#زندگی_نامه_شهدا
معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین.
خانم معلم آمد سراغش.دستش را انداخت زیر چانه اش كه «سرت را بالا بگیر ببینم😠» چشم هایش را بست سرش را بالا آورد.
از كلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نكرده بود.
خونه که رسید گفت: دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟
معلم ها بی حجابن . انگار هیچی براشون مهم نیست.
میخوام برم قم؛ حوزه.
👤شهید مصطفی ردانی پور•.
یه پسره خوب از نگاه به صحنه ی حرام متنفرهههه
حاضره فرار کنه ولی یه لحظه هم نگاش به حرام نیوفتههه✖️🏃🏼♂
یه سوال
تو چقدر از نگاه به صحنه ی حرام متنفری؟!
#اَللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج🙂♥️
https://eitaa.com/joinchat/1965162593Cbe8736d84c