پَنجره رو به ماه:)
هیاهویِ غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پُرم از حسِ دلگیری که نامش را نمیدانم!
در سکوتِ غلیظِ این شبهای بیانتها، تنها چیزی که با من نفس میکشد، یادِ توست. انگار تمامِ پنجرههای جهان به سمتِ نبود تو باز میشوند؛ و من، میانِ این همهمهٔ سردِ تنهایی، فقط نامِ تو را در گلویم زمزمه میکنم.
دلتنگی، همینقدر کوتاه و همینقدر بیرحم، تمامِ مرا پر کرده است.
پَنجره رو به ماه:)
تو را دوست داشتن،
همان شعر نانوشتهایست
که هر بار در دلِ من
از نو آغاز میشود؛
بیصدا،
اما جاودانه:)
«بعضی رفتنها، مثلِ تمام شدنِ کتابی است که هنوز فصلِ آخرش را نخواندهای؛ هیچوقت نمیفهمی چرا قصه باید همانجا تمام میشد. حالا من ماندهام و کتابی که ورقهایش بویِ عطرِ تو را میدهد، اما دیگر هیچ کلمهای برای خواندن ندارد.»