هرروز میخوام تلاش کنم زنده به نظر برسم، حرف بزنم، بشنوم، با آدمها و لبخند های جدید آشنا بشم،
اما در نهایت منم و آینه روی دیوار، هردو لبخند بر لب، هر دو دوست نداشتی
به جای آنچه از دستم بر نمیاد اشک میریزم.
چقدر احساس شرم میکنم از اینکه جز غمگین بودن کاری از دستم بر نمیاد.
من در مواجهه با معنویت مثل یک کودکم، البته به غیر از بخش معصومیتش.
چیزی نمیدونم، هیچی نمیدونم.
مامان کنارم میشینه و آیه هارو برام پیدا میکنه که دلم آروم شه.