#زندگی_به_سبک_شهداء
🔻 دست به غذا نزد
ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم، دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
🌷شهید مهدی زین الدین
📚یادگاران صفحه ۱۹
🔷🔶🔹🔸
🕌کانال تخصصی خانواده فاطمی
#خانواده_فاطمی
#زندگی_به_سبک_شهداء
♦ جمعه ها در اختیار خانواده هستم ...
🌺 روزهای جمعه می گفت:امروز میخوام یه کار خیر براتون انجام بدم؛هم برای شما،هم برای خدا...
وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه.هرچه می گفتم: نکنید این کار رو من ناراحت میشم، باعث شرمندگی منه...گوش نمیکرد، در راه می بست وآشپزخانه را می شست.
🌹راوی: همسر شهید صیاد شیرازی
📚 یادگاران/ ص ۷۲
#همسران_فاطمی
#زندگی_به_سبک_شهداء
🌸 برای تشکر از همسرم
زمان جنگ وقتی فرمانده نیروی زمینی بود، چند ماه خونه نیومده بود. یه روز دیدم در می زنند. رفتم پشت در؛ دو نفر بودند. یکیشون گفت:" منزل جناب سرهنگ شیرازی همینجاست؟" دلم هُری ریخت. گفتم حتماً براش اتفاقی افتاده.. گفت:" جناب سرهنگ براتون پیغام فرستاده." و بعد یه پاکتی بهم داد. اومدم توی حیاط و پاکت رو باز کردم. هنوز فکر میکردم خبر شهادتش رو برام آوردن.. باز کردم دیدم یه نامه توش گذاشته با یه انگشتر عقیق! نوشته بود:" برای تشکر از زحمت های تو. همیشه دعات می کنم." از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد..
🌷شهید علی صیاد شیرازی
📚 خدا می خواست زنده بمانی، صفحه۸
#همسران_فاطمی
#زندگی_به_سبک_شهداء
❤️برای همسرم .....🎁
❇️زمان جنگ وقتی فرمانده نیروی زمینی بود، چند ماه خونه نیومده بود. یه روز دیدم در می زنند. رفتم پشت در؛ دو نفر بودند. یکیشون گفت:" منزل جناب سرهنگ شیرازی همینجاست؟" دلم هُری ریخت. گفتم حتماً براش اتفاقی افتاده..
💫گفت:" جناب سرهنگ براتون پیغام فرستاده." و بعد یه پاکتی بهم داد. اومدم توی حیاط و پاکت رو باز کردم. هنوز فکر میکردم خبر شهادتش رو برام آوردن.. باز کردم دیدم یه نامه توش گذاشته با یه انگشتر عقیق! نوشته بود:" برای تشکر از زحمت های تو. همیشه دعات می کنم." از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد..
🌹شهید علی صیاد شیرازی
📚 خدا می خواست زنده بمانی
🔷🔶🔹🔸
🕌