•[مُنٺَـظِـرانِ ظُـہُـور]•
┄┅┄ 💍🍃 ┄┅┄ •|⟦ #رمانه ⟧|• •| #قسـمـتبیستوسوم •| #عاشقانهمذهبے •| #بانـام_با_اجازه_پدرم با ا
┄┅┄ 💍🍃 ┄┅┄
•|⟦ #رمانه ⟧|•
•| #قسـمـتبیستوچهارم
•| #عاشقانهمذهبے
•| #بانـام_با_اجازه_پدرم
اون شب علی مثل همیشه دیر وقت و خسته اومد خونه …
رفتم جلوی در استقبالش …
بعد هم سریع رفتم براش شام بیارم …
دنبالم اومد توی آشپزخونه …
- چرا اینقدر گرفته ای؟
حسابی جا خوردم …
من که با لبخند و خوشحالی رفته بودم استقبال!! …
با تعجب، چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش…
خنده اش گرفت …
- این بار دیگه چرا اینطوری نگام می کنی؟ …
– علی …
جون من رو قسم بخور …
تو ذهن آدم ها رو می خونی؟ …
صدای خنده اش بلندتر شد …
نیشگونش گرفتم …
– ساکت باش بچه ها خوابن …
صداش رو آورد پایین تر …
هنوز می خندید …
– قسم خوردن که خوب نیست …
ولی بخوای قسمم می خورم…
نیازی به ذهن خونی نیست …
روی پیشونیت نوشته …
رفت توی حال و همون جا ولو شد …
– دیگه جون ندارم روی پا بایستم …
با چایی رفتم کنارش نشستم …
– راستش امروز هر کار کردم نتونستم رگ پیدا کنم …
آخر سر، گریه همه در اومد …
دیگه هیچکی نذاشت ازش رگ بگیرم…
تا بهشون نگاه می کردم مثل صاعقه در می رفتن…
– اینکه ناراحتی نداره …
بیا روی رگ های من تمرین کن …
– جدی؟لای چشمش رو باز کرد …
– رگ مفته …
جایی هم که برای در رفتن ندارم …
و دوباره خندید …
منم با خنده سرم رو بردم دم گوشش …
– پیشنهاد خودت بود ها …
وسط کار جا زدی، نزدی …
و با خنده مرموزانه ای رفتم توی اتاق و وسایلم رو آوردم …
#ادامه_دارد
•[ و آنچـه در ادمـه خـواهیـد خـوانـد ؛
– چیزی نشده زینب گلم … بابایی مرده … مردها راحت دردشون نمیاد …سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت …
•[
•| #ادامـهدارد
•| #هـرشبساعـت21
•| #کپےبدونذکـرمنبعممنوع
•• @MONTAZERZOHOR313313 ••
┄┅┄ 💍🍃 ┄┅┄