eitaa logo
منتظران ظهور
1.1هزار دنبال‌کننده
25.5هزار عکس
35.7هزار ویدیو
221 فایل
ارتباط با مدیر کانال @montazerz_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
💥من مظلوم‌ترین مادر شهید هستم👇 📣داستان تکان دهنده جنایت کومله با شهید یوسف داورپناه! 💥 صدای مادر هنوز می لرزد، هنوز دست هایش آرام نشده اند. می گفتند، درباره جزئیات شهادت یوسف خیلی پا پیچش نشوید، حالش بد می شود، اما وقتی رو به رویش نشستم چشم هایش چیز دیگری می گفت. انگار مادر منتظر نام یوسف بود… 💥 بعد از انقلاب وارد سپاه شد، جنگ که شروع شد دائما به منطقه کردستان رفت و آمد داشت. چند بار به شدت مجروح شده بود. خوب یادم هست، در همین ماه مبارک رمضان از طرف سپاه آمدند و گفتند که یوسفت زخمی شده و حالا در بیمارستان امام تبریز بستری است… 💥 افطار نکرده راهی تبریز شدم، در بیمارستان چشمم از دور یوسف را شناخت، مادر قربانش بشود، چوب زیر دستش گذاشته و در میان تعداد زیادی از مجروحین ایستاده بود…. از دور صدایش زده و خود را دوان دوان به آغوشش رساندم، صدای شیون و زاری ام بیمارستان را به هم زد، همه داشتند ما را نگاه میکردند، مادری که مدت هاس پسر دلبندش را ندیده و یوسفی که مجروح در آغوش مادرش آرام گرفته… 💥یوسف گفت: مادر! تو را به خدا آرام باش! گریه نکن، من را از آغوشت بیرون بکش؛ بچه ها با دیدنت یاد مادرشان می افتند و دلشان می گیرد… رنگ به رخسار نداشت. بعد از چند روز از بیمارستان مرخص اش کردیم و آمدیم خانه در روستای کوتاجوق… 💥 در منطقه همه او را می شناختند، ضد انقلاب و دمکرات کینه عجیبی از یوسف در سینه داشتند، چندین نفر از سرکرده های شان را غافل گیر و در بند کرده بود… 💥 شب خوابید! گفته بود برای نماز بیدارش کنم. نیم ساعتی به اذان مانده بود که بیدار شدم، دیدم دمکرات ها روی دیوار های خانه با چراغ به یک دیگر علامت میدهند، پدرش را بیدار کردم، گفتم دمکرات ها بیرون خانه هستند. گفت: آن ها هیچ کاری نمی توانند بکنند. آقا یوسف بیدار شد. گفت مامان چه خبره؟ گفتم چیزی نیست، نگاهی به ساعت کرد و برای نماز وضو گرفت… رکعت اول نمازش را خوانده بود که دمکرات ها وارد خانه شدند، همه جا را گرفتند، یوسف بدون توجه به آن ها نمازش را خواند و تمام کرد. 💥 اسلحه را به سمت من گرفتند، گفتند:👇 لامصب! تو هم حزب اللهی هستی؟… یوسف تفنگ را از پیشانیم کشید و گفت: شما برای گرفتن من آمده اید، پس با مادرم کاری نداشته باشد… می خواستند یوسف را ببرند… 💥یوسف گفت: مرا از پشت بام ببرید! گفتند: می ترسی که از نگاه های مردم روستا شرم سار باشی؟ گفت: می ترسم که زنان روستا مرا ببیند و هراس دلهای شان را فرا بگیرد و فکر کنند که شما به منطقه مسلط شده اید! 💥 گفتند: تو نماز میخوانی؟ برای رهبرت است؟ این نماز برای خدا نیست و این عبادت ها قبول نیست… گفت: نام رهبرم را به زبان نیاور، من برای رهبری می جنگم که یک ملت در نماز به او اقتدا می کنند… در این حال یکی از زنان دمکرات با قنداق تفنگ ضربه محکمی به دهان یوسف زد که غرق در خون شد… خلاصه یوسفم را بردند… 💥 صبح که شد پیغام آوردند که یوسف را شهید کرده ایم، پدر و مادرش برای تحویل جنازه به مقر حزب بیایند. پدرش با شنیدن این خبر همان جا دق کرد و جان سپرد… من و برادرش به آن سوی رودخانه رفتیم، یوسف را همان جایی که سپاه چندی از اعضای ضد انقلاب را به هلاکت رسانده بود، شهید کرده بودند… بدن یوسفم تکه تکه شده بود… انگشت هایش، جگرش، اعضا و جوارحش… 💥 گفتند: اجازه نداری از اینجا خارجش کنی، همین جا دفنش کن… در حالی که اعضای ضدانقلاب به صورت مسلح بالای کوه ایستاده بودند، با دست هایم زمین را کندم، تکه تکه یوسفم را در قبر گذاشتم، یک مهر کربلا در دستم بود، خرد کرده و روی تکه های جسدش پاشیدم… 💥 با فریاد لااله الا الله، الله اکبر و خمینی رهبر دفنش کردم. با دست های خودم… خدایا! تو خودت شاهد هستی که بالای سرش خانومی💗 با چادر سیاه ایستاده بود و به من می گفت که آرام باش و بگو لا اله الله… 💥 امروز با گذشت سال ها مزارش در منطقه به امام زاده معروف شده است، مردم منطقه از دعا در مزارش حاجت های زیادی گرفته اند. قبر یوسف و پیکر تکه تکه اش امروز محبوب و آرام بخش مردم منطقه است. 💥 فیروزه شجاعی (مادر شهید یوسف داور پناه) در تمام ثانیه ها از یوسفش گفت، دست هایش لرزید و صدایش گرفت… اما این داستان تمام زندگی و رنج های این مادر بزرگوار نیست. بعد از شهادت پسرش یوسف، داماداش نیز به کاروان شهداء پیوست! فیروزه خانوم از آن روز تا کنون مسئولیت نگه داری و زندگی نوه هایش را نیز بر عهده دارد. 💥 شاید من(نگارنده) هم به خوبی رنج هایی که بر این مادر بزرگوار وارد آمده را درک نکنم، چرا که معتقدم این کار تنها از عهده مادران و زنان سرزمینم ساخته است. حرفی بیش از این نمی توان گفت و شرحی بیش از این نمی توان نوشت…
بسم رب الشهداءوالصدیقین سلام علیکم 🌷شهـیده عـزت الملوک کـاووسی🌷 دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران تولد: ۱۳۳۷ شهادت: ۲۲ بهمن ۵۷ محل شهادت: خيابان دریاباری تهران مدفن: بيمارستان امام خمینی (رحمه الله علیه) تهران ✳️ خاطره یک دوست: 👈 عزت الملوک به فقيرترین قشرهای مردم درزاغه های حلبی آباد سرمی زد؛ و در رساندن خوراک، سوخت ودارو به مردم بيماراز هيچ اقدامی کوتاهی نمیكرد؛ بيماران محروم راباخود به بيمارستان می آورد؛ ودرصف پذیرش درمانگاه می ايستاد؛ و تادرمان نهایی آنها را همراهی میکرد. از خودنمایی به دور بود؛ وهمه این کارهارا مخفيانه انجام می داد. در برابر حق بسيار فروتن، ودربرابر ناحق بسيار محكم بود. امام را خوب می فهميد؛ ومريدش بود. بارها اورا درتظاهرات و امداد رسانی به مجروحين دیده بودم. ❇️ دکتر کاظمی: 👈 وقتی خبر شهادتش هنگام امدادرسانی به مارسید؛ شبانه پدر و مادرش رامطلع کردیم. خیلی متأثر شدند؛ با پیشنهاد ما هم موافقت کردند؛ که پیکر را دربیمارستان دفن کنیم. روز بعد به بهشت زهرا(سلام الله علیها)رفتیم؛ وگفتیم که می خواهیم جنازه را ببریم شهرستان، و به این صورت جنازه را تحویل گرفتیم؛ و آمدیم درهمین مکان که قبلاً باند هلی کوپتر بود؛ قبری کندیم؛ و پیکررا بخاک سپردیم. ✍️ گزیده ای از وصیتـنامه؛ واکنون، ای خــواهر و بــرادر، بر ماست که خویشتن خویش را شناخته، ودریابیم که راهمان چه طولانی، مسئولیتمان چه سنگین، و آرمانمان چه والاست؛ برماست که خدا را بشناسیم؛ و تنها در جستجوی رضای او باشیم؛ تا شایستگی این رابیابیم که خداگونه شده وخلیفه او درزمین باشیم؛ برماست که راه این شهیدانِ صدیق را ادامه داده، و بهای خون گران قدرشان را از یاد نبریم. 🌷شهیده عزت الملوک کاووسی در سال ۱۳۳۷ در مشهد به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات ابتدایی همراه خانواده به تهران آمد؛ و در دبیرستان های دکتر فاطمه سیاح، کاخ و هدف تحصیل کرد. وی بعد از گرفتن دیپلم، در کنکور شرکت کرد؛ و سال ۱۳۵۶ در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد... از کودکی پرکار بود؛ و زیاد مطالعه می کرد. دوران دبیرستان مطالعات مذهبی او سیر انقلابی گرفت. او برای شناخت اسلام اصیل مطالعه ای بنیادی داشت. عشق به محرومان و کمک به بینوایان او را به دور افتاده ترین محله های شهر می کشاند. با کمک هزینه دانشکده و پولی که از خانواده می گرفت؛ امکاناتی را برای محرومان فراهم می کرد... روز 22 بهمن 57 درحین کمک به مجروحان تظاهرات انقلاب توسط مزدوران طاغوت به شهادت رسید؛ و درصحن بيمارستان امام خمینی (رحمه الله علیه) تهران دفن شد. ،