آرزو باورکن
اصلا حوصله ندارم به تو
جواب پس بدم تا همین جاش هم اشتباه کردم که گفتم حالا هم اگه ناراحت نمیشی برو بیرون میخوام بخوابم.
آرزو دیگه چیز ی نپر سید و از سر و صداهایی که می شنیدم فهمیدم بعد قطع
کردن تماس از اتاق خارج شده و چند دقیقه ا ی طول کشید تا اینکه به من
گفت : خودتون که همه چیز رو شنیدین پس دیگه لازم نیست من چیز ی بگم!
من رو باش فکر کردم آرام به خاطر داداش محمد می خواد به پسر حاج صادق
جواب بده!
خدا رو شکر امشب داداش محمد اینجا نبود...
_یعنی محمد حسین هنوز چیزی در این مورد نمیدونه؟!
_نه! داداش محمد و خانمش رفتن شهرستان و قراره تا آخر هفته اونجا بمونن و کسی هم چیز ی بهش نگفته!
تو ی ذهنم روزها رو مرور کردم و وقتی دید م پس فردا آخر هفته است و من فقط یک روز فرصت دارم از نبود محمد حسین استفاده کنم گفتم: من فردا رأس ساعت
ده جلوی در خونتونم تا با آرام حرف بزنم.
_باشه! فقط یه چیزی ؟
_چی؟!
_شما می دو نی سایه ک یه؟!
_لازم نیست تو در موردش بدونی! فعلا خداحافظ.
قبل اینکه بخواد چیزی بگه تماس رو قطع کردم و از ما شین پیاده شدم.
کش و قو سی به بدنم دادم و رو ی کاپوت ما شین نشستم و ساعتها به این فکر
کردم که فردا قراره آرام رو ببینم و بارها حرفهایی که می خواستم بزنم رو تو ی ذهنم
مرور کردم.
دسته ی گل رز قرمز که با یه روبان قرمز به قشنگی تزئین شده بود رو تو ی
دستم جابه جا و برا ی زدن زنگ در خونه دستم رو دراز کردم که در باشدت باز شد
و با محمد حسین رخ به رخ شدم.
به چهر ه ی قرمز و عصبی محمدحسین نگاه کردم و قبل اینکه دهن باز کنم و چیز ی بگم با عصبانیت یقه ام رو گرفت و از بین دندوناش غرید: همه چی زیر سر
تو ی عوضیه!
سعی بر ای جدا کر دن دستاش از یقه ام نکردم و او من رو به داخل حیا ط
کشوند و وقتی ت وی حیا ط قرار گرفتیم در رو با پاش محکم به هم زد و گفت :
دیگه چی از جونمون می خو ای ؟ چرا گورت رو گم نمی کنی ؟
هما خانم که از صدا ی در به داخل حیاط اومده بود با دیدن من و محمدحسین که
یقه ی من رو محکم گرفته بود و به دیوار پشت سرم و کنار در فشارم می داد، با
نگرانی گفت : اینجا چه خبره؟!
محمد حسین محکم تر به د یوار فشارم داد و رو به مادرش گفت : آبرو ر یز ی
دیشب به خاطر این بی ناموسه.....
آقای محمدی که نمی دونم کی به حیا ط اومده بود بهمون نز دیک شد و رو به
محمدحسین گفت : محمدحسین! من کی بهت یا د دادم که یقه بگیری؟!
محمدحسین با عصبانیت داد زد:شما یاد ندا دی ولی زمونه یاد داد! همون زمونه ا ی که نامردی رو به این نامرد یا د داده....
محمدحسین با گفتن این حرف به سمت خودش کشوندم و محکم به دیوا ر کوبوندم
و دستش برای خوابید ن ر وی صورتم بالا رفت که با صدای داد آرام که داد زد : بسه!
همون بالا موند .
هیکل محمدحسین جلو ی د ید من رو گرفته بود و نمی ذاشت ببینمش ولی صدای تپش شدید قلبم رو احساس می کردم که از احساس نزدیک بودنش بهم و
شنیدن صداش با بی قرا ری تو ی جاش بی قرار ی میکرد .
محمد حسین رو به آرام توپید : کی به تو گفت بیای بیرون؟! برو تو ی خونه....
آرام :برم تو ی خو نه که چی بشه؟
محمد حسین که یقه ام رو رها کرده بود ازم فاصله گرفت و من تونستم آرام رو
ببینم که رو ی پله ی سو می وایستاد ه بود و به ما نگاه می کرد.
من به چشمای نگرانش زل زده بودم سعی داشتم دلتنگی این چند وقته رو هر
چند اندک از بین ببرم ولی هر چه بیشتر توی چشماش می گشتم کمتر گرمی
روزهای باد برده رو میدیدم و دلتنگ تر از قبل به دنبال ذر های آرامش تو ی
چشماش نگاه می کردم.
🍃 #پارت_دویست_سی_وپنج_وسی_شش
💕 دختر بسیجی 💕
محمدحسین بهش نزدیک شد و سرش داد زد : اینجا با شی که چی بشه؟ که این نامرد باز هم زیر سرت بشینه و خامت کنه و بعد یه مدت بگه دیگه نمیخوادت؟!
آره آرام؟! تو این رو می خو ای؟!
تو می خو ای باز هم باهاش ادامه بد ی؟!
آرام داد زد: نه!.....
با نگرانی بهش خیر ه شدم که دستش رو به نرده ی کنار پله گرفت و محمدحسین
گفت : آرام حتی یه لحظه هم فکر نکن که من بزارم باهاش حتی تا دم در بری و
بخو ای دوباره باهاش ازدواج کنی.....
آرام نگاه سردش رو به من دوخت و گفت : من حتی یک درصد هم به ازدواج
دوباره باهاش فکر نمی کنم!
البته نه به خاطر خودم و شما بلکه به خاطر خودش!
با این حرفش دو قدم به سمتش برداشتم و خواستم چیزی بگم که دستش رو به
نشانه ی سکوت بالا برد و رو به محمدحسین ادامه داد: د اداش! شما تا حالا هر چ
ی خواستین در موردش گفتین و من چیز ی نگفتم ولی باید بدونین همه ی
مشکلاتی که برا ی شرکت پیش اومد و زندانی شدن و از همه بدتر سکته ی
باباش به خاطر وجود من تو ی زندگیش بوده.
من می دونستم این مشکلا و ناراحتیا زم