حر فی نزد که به چهر ه ی ناراحتش خیره شدم و گفتم : آرام نمی خوا ی چیز ی بگی؟!
_چند روز طول می کشه تا برگردی؟
_معلوم نیست سه روز یا شاید هم بیشتر!
لبخند تلخی گوشه ی لبش نشست و گفت :
دیدن دونه های برف از اینجا و کنار تو خیلی قشنگه!
فهمیدم که دوست نداره از رفتن و دوری حرف بزنم، برا ی همین دیگه چیز ی
نگفتم و توی بغلم کشوندمش و در سکوت به رقص دون ههای برف توی هوا نگاه
کردیم.
*کلید رو تو ی در چرخوند و زودتر از من وارد خونه شد و رو به جمعیت توی خونه
با صدای بلند گفت :سلام!.... ما اوم دیم!
هما خانم جلو اومد و گفت :سلام خوش اومدین.
به هما خانم سلام کردم و به دنبال آرام وارد سالن شدم و بعد سلام و احوالپر سی با
باباش و بقیه کنار امیر حسین نشستم و متوجه نشدم که آرام کی با بابا و مامان
و آوا احوالپر سی کرد و بر ای عوض کردن لباسش به اتاقش رفت.
بوی پیاز داغ و نعنا فضای خونه رو پر کرده بود و من که ا ین بو رو حسابی دوست
داشتم چند بار تند تند نفس کشیدم که امیر حسین گفت : باور کن بو ی پیاز
داغه!
با این حرف امیر حسین بقیه زدن زیر خنده و آرام که تازه بهمون ملحق شده بود
با تعجب بهمون نگاه کرد و کنار مامان نشست و ازش پر سید :به چی میخندین؟
مامان جوابش رو داد:هیچی! این امیر حسین به خودش شک داره.
از داخل سینی ا ی که آرزو جلوم گرفت بود چایی برداشتم و به آوا که مثل همیشه سرش تو ی گوشیش بود خیره شدم.
همه توی جمع می گفتن و می خندیدن و حتی آرزو هم کنار مامان و آرام و زن داداشش نشسته بود و باهاشون حرف می زد ولی آوا فقط جسمش توی جمع
بود و روحش تو ی یه دنیای دیگهِ ِسیر می کرد.
بابا هم با اینکه به نظر میر سید گوشش به حرفای آقای محمدی باشه ولی
حواسش به آوا بود و کلافه او رو نگاه می کرد .
با نشستن آرمین، پسر پنج ساله ی محمد حسین ما بین من و ا میر حسین
نگاهم رو از بابا گرفتم و به او که تبلِتِش رو به سمت امیر حسین گرفته بود و ازش می خواست مرحله ی سخت بازی رو براش بره نگاه کردم.
امیر حسین در جواب درخواست آرمین گفت : مگه نمی دونی که آدم نباید توی جمع با گو شی باز ی کنه؟
آرمین : اِ عمو چرا اذت می کنی برام برو دیگه!
امیر حسین: خب اگه می خو ای برات برم باید بیست تا بوسم بکنی.
آرمین با ناراحتی صورتش رو ازش برگردوند و گفت:اصن نخواستم! عمو آراد برام با زی می کنه!
آرمین ملتمسانه به من نگاه کرد و گفت : عمو می شه لطفا برام این مرحله ی
سخت رو بازی کنی؟
تبلت رو که به طرفم گرفته بود از دستش گرفتم و گفتم: اگه بتونم چرا که نه!
در مقابل چشمان پر از هیجان آرمین شروع به با زی ما شینی کردم و در همون حال
از امیر حسین پر سیدم: راستی چرا آرام باباش رو(بابای آرمین) توی انبار ی زندونی
کرده؟
_خب چرا از خودشون نمی پرسی؟
_الان یهویی با دیدن آرمین یادم اومد! نمی خو ای بگی بر ای چی و چطور این
کار رو کرده؟
امیر حسین رو به آرام که با زن داداشش حر ف
می زد گفت :آرام به آقاتون نگفتی که اگه اذیتت کنه ممکنه تو ی انباری جاش
کنی ؟
همه با با تعجب به امیر حسین نگاه کردن و آرام گفت : اِ.... داداش؟
امیر حسین :اِداداش نداره! بنده خدا می خواد بدونه چرا محمد حسین رو یه روز
توی انبار زندونی کردی!
آرام با حرص گفت :خیلی دهن لقی امیر
🍃 #پارت_صد_و_سی_و_شش
💕 دختر بسیجی 💕
آوا که تا اون لحظه سرش توی گو شیش بود با ذوق رو به آرام گفت: آره زن داداش!
تو داداشت رو زندونی کرد ی؟ ولی آخه چرا؟ آرام نگاه تهدید گرش رو به امیر
حسین دوخت و حرصی تر از قبل گفت : چون پسر بدی بود!
هما خانم که تا اون لحظه به بحث آرام و امیرحسین می خندید گفت : یه روز با
خواهرام و اینا خونه ی ما جمع شدیم و مثل امروز آش پختیم و بچه ها هم
حسابی شلوغ باز ی در آورده بودن که من از آرام غافل شدم و از محمد حسین هم هیچ خبری نبود و من فکر می کردم حتما بازم با دوستاشه، تا اینکه نزدیکای غروب
خونه خلوت شد و من که دیدم محمد حسین به خونه بر نگشته با نگرانی رفتم
خونه ی دوستش و سراغش رو گرفتم و وقتی دوستش گفت از دیروز محمد حسین
رو ندید ه به خونه برگشتم که امیر حسین گفت دنبالش نگردم و از آرام بپرسم
چه بلایی سرش آورده، وقتی از آرام پر سید م عروسکش که موهاش رو محمد
حسین برید ه بود رو نشونم داد و گفت که به خاطر این کارش تنبیه و تو ی
زیرزمین زندونیش کرده....
هما خانم رو به مامان ادامه داد :نمی دو نی ثریا جان! من از دست این دختر چی
کشیدم! به الانش نگاه نکن که آروم شده! من تا سال آخر دبیرستانش از دست
کاراش یک روز در میون مدرسه اش بودم و دیگه همه ی معلماش و بچه های
مدرسه من رو می شناختن.
با خنده به آرام که لپش رو حرصی از داخل دهنش میجویدنگاه که کر