دارم به این فکر میکنم که من خیلی دوست دارم. ولی تو، توی حرفات، نوشته هات و آرزو هات، هیچ اثری از من نیست.
من چیز زیادی نمیخوام، همین که بدونم گاهی به من فکر میکنی.
ولی بیشتر از اینکه دوست داشته باشم، همیشه نگرانتم. اینکه کله شق بازی در بیاری، اینکه از دستت بدم.
بابام میگه دوست نداره باهات بگردم، میگه دردسری.
ولی من بیشتر از همه میترسم که فکر کنی میترسم، که اونجوری که تو اهمیت میدی، من به آدم ها و دنیا اهمیت نمیدم.
میدم. به خدا اهمیت میدم. فقط من توی فضای دیگه ای بزرگ شدم.
راستش میترسم. میترسم چون مثل تو باور های محکمی ندارم. مثل تو نمیرم توی دل آرمان هام، مثل تو آزاده نیستم.
شاید هم نباید خودمو مقایسه کنم.
خورشیدِ کلاسمون، دانشگاهمون، زندگیمون رو دزدیدی
یک زندگیِ زیبا رو دزدیدی، زندگی های زیبا رو
کاش میشد زندگیتو بدزدم
تا میام لحظه ای فکر کنم که شاید اهمیتی دارم، شاید جای ثابتی توی ذهن و زندگیت دارم،
غیب میشی و من دارم خودمو گول میزنم.
احساس میکنم فکر میکنی جنس غمت رو نمیفهمم. شاید همینطور باشه، ولی این منو نالایق محبت نمیکنه.