eitaa logo
منتظران گناه نمیکنند
2.4هزار دنبال‌کننده
17.9هزار عکس
5.6هزار ویدیو
359 فایل
بسم الله الرحمان الرحیم خادم کانال منتظران گناه نمیکنند👇 @appear وروزو کردن تبلیغات درکانال تاسیس کانال : ۱۳۹۷٫۱٫۱۱ پایان کانال : ظهور آقا امام زمان عج ان شاء الله نشر از مطالب کانال آزاد ✔️
مشاهده در ایتا
دانلود
ز ی نخوردین این رو مامان داد و گفت براتون بیارم. _ممنون ولی من گرسنه نیستم! _لطفا برش دارین، توش کتلته! خیلی خوشمزه است نخور ین ضرر کردین! نگران نبا شین آرام چیز ی نمیفهمه! با لبخند ساندویچ رو برداشتم و گفتم : آرام چی ؟ چیز ی خورده؟ _مامان به زور چند لقمه ا ی به خوردش داد! الان هم طبقه ی بالاست! این مدت رو همه اش خونه ی امیرحسین و توی همون اتا قی که سفره ی عقدتون چیده بود سر کرده! _باشه!.... از طرف من از مادر جون بابت شام تشکر کن. _چشم! راستی من درست گفتم و داداش محمد قرار بوده تا فردا شهرستان بمونه ولی مثل اینکه پسره همون دیشب بهش زنگ زده و گفته که آرام بهش جواب رد داده و او هم همون د یشب بی خبر راه افتاده و اومده. حالا مگه چی شد؟ _هیچی! برو تو! دیر وقته.... شب بخیر! _شب شما هم بخیر! با رفتن آرزو تازه یاد م اومد که چقدر گرسنه ام و درد معده ام شروع شده. همون پشت در نشستم و با ولع ساندویچ کتلتی که واقعا خوشمزه شده بود رو خوردم. مامان از صبح چندین بار زنگ زده بود و فقط حالم رو پر سیده بود می دونستم ته همه ی زنگ زدناش فقط یه سواله! اینکه امید ی به برگشت آرام هست هست یا نه؟! ولی مامان چیزی نمیپر سید و من هم چیز ی نمی گفتم و او خودش از لحن و سکوتم می فهمید هنوز خبری بر ای گفتن ندارم. آخرای شب بود و من اونطرف خیابو ن و زیر نم نم بارون و روبه رو ی پنجر ه ی اتاق خونه ی امیرحسین وایستاده بودم و با تمام وجود، وجود آرام رو پشت پنجره احساس می کردم. این بارون بی موقع که یک دفعه شدت گرفت، خبر تموم شدن تابستون و ر سید ن پاییز رو می داد و من سرمست از باریدنش دستام رو به دو طرف باز کردم و سرم رو روبه آسمون گرفتم. در عرض یک دقیقه تمام لباس تنم خیس شد و من کوچکترین اقدامی بر ای رفتن به زیر شیروونی در حیاط نکردم و در تمام مدت به گوشه ی پرده ی کنار رفته که وجود آرام رو نوید می داد چشم دوختم. با اینکه بارون چند دقیق ه بیشتر طول نکشید و لی من تا صبح از سرما به خودم لرزید م و صبح با تنی بی جون و حالی خراب که خبر یک سرماخورد گی سخت رو می داد و بعد کلی سین جین شدن توسط مامور آگاهی بابت حرکات مشکوکم که همسایه ها گزارش داده بودن به خونه رفتم. سه روز بود که بی حال ر وی تخت افتاده بودم و مامان با دلسوزی ازم پرستار ی می کرد و داروها ی جورواجور گیاهی و بد مزه رو به خوردم می داد. تو ی این دو سه روز ی دلم به پیامهایی خوش بود که بر ا ی آرام می فرستادم تا شاید کمی درکم کنه و بفهمه چقدر دلتنگشم. برا ش نوشته بودم اگه دید ه منتظر جوابش نموندم به خاطر حال خرابم بوده و به محض اینکه دوباره سرپا بشم باز هم بر ای گرفتن جوابم میرم. از آرزو شنید ه بودم که حال آرام این روزا بهتره و دیگه مثل قبل گوشه گیر ی نمیکنه . آرزو می گفت آرام یک لحظه گوشیش رو از خودش جدا نمی کنه و هر پیامی که من براش می فرستم رو سریع میخونه! پیام هایی که بیشتر ش درد ودل و تفسیر دلتنگیام و روزای سخت نبودنش بود. مدت زیاد ی بود که بدون ا ینکه خواب به چشمم بیا د ر و ی تخت دراز کشید ه بودم و سعی داشتم تمام احساسم رو توی کلماتی بریزم که قرار بود بعد نوشتنش برای آرام بفرستمشون. با تمام وجود براش نوشتم: من بی حساب و کتاب دوستت دار م بی هیچ قانو ن و تبصر ه ای بی آنکه چرتکه بینداز من 🍃 روزهای بودنت را، من تو را همچون روزها ی پر خاطره ی دیروز دوست میدارم تو ا ی عشق همیشگی من خانه ی بی نگاهت برایم زندانی بیش نیست کم میآورد این دل، پا ی احساسش من بی حساب و کتاب دوستت دار م همچون قدیم ها ی دو ر همانقدر سخت و با اطمینا ن..... برای دومین بار مشغول خوندن پیام شدم که تقه ا ی به در خورد و آوا بعد اینکه در رو نیمه باز کرد و دید من بیدار م گفت : اجازه هست بیام تو! سر جام نشستم و گفتم : چرا که نه؟! بفرما تو ! آوا کامل وارد اتاق شد و بعد بستن تخت پایین پام و ر وی تخت نشست و منتظر موند تا من کارم با گو شیم تموم بشه! پیام رو برا ی آرام ارسال کردم و رو به آوا گفتم : کا ری داشتی؟! به روم لبخند زد و گفت : اومدم ببینم بهتر شد ی یا نه!؟ _الان خیلی بهترم! ممنون که به فکرمی! لبخند ش پررنگ تر شد و گفت : خواهش! وظیفه مونه! ما که یه دونه داداش بیشتر ندا ریم! به روش لبخند زدم که از جاش برخاست و به سمت در اتاق رفت. با احساس اینکه برا ی گفتن حرفی مردده قبل خارج شدنش از اتاق صداش زدم و گفتم :آوا تو میخوا ی چیز ی رو به من بگی؟! به سمتم برگشت و گفت : نه! چیزی نیست! سوالی و جدی به منظور اینکه یه چیزی هست نگاهش کردم که گفت: آخه نمیدونم گفتنش کار درستیه یا نه! چیزی نگفتم و او خودش