eitaa logo
منتظران مهدی (عج)
69 دنبال‌کننده
6هزار عکس
7.2هزار ویدیو
21 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر بصیرت افزایی
مشاهده در ایتا
دانلود
(قسمت سوم) 💥در همان حال چهار نفر تشریف آوردند که یکی از آنها بسیار جلیل القدر بود و بدون آنکه لهجهٔ عربی داشته باشد بخوبی فارسی صحبت می کرد و همراهان محترم ایشان در ایستادن و حرف زدن در خدمت ایشان رعایت ادب و احترام بیشتری می نمودند و یکی دیگر از آن چهار نفر که مُسن‌تر از بقیه و پیرمرد بود با زبان عربی با استاد بزرگوار تکلم می کرد و شخص سوم از این بزرگواران که جوانی بود، کیسه ای همراه داشت و در زمانی که آن مرد مسن با استاد عزیز صحبت می کردند، او در کیسه دست برد و یک لیوان شربت یا نوشیدنی دیگری که شبیه آن را قبل از آن زمان و بعد از آن زمان هرگز نخورده بودم و بسیار خنک و‌گوارا بود به من داد. ✨💫✨ دقیقا مانند همان شربتی که در عرفات و هنگام قرائت دعای ندبه به ما دادند، من هم تشکر کردم و آن را به حضرت استاد دادم، دوباره لیوان بعدی و لیوان بعدی به تعداد نفرات ما که همراه استاد بودیم به ما مرحمت فرمود. در این هنگام نفراتی که اطراف ما بودند به طرف این آقا آمدند و درخواست کردند که به آنها نیز از این شربت خنک و گوارا بدهند و آن مرد کیسهٔ خالی را نشان آنها داد و گفت: خلاص، یعنی تمام شد. ما هنگامی که آن شربت خنک را می نوشیدیم آن شخص مسن و بزرگوار با جناب استاد گفتگو میکرد. ✨💫✨ به محض تمام شدن نوشیدنیها آن شخص بزرگوار که به فارسی مسلط بودند، رو به ما کرده و فرمودند« خب بروید دیگر اینجا نایستید» حضرت استاد گفتند ما باید منتظر شویم تا اذان ظهر را بگویند و بعد برویم، اما ایشان بسیار سریع و جدی فرمودند: اذان گفته شده بروید. در این اثنا من سعی کردم از اطرافیان تحقیق کنم که آیا اذان گفته اند یا خیر که ایشان به تندی و بسیار جدی به حالت تشر فرمودند: مگر نگفتم اذان شده بروید و اینجا نایستید. ما هم اطاعت کردیم... ادامه دارد... 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة ➬ @montzrn313
(قسمت چهارم) 💥ضمنا ایشان وقتی می فرمودند بروید به همان طرفی که از آن جا آمده ،یعنی همان تپه ای که پشت آن پیاده شده بودیم، اشاره می کردند، ما همه به آن طرف رفتیم و به محض اینکه پشت تپه رسیدیم یک ماشین جیپ بزرگ مشکی را دیدیم که رانندهٔ آن از ما پرسید کجا؟ من به جای آنکه اول بگویم مکه و بعد که به مکه رسیدیم تاکسی دیگری بگیریم، بلافاصله در جواب راننده آدرس محل اقامت را که در آن طرف شهر مکه بود گفتم و ایشان بدون معطلی گفت بفرمایید سوار شوید... ✨💫✨ همین که رفتیم سوار ماشین شدیم چشم من به جمعیت بسیار عظیمی با ترافیک خیلی عجیب افتاد که گمان نمی کردم هرگز آن گره ترافیکی حل شود. لذا به حضرت استاد عرض کردم حاج آقا اگر سوار ماشین شویم حداقل چهار تا پنج ساعت باید همین‌جا در ماشین بنشینیم، اگر صلاح می دانید پیاده برویم تا این راه‌بندان را پشت سر بگذاریم و از آنجا سوار ماشین شویم، حاج‌آقا فرمودند: چقدر پیاده برویم؟ تا چشم کار میکند راه‌بندان است، بیا سوار شویم، اتومبیل هم کولر دارد و خنک است و هم قدری خستگی از تن می‌گیریم تا ببینیم ان‌شاءالله کی راه باز میشود، ✨💫✨ همگی سوار شدیم و حاج‌آقا شروع به صحبت کرده و مطلبی را بیان می‌فرمودند که پس از چند دقیقه ناگهان متوجه شدیم نه جمعیتی و نه راه‌بندانی، هیچکدام وجود ندارد و ما در همان بزرگراهی که ما را آورده اند هستیم، گوئی ماشین ما در یک لحظه پرواز کرده و کیلومترها بلکه فرسنگها راه‌بندان و گره ترافیکی را پشت سر گذاشته و در این اتوبان نشسته است... ادامه دارد... ➬ @momtzrn313
(قسمت پنجم) 💥همه مات و مبهوت شبیه کسی که از خواب پریده بودیم و از یکدیگر می پرسیدیم آن جمعیت و ترافیک و شلوغی بی حد چه شد؟ تا اینکه تاکسی یا همان جیپ ما را در فرعی های آخر خیابان حجّون جلوی درب اقامتگاهمان نگه داشت و گفت: بفرمایید پایین، انگار نقشه محل اقامت ما را قبلا داشت و از خود ما بهتر می دانست ما کجا ساکن هستیم! بداخل اقامتگاه رفتیم و ناهار را میل کردیم. ✨💫✨ حدود ساعت چهار بعد از ظهر دیدیم همسفرهای ما که در یک کاروان بودیم فوج فوج با حال پریشان و نگران و مضزرب می آیند در حالی که کفش یا دمپایی آنها پاره شده و پای برهنه اند، لباس احرام یا لباس عمومی ایشان پاره و کثیف و گاهی خونی و می گفتند حاج آقا چه کنیم، ما موفق به رمی جمره نشدیم! ما با تعجب می پرسیدیم چطور نشدید؟! می گفتند از ازدحام جمعیت، بطوریکه نرده های پل هوایی از فشاد ازدحام شکست و مردم از بالا به پایین می ریختند و صدها نفر کشته و زخمی شدند که البته تعداد آمار کشته شدگان را ۴۳۰ نفر اعلام کردند. ✨💫✨ معجزه ای که در اینجا انجام شد و ما از آن بی خبر بودیم آن بود که شکسته شدن پل و ریختن آن بر سر مردم و کشته شدن بیش از چهارصد نفر دقیقا در همان محلی انجام شده بود که ما حضور یافته بودیم و آن مرد بزرگوار به ما فرمود: زود از اینجا بروید و نمانید. ادامه دارد... 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة ➬ @montzrn313
💥آقا شیخ باقر نجفی نقل می کند: شخص صادقی که دلاک بود، پدر پیری داشت. او در خدمتگزاری پدرش کوتاهی نمی کرد، همیشه مواظب خدمت او بود مگر در شبهای چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت، پس از مدتی رفتن به مسجد سهله را هم ترک نمود. از او پرسیدم: چرا رفتن به مسجد را ترک کرده ای؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم، وقتی شب چهارشنبه آخر رسید، تا نزدیک غروب، رفتن برایم ممکن نشد، من هم همان وقت تنها به راه افتادم. شب شد و من همچنان می رفتم تا اینکه فقط یک سوم راه باقی ماند. ✨💫✨ آن شب مهتابی بود ناگاه شخص عربی را دیدم که بر اسبی سوار است و بطرف من می آید. با خود گفتم الان این عرب مرا برهنه می کند. وقتی به من رسید به زبان عربی بدوی با من سخن گفت و از مقصدم پرسید. گفتم: به مسجد سهله می روم. فرمود: خوراکی همراه خود داری؟ گفتم: نه! فرمود: دست در جیب خود ببر. گفتم: چیزی ندارم. باز همان سخن را تکرار فرمود. من هم دست خود را در جیبم کردم. مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم ولی فراموش کرده بودم به او بدهم و در جیبم مانده بود. ✨💫✨ آنگاه به من فرمود: "اوصیک بالعود" (در زبان عربی بدوی، پدر پیر را "عود" می گویند. یعنی تو را نسبت به پدر پیرت سفارش می کنم.) و از نظرم غایب شد. متوجه شدم ایشان آقا حضرت مهدی روحی فداه بوده اند و باز فهمیدم که آن حضرت راضی به جدایی من از پدرم، حتی شبهای چهارشنبه نیستند، لذا دیگر به مسجد نرفتم. 📗ملاقات با امام زمان در کربلا ص ۲۳۸ 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة ➬ @montzrn313
(قسمت اول) 💥در حدود هشتاد سال قبل شخص مؤمن و معتقدی بنام کربلایی جلیل خان نظری اهل کازرون در کوی گنبد ساکن بود که سراسر قلبش مملوّ از محبت ائمه اطهار و امام عصر علیهم السلام بود و به یاد مصائب معصومین همیشه گریان بود. جمعی از دوستان و همسایگان او را تشویق می کنند تا با قافله ای که عازم کربلا بود همراه شده و به زیارت امام حسین علیه السلام برود. ✨💫✨ او در مقابل اصرار همسایگان و دوستان گفت: من که پول ندارم به کربلا بروم و الّا حتما می رفتم. جمعی گفتند: چرا از فلانی که شخص سرمایه داری است وام قرض الحسنه نمی گیری؟ کربلایی جلیل با خود گفت: مثل اینکه امام حسین علیه السلام ما را دعوت کرده، لذا برای گرفتن قرض الحسنه به تجارتخانه آن فرد ثروتمند رفت و از او درخواست وام کرد. ✨💫✨ اما او در جوابش گفت: امام حسین سیّدی بود که با شاه زمان خودش جنگید و در آخر کشته شد! من پول برای سفر زیارت نمی دهم! کربلایی جلیل وقتی این برخورد را از او دید بسیار ناراحت شد و بدون هیچ گفتگویی به منزل برگشت. بلافاصله خبر آوردند که آن حاجی سرمایه دار سکته کرده و لب و دهانش به کلی کج شده و از حالت طبیعی خارج است!!! ادامه دارد... ➬ @montzrn313
(قسمت دوم) 💥این خبر در سراسر کازرون پخش شد، هرچه دکتر آوردند او معالجه نشد تا جایی که خودش گفت: دوای درد من پیش کربلایی جلیل است. آنگاه کربلایی جلیل را آوردند، حاجی به او گفت: بخدا قسم من از گفته خودم پشیمانم، غلط کردم، تو مرا ببخش. کربلایی جلیل رو به قبله نمود و برای او دعا کرد، سپس رو کرد بطرف کربلا و از امام حسین علیه السلام شفای او را تمنا کرد و گفت: یا امام حسین او توبه کرده، به مادرت قسم که او را ببخش و سلامتش کن. ✨💫✨ همه ریش سفیدهای محله گنبد می گویند: ما شاهد بودیم که بدون هیچ دوا و دارویی او شفا پیدا کرد و سالم شد. و از آن پس او هم از بی ادبی خود پشیمان شده و دائم خدا را شکر می کرد و تصمیم گرفت که به همراهی زائرین و کربلایی جلیل به زیارت عتبات عالیات برود. کاروان راه افتاد، قسمتی از راه را زائران با کشتی رفتند. ✨💫✨ در میان زائران مادری با فرزند دوازده سیزده ساله اش نیز مشاهده میشد، در بین راه این نوجوان همینطور که جواز و گذرنامه خود و مادرش در دستش بود به عرشه کشتی آمد تا دریا و امواج آن را تماشا کند که ناگهان برگه ها از دستش داخل آب دریا افتاد و ناپدید شد. نوجوان با مادرش حسابی ناراحت شدند و گریه کردند. کربلایی جلیل آنها را دلداری می داد و می گفت: خود امام حسین کارها را درست می کند. ادامه دارد... ➬ @montzrn313
(قسمت سوم) 💥پس از آنکه از کشتی پیاده شدند مقداری از راه هم با قطار رفتند و پس از پیاده شدن از قطار، شخصی گفت: مبادا کسی جواز نداشته باشد، کمی جلوتر ما را بازرسی می کنند اگر کسی جواز نداشته باشد او را به زندان بغداد می فرستند. اینجا آن مادر و پسر باز گریه کردند و حالشان خیلی پریشان تر شد. ✨💫✨ کربلایی جلیل هم دلش شکست و حسابی گریه کرد و به امام زمان ارواحنا فداه متوسل شد. در همین لحظات بود که ناگهان صدایی به گوش کربلایی رسید، دقت کرد، مثل اینکه کسی می فرمود: من تذکره کربلا صادر می کنم، من جواز کربلا می دهم! کربلایی با تعجب فراوان بسوی صدا دوید. چشمش به جمال سیّد بزرگواری روشن شد که چهره اش بسیار نورانی و دلربا بود و در صورتش یک خال سیاه دیده میشد. ✨💫✨ تا کربلایی آمد، آن آقای بزرگوار فرمود: کربلایی جواز می خواهید؟ عرض کرد: بله آقا. حضرت دست مبارکشان را زیر عبا برده و دو تذکره کربلا به او داد. کربلایی گفت: آقاجان چه مبلغی باید بپردازم؟ حضرت فرمودند: هرقدر دوست دارید. کربلایی خواست پول از کیسه در بیاورد که پولها به زمین ریخت،... ادامه دارد... 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة ➬@montzrn313
(قسمت چهارم) 💥خم شد و پولها را از زمین برداشت و دو دستی در مقابل آقا گرفت و گفت: بفرمایید، اما هیچ کس آنجا نبود! کربلایی جلیل دوان دوان در پی آقا می گشت و صدا می کرد: این آقایی که جواز کربلا می فروخت کجا رفت؟ شخصی به کربلایی گفت: از شما بعید است که ما را مسخره کنی! مگر کسی اینجا جواز می فروشد؟ جواز که خرید و فروشی نیست، گرفتن تذکره دهها شرط سخت دارد و باید در ادارات دولتی تهیه شود. چه کسی این جوازها را به شما داده که دنبالش می گردید؟ ✨💫✨ سایر همراهان دور کربلایی را می گیرند و می گویند این جوازها را از کجا آوردی؟ او جریان را تعریف می کند و وقتی جوازها را به آن مادر و پسرش نشان می دهد با کمال تعجب می بینند که اسم آن دو نفر در آن دو جواز نوشته شده، در حالی که کربلایی هم اسم آنها را نمی دانسته است! اینجا بود که همه متوجه شدند که این عنایتی از طرف حضرت صاحب العصر و الزمان بوده و کربلایی جلیل توفیق ملاقات آن حضرت را پیدا کرده ولی ایشان را نشناخته است. 📗ملاقات با امام زمان در عصر حاضر ص۱۰۶ 🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة ➬ @mntzrn313
(قسمت اول) 💥دستور ساخت مسجد جمکران💥 شیخ عفیف و صالح حسن بن مثله جمکرانی فرمود: من در شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان ۳۹۳هجری قمری در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم، ناگهان در نیمه های شب، جمعی به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند: برخیز که حضرت بقیه الله امام مهدی(علیه السلام)تورا میخواهند. من از خواب برخاستم و آماده می شدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر علیه السلام برسم. ✨💫✨ خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را برمیداشتم و می خواستم بپوشم، که از خارج منزل از همان جمعیت صدایی آمد که به من میگفت: آن پیراهن تونیست، به تن مکن! تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم، باز خواستم شلوارم را بپوشم، دوباره صدایی از خارج منزل آمد که: آن شلوار تو نیست، نپوش! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم..و بالاخره دنبال کلید در منزل می گشتم، که در را باز کنم و بیرون بروم، صدایی از همانجا آمد، در منزل باز است، احتیاجی به کلید نیست. ✨💫✨ وقتی به در خانه آمدم ، دیدم جمعی از بزرگان ایستاده اند و منتظر من هستند! به آنها سلام کردم ، آنها جواب دادن و به من مرحبا گفتند. من در خدمت آنها به همان جایی که الان مسجد جمکران است ، رفتم. خوب نگاه کردم ، دیدم در ان بیابان تختی گذاشته شده و روی آن تخت فرشی افتاده و بالشهایی گذاشته شده و جوانی تقریبا سی ساله بر ان بالشها تکیه کرده و ... ادامه دارد...
(قسمت دوم) 💥دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده و جوانی تقریبا سی ساله بر آن تکیه کرده و پیرمردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته و برای آن جوان می خواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند!.این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباسهایشان سبز است. آن پیرمرد که حضرت «خضر» علیه السلام بود مرا در خدمت آن جوان که حضرت «بقیة الله» ارواحنافداه بود، نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد. ✨💫✨ و فرمود: «حسن مُثله» می روی به «حسن مسلم» میگویی تو چند سال است، که این زمین را آباد کرده و در آن زراعت میکنی. از این به بعد دیگر حق نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده ای باید بدهی تا در روی این زمین مسجدی بنا کنیم! و به حسن مسلم بگو: این زمین شریفی است، خدای تعالی این زمین را بر زمینهای دیگر برگزیده است و چون تو این زمین را ضمیمهٔ زمین خود کرده ای خدای تعالی دو پسر جوان تو را از تو گرفت، ولی تو تنبیه نشدی، و اگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا میکند که فکرش را نکرده باشی. ✨💫✨ من گفتم: ای سید و مولای من، باید نشانه ای داشته باشم، تا مردم حرف مرا قبول کنند و الا مرا تکذیب خواهند کرد. فرمود: ما برای تو نشانه ای قرار می دهیم، تو سفارش ما را برسان و به نزد سیدابوالحسن برو و بگو؛ با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته این زمین را از او بگیرد و بدهد ، تا مسجد را بنا کنند و بقیه مخارج مسجد هم از « رهق» به ناحیهٔ اردهال که مِلک ماست بیاورد و مسجد را تمام کنند و نصف «رهق» را وقف این مسجد کردیم تا هر سالی درآمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند و به مردم بگو به این مسجد توجه و رغبت زیادی داشته باشند و آن را عزیز دارند... ادامه دارد...
(قسمت سوم) و به مردم بگو : به این مسجد توجه و رغبت زیادی داشته باشند و آن را عزیز دارند و بگو: اینجا چهار رکعت نماز بخوانند که دو رکعت اول به عنوان تحیت مسجد است. و دو رکعت دوم به نیت نماز صاحب الزمان(علیه السلام) بخوانند...وقتی این سخنان را شنیدم با خودم گفتم: که محل مسجدی که متعلق به حضرت صاحب الزمان(علیه‌السلام) است همان جائی است که آن جوان با چهاربالش نشسته است. به هر حال حضرت بقیةالله (علیه‌السلام) به من اشاره فرمودند که مرخصی! ✨💫✨ من از خدمتش مرخص شدم، وقتی مقداری راه به طرف منزلم در جمکران رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند: در گله گوسفندان « جعفر کاشانی چوپان» بُزی است که تو باید آن را بخری، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر و اگر هم آنها پولش را ندادند، باز هم از پول خودت آن بز را بخر و فرداشب که شب هیجدهم ماه مبارک رمضان اسیت، آن بز را در اینجا بکش و گوشتش را اگر به هر بیماری که مرضش سخت باشد و یا هر علت دیگری که داشته باشد ، بدهی خدای تعالی او را شفا می‌دهد و آن بز ابلق، موهای زیادی دارد و هفت علامت دیگر در طرف دیگر اوست. ✨💫✨ باز من مرخص شدم و رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند: ما هفتاد روز، یا هفت روز دیگر در اینجا هستیم. (اگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست و سوم می شود و شب قدر است و اگر حمل بر هفتاد روز کنی شب بیست و پنجم ذیقعده است، که شب بسیار بزرگی است.) بهرحال مرتبه سوم از خدمتشان مرخص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در فکر این جریان بودم. صبح نمازم را خواندم و به نزد «علی منذر» رفتم و قصه را برای او نقل کردم و علامتی که از امام زمان باقی مانده بود در محل مسجد فعلی زنجیرها و میخهایی بود که در آنجا ظاهر بود، دیدیم... ادامه دارد..
(قسمت چهارم) سپس با هم خدمت «سید ابوالحسن الرضا» رفتیم وقتی به در خانه آن سید جلیل رسیدیم، دیدیم خدمتگزارانش منتظر ما هستند. اول از من پرسیدند: تو اهل جمکرانی؟ گفتم: بله. گفتند: سید ابوالحسن از سحرگاه منتظر شماست. من خدمتش رسیدم سلام کردم، جواب خوبی به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آنکه من چیزی بگویم فرمود: ای حسن مثله شب گذشته در عالم رؤیا شخصی به من گفت: مردی از جمکران به نام حسن مثله نزد تو می‌آید، هرچه گفت حرفش را قبول کن و به او اعتماد نما که سخن او سخن ماست و باید حرف او را رد نکنی ، من ازخواب بیدارشدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم. ✨💫✨ من جریان را مشروحا به ایشان گفتم. او دستور داد اسبها را زین کنند و ما سوار شدیم و با هم حرکت کردیم و به نزدیک ده جمکران رسیدیم، «جعفرچوپان» را دیدیم که با گلهٔ گوسفندانش در کنار راه بود ، من میان گوسفندان او رفتم، دیدم آن بز با جمیع خصوصیاتی که فرموده بودند در عقب گلهٔ گوسفندان می‌آید، آن را گرفتم و تصمیم داشتم پول آن را بدهم و بز را ببرم، جعفرچوپان قسم خورد که من تا به امروز این بز را در میان گوسفندانم ندیده بودم وامروز هم هر چه خواستم او را بگیرم نتوانستم، ولی نزد شما آمد و آن را گرفتید و این بز مال من نیست. من بز را به محل مسجد فعلی بردم و آن را طبق دستوری که فرموده بودند کشتم. ✨💫✨ و سید ابوالحسن ‌الرضا دستور فرمودند که: حسن مسلم را حاضر کنند و مطلب را به او فرمودند و او هم منافع سالهای گذشته زمین را پرداخت و زمین مسجد را تحویل داد. مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانیدند و سید ابوالحسن ‌الرضا آن زنجیرها و میخهائی که در آن زمین باقی مانده بود، در منزل خود گذاشت و به وسیلهٔ آن بیمارها شفا پیدا می‌کردند. منهم از گوشت آن بز به هر مریضی که دادم شفا یافت. سید ابوالحسن الرضا آن زنجیرها و میخها را در صندوقی گذاشته بود و ظاهرا بعد از وفاتش وقتی فرزندانش می روند که مریضی را با آنها استشفا کنند می بینند که مفقود شده است! (این بود قضیه ساختمان مسجد جمکران) 📗ملاقات با امام زمان ص ۱۶