دی؟!
#پارت_صد_وچهل_وپنج_وچهل_وشش
💕 دختر بسیجی 💕
اونشب همه دور هم گفتیم و خندیدیم و بابا از آقا ی محمدی اجازه گرفت تا قرار
عرو سی رو برا ی تابستون و توی روز سالگرد ازدواج امام علی و حضرت فاطمه
بزاره و آقای محمدی هم هیچ مخالفتی در این مورد نکرد.
این وسط فقط سعید بود که کم حرف می زد و بیشتر توی خودش بود.
آخر شب بود و من ر وی لبه ی تخت نشسته بودم و به آرام که با ذوق پیراهن
مجلسی ای که براش سوغات آورده بودم رو برانداز می کرد نگاه میکردم که پیراهن رو
جلو ی خودش گرفت و گفت:و ای آراد این چقدر قشنگه دلم می خواد زودتر
بپوشمش!
دستام رو از پشت رو ی تخت گذاشتم و بهشون تکیه دادم و با لذت به ذوق
کردنش چشم دوختم که ناگهان وارد اتاقک لباسها شد و لحظه ا ی بعد در حالی
که لباس رو پو شید ه بود مقابلم وایستا د و بعد باز کردن موهاش رو ی پاش چرخید که دامن کلوش لباسش تو ی هوا چرخی د و من ازش چشم گرفتم و او گفت:
چطور ه آراد بهم میاد ؟
من داغ شده بودم و شدیدا د لم بغل کردنش رو می خواست ولی می دونستم
اگه بیشتر بهش که تو ی لباس زرشکی کوتاه با دامن کلوش کار شده با گیپور! میدرخشید و دلبری می کرد نگاه کنم از خود بی خود می شم و پا ر وی حرف
مادربزرگش می زارم برای همین خودم رو با ور رفتن با ساعت تو ی دستم مشغول
کردم که با دلخور ی گفت :آراد چرا نگاهم نمیکنی؟!
با کلاف گی سرش غر زدم:آرام! پاشو!
دستا ش رو دور گردنم حلقه کرد و با ناراحتی گفت :نمی خوام!
_آرام بهت میگم پاشو!
دستش رو ر وی صورتم گذاشت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم که دوباره غریدم :نکن
آرام!
_آراد تو چرا از من رو میگیری و نگاهم نمیکنی؟یعنی دیدن من این همه
برات سخته؟
_اینطور نیست!
_پس چطوریه ؟ مگه غیر از ا ینه از من فرار می کنی ؟
_منظورت چیه؟!
_من امروز جلو ی تو فقط دکمه های لباسم رو باز کردم در صورتی که زیر پیراهنم
لباس داشتم ولی تو رنگ عوض کردی و از اتاق بیرو ن ز دی، الان هم بر ای تو
لباس پو شیدم و دلم می خواد در موردش نظرت بدی ولی تو. ..
_آرام تو نمیفهمی...
:چی رو نمی فهمم آراد؟ اینکه وجود من معذبت میکنه؟!
سرم رو پایین انداختم و گفتم : یادته مادربزرگت شب عقد از رسم و رسوم باهامون
حرف زد ؟
سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم: منظورش از رسم و رسوم این بود که من باید
خوددادر باشم و...
*کش و قو سی به بدنم دادم و به ساعت ر وی دیوار که ساعت یازد ه صبح رو نشون
می داد نگاه کردم و از تخت پایین اومدم و با برداشتن حوله ام به قصد رفتن به
حموم از اتاق بیرو ن زدم.
خیلی سریع دوش گرفتم و لباس عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم.
خونه ساکت بود و آرام در حا لی که سرش رو ر وی دسته ی مبل کنار شومینه
گذاشته و موهاش رو از مبل آویزون کرده بود، گو شیش رو روی سینه ا ش گذاشته و خوابیده بود.
انقدر توی خواب مظلوم شده بود که دلم نیوم د از کنارش بگذرم و بالای سرش
وایستادم و بهش خیره شدم ولی با صدای عطسه ای که بی موقع به سراغم اومده
بود بیدار شد و با دیدن من بالای سرش به روم لبخند زد و بهم سلام کرد.
که جوابش رو دادم:سلام عشق آراد! چرا اینجا خوابیدی؟!
_اینجا دراز کشیدم تا موهام با گرمی شومینه خشک بشن که خوابم برده.
_مامان خونه نیست؟
_نه! از مدرسه ی آوا باهاش تماس گرفتن و رفت اونجا.
_چرا چیزی شده؟
_نمی دونم!
یه حسی بهم می گفت حتما آوا یه شاه کار ی انداخته که از مامان خواستن به
مدرسه اش بره.
کلافه باز وی قلمبه و بیرون زده از تیشرتم رو چنگ زدم و ماساژش دادم که آرام سر
جاش نشست و پر سید: آراد تو صبحونه خوردی ؟
_نه! خیلی وقت نیست که از خواب پا شدم .
رو ی پاش وایستاد و با گرفتن دستم من رو با خودش به سمت آشپزخونه کشوند.
پشت میز وسط آشپزخونه نشستم و او با وجود رقیه خانم خودش برای دوتامون
چایی ریخت و روبه روم نشست.
استکان چایی رو به دست گرفتم و بهش خیر ه شدم و گفتم :آرام مامان درست می گفت که بهشون سر نز دی؟!
_آراد! این خونه با همه بزر گی و قشنگیش با نبود تو برام مثل قفس دل گیر ه من
یه روز اومدم اینجا و لی نتونستم جای خالیت رو تحمل کنم و زود رفتم مامانت
حق داره ازم دل گیر باشه و گلا یه کنه.
به فهمیدگیش لبخند زدم و مشغول خودن چاییم شدم.
هنوز با آرام تو ی آشپزخونه نشسته بو دیم و حرف می زد یم که با صدا ی غرغر
مامان با تعجب به هم نگاه کرد یم و از آشپزخونه خارج شدیم.
مامان که تازه وارد خونه شده بود و معلوم بود حسابی از آوا عصبی ه کیفش رو
رو ی مبل انداخت و رو به آوا که با ناراحتی بهش نگاه می کرد غر زد: من نمی دونم تو دیگه چی میخوای که اینجو ری می کنی آخه مگه ما چی برات کم گذاشتیم که اینجوری جوابمون رو می دی ؟ !