorganek لینک کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعیت جوان، مولفه ی قدرت... وقتی با تبلیغات چندجانبه و همه‌جانبه روی فرزندآوریِ کمتر تبلیغ می‌شود، می‌رسیم به وضعیّت فعلی که آدمهای وارد، هشدار می‌دهند نسبت به بیست سال دیگر، سی سال دیگر، از لحاظ پیر شدن کشور، پیر شدن جامعه. جامعه‌ی پیر نمی‌تواند به آن قلّه‌ها برسد؛ همه‌ی پیشرفتهای ما تا امروز به برکت حضور جوانها بوده. بنده گفته‌ام که پیرها بلاشک نقش ایفا می‌کنند، امّا موتور، جوانهایند. اگر این جامعه محروم بماند از یک جمعیّت قابلِ جوان، دشمن بر این جامعه مسلّط خواهد شد. خب این فرهنگ‌سازی لازم دارد؛ تشکیل خانواده فرهنگ‌سازی می خواهد، ازدواج آسان فرهنگ‌سازی می خواهد، سخت‌گیری نکردن در امر ازدواج فرهنگ‌سازی لازم دارد. «بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مداحان، مورخ ۹۸/۱۱/۲۶» کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۹۷۳ من فرزند آخر یه خانواده ۸ نفره هستم. به خاطر شرایط خوب خانوادم و خودم از نوجوانی سالگی خواستگار داشتم ولی من عاشق درس خوندن و دانشگاه رفتن بودم.. هرچی خواستگار میومد خانوادم بدون اینکه به من بگن، رد میکردن البته منم از خدام بود. اولین سالی که کنکور دادم، رشته خیلی خوب نیاوردم ولی از ترس اینکه بخوام ازدواج کنم، رشته ای که مورد علاقمم نبود انتخاب کردم و وارد دانشگاه شدم. سال آخر دانشگاهم یه خواستگار خیلی خوب داشتم، برخلاف بقیه خواستگارا که حتی نظر منم نمیپرسیدن، این بار با جدیت در موردش باهام حرف زدن و همه اعضای خانوادمم موافق بودن، فقط خودم دوسش نداشتم. قسمت من اینجوری بود که با این خواستگارم ازدواج کنم، هرچی بهونه آوردم قبول نکردن و خانوادم گفتن دلیل منطقی بیار چون واقعا از همه نظر عالیه و دقیقا هم همینجور بود و من بخاطر بچه بودنم اصلا نمیفهمیدم، الان که سالها از اون موقع میگذره خدارو هزار بار شکر میکنم که جواب منفی ندادم. وقتی نتونستم در برابر اصرارشون مقاومت کنم، به خدا توکل کردم و همه چی رو به خدا سپردم. تو هر مرحله ای از زندگیم که به خدا توکل کردم همیشه بهترین ها برام اتفاق افتاده و الان که سالها میگذره میگم خداروشکر که قسمتم همسر به این خوبی شد. بعد از چندماه اصرار از طرف هر دو خانواده به من، بالاخره راضی شدم نامزد بشیم و آشنایی صورت بگیره و خیلی زود مهر و محبت همسرم به دلم افتاد و فهمیدم اصلا نمیشناختمش. چندسال نامزدی و عقد به سرعت گذشت و از بهترین روزای زندگی من شد، همسرم بی نهایت مهربون و خانواده دوسته و از نظر عقاید و فکر بهم خیلی شبیه هستیم. بعد از ازدواجمون، چند سال اصلا به بچه فکر نمیکردم، با خودم میگفتم زوده ولی الان حسرت اون روزا رو میخورم ای کاش از همون اول برای بارداری اقدام کرده بودم. چندسال که گذشت به فکر بچه افتادم، بعد از اقدام به بارداری تقریبا ۷ماه طول کشید تا لطف خدا شامل حالم شد و باردار شدم و طعم شیرین مادری رو چشیدم. همیشه دوست داشتم بین بچه هام فاصله سنی زیادی نباشه، چون خودم فاصله سنیم با خواهر برادرام زیاد بود و برام سخت بود. بچم که دو سالش بود برای بارداری مجدد اقدام کردم ولی هرچی صبر کردم خبری نشد. یکسال گذشت ولی باردار نشدم. شروع کردم به دکتر رفتن ولی اول علت رو تشخیص ندادن، بعد از چندوقت فهمیدیم مشکل از شوهرم هست و احتمال بچه دار شدنمون خیلی کمه و دکتر گفتن شانس آوردید همون یه بچه رو هم چندسال پیش آوردید وگرنه احتمالش خیلی کم بود الان. اگه سالهای اول ازدواجمون رو از دست نداده بودم شاید الان سه تا بچه داشتم ولی بخاطر اینکه فکر میکردم هنوز زوده و وقت برای بچه دارشدن همیشه هست، چند سال رو از دست دادم. الان خیلی پشیمونم ولی دیگه سودی نداره، خیلی ناراحتم که بچه م خواهر و برادری نداره ولی بازم توکل میکنم به خدا و همه چی رو میسپارم بهش، که اگه صلاح باشه به من فرزندان دیگری عطا کنه. خواستم به همه بگم فکر نکنین همیشه وقت هست، سالهای خوب جوونی رو از دست ندید، همون اوایل ازدواج به فکر بچه دارشدن باشید که اگه خدای نکرده مشکلی بود وقت برای مراحل درمان و اینا داشته باشید. https://eitaa.com/montazarr1401 الان خیلیا هستن که چندین سال بچه نمیارن بعدم که اقدام میکنن به مشکل برمی خورن و تا به خودشون بیان سالهای خوب برای روند درمان و بارداری رو از دست دادن. من خیلی پشیمونم، ان شاالله که تجربه من درس عبرتی برای همه جوونای وطنم باشه. محتاج دعای خیر همه شما دوستان هستم تا دوباره طعم شیرین مادری رو بچشم.
📌جامانده ی ازدواج... چند روزی است که ۵۰ ساله شده ام، اما هنوز مجردم. چیزی که هرگز فکرش را هم نمی کردم. نه اینکه زشت بودم و یا موقعیت اجتماعی نداشتم نه... من در جوانی در انتخاب همسر دچار وسواس شدم. در فامیل از من به عنوان دختری یاد می کنند که منتظر مردی با اسب سفید بود. چند خواستگار من از  فامیل بودند که دست رد به سینه شان زدم و هنوز که هنوزه مورد سرزنش بزرگان فامیل هستم. اولین خواستگارم در سن ۱۹ سالگی پسر عمویم بود. او کارمند یک داروخانه، با درآمد متوسطی بود. خانواده و خود وی به من بسیار ابراز علاقه می کردند. اما بزرگترین مشکلی که در ازدواج با او می دیدم فاصله سنی مان بود. من و او تنها ۵ ماه فاصله سنی داشتیم و احساس می کردم او نمی تواند مرا درک کند. از نظر من او خیلی بچه بود. بنابراین نتوانستم به او به عنوان یک همسر که تکیه گاهم باشد نگاه کنم. اینطوری اولین خواستگار خود را  رد کردم و تا مدت ها به همین دلیل از خانواده عمویم فاصله گرفتم. در ۱۹ سالگی تقریبا ۶ تا ۷ خواستگار دیگر هم داشتم که هر کدام را به دلیلی  رد کردم. در آن سال ها فکر می کردم نباید زندگی اطرافیانم را تجربه کنم. مثلا خواهرم که ۱۷ سالگی ازدواج کرد و در کمتر از ۶ سال صاحب ۴ فرزند شد و از نگاه من لذتی از زندگی نبرد. بنابراین تصمیم گرفتم درس بخوانم و پیشرفت کنم. در این میانه اگر یک خواستگار خوب هم داشتم از دست ندهم. اینگونه بود که درس می خواندم و کمتر به مسائل دیگر توجه داشتم. بعد از مدتی  معلم شدم و کارم برایم از هر چیز مهم تر بود. دیگر به سن ۲۵ سالگی رسیده بودم و خود را در اوج جوانی می دیدم. در آن سال ها هم تعداد زیادی خواستگار داشتم اما موقعیت اجتماعی به من اجازه نمی داد که بخواهم همسری پایین تر از سطح خود داشته باشم. بنابراین هر خواستگاری که سطح سواد و موقعیت اجتماعی اش کمتر از من بود را  رد می کردم. تا قبل از سن ۳۰ سالگی حداقل دو ماهی یکبار حضور خواستگار در خانه را تجربه می کردم. اما بعد از آن از این کار هم خجالت کشیدم و به مادرم گفتم: از این به بعد تا کسی به دلم نشیند و اطلاعات کافی درباره اش نداشته باشم به خانه راه نمی دهم. و با این توجیه که مگر اینجا نمایشگاه است که هر کسی بیاید و من را نگاه کند و برود تا تصمیم بگیرد. از این به بعد حضور خواستگاران در خانه مان بسیار کمرنگ شد. سن من هم بالا رفته بود و هرگز حاضر نبودم ریسک کنم. چرا که معتقد بودم تا قبل از ۳۰ سالگی ممکن است که زندگی سخت را تحمل کرد اما بعد از این سال دیگر باید زندگی خوبی داشت و حتما باید دارایی مرد در شان تو باشد. چرا که بزرگتر ها می گفتند "هر چه نشینی بر تخت نشینی" یعنی هر چه قدر صبر کنی و دیرتر ازدواج کنی خواستگاران بهتری برای تو خواهد آمد. پس از آن دیگر کسانی که خانه و ماشین نداشتند نمی توانستند گزینه خوبی برای ازدواج باشند. چرا که تجربه مستاجری و مواجه با مشکلات مالی را در خود نمی دیدم. از سن ۳۰ به بعد علاوه بر شغل و موقعیت اجتماعی، داشتن خانه و ماشین هم برایم مهم بود. اما خواستگارانم دیگر کمتر مجرد بودند و اکثرا یا همسرانشان را به دلیل بیماری و تصادف از دست داده بودند و یا اینکه از هم جدا شده بودند. هرگز حاضر نبودم زندگی با مردی که تجربه زندگی قبلی داشته را تجربه کنم. من در رویاهای خود به دنبال شهزاده زرین کمری با اسب سفید می گشتم و همه خواستگاران مجرد خود را رد کرده بودم. حالا باید به چنین مردی جواب مثبت می دادم. آیا با این کار مورد تمسخر دوست و فامیل قرار نمی گرفتم؟ کم کم به سن ۴۰ سالگی رسیدم. خواستگارانم خیلی کم شده بودند تقریبا هر ۶ ماهی یک بار خواستگار از راه دور را تجربه می کردم. با این تفاوت که دیگر زندگی متاهلی را تجربه کرده بودند و بچه هم داشتند. تفاوت آن ها با هم در تعداد بچه ها بود و این موضوع برایم بسیار آزار دهنده بود. فشار خانواده هر روز بیشتر می شد و تعداد خواستگاران بسیار کم. آخرین مورد خواستگارم را هرگز فراموش نمی کنم. پیر مرد ۶۵ ساله ای که صاحب داماد و عروس و نوه بود از من خواستگاری کرد. فهمیدم چقدر فرصت های خوبی را از دست داده ام. چرا همکارم که تمام صفات خوب یک مرد در او جمع شده بود فقط به خاطر چند سال فاصله سنی رد کردم؟ سنم به ۴۵ رسیده بود. تصمیم گرفتم کمی عاقلانه تر فکر کنم. دیگر به مردانی که تجربه زندگی متاهلی داشتند و همسر خود را از دست داده بودند هم راضی شده بودم. اما کمتر کسی بود که همسرش را از دست داده باشد و بچه نداشته باشد. امروز در ۵۰ سالگی حس همسر شدن و از همه مهمتر حس مادر شدن را از دست داده ام😭. امروز خواهرم با نوه هایش بازی می کند و من حسرت فرصت‌های گذشته را می خورم. https://eitaa.com/montazarr1401