میخواستم به امید فکر کنم اما یادم اومد افسار ذهنم دست من نیست و هرجا که بخواد میره. بعد خودمو محصور در این کاموای در هم رها شده خاطرات پیدا کردم.
فعلا چاره ای جز نشستن و هوشیار بودن ندارم، نباید بذارم دور گردنم بپیچه.
من و ذهنم همیشه همراه نبودیم.
حدس میزنم بدنم منو دوست نداره.
هرروز میخوام تلاش کنم زنده به نظر برسم، حرف بزنم، بشنوم، با آدمها و لبخند های جدید آشنا بشم،
اما در نهایت منم و آینه روی دیوار، هردو لبخند بر لب، هر دو دوست نداشتی
به جای آنچه از دستم بر نمیاد اشک میریزم.
چقدر احساس شرم میکنم از اینکه جز غمگین بودن کاری از دستم بر نمیاد.