به جای آنچه از دستم بر نمیاد اشک میریزم.
چقدر احساس شرم میکنم از اینکه جز غمگین بودن کاری از دستم بر نمیاد.
من در مواجهه با معنویت مثل یک کودکم، البته به غیر از بخش معصومیتش.
چیزی نمیدونم، هیچی نمیدونم.
مامان کنارم میشینه و آیه هارو برام پیدا میکنه که دلم آروم شه.
وقتایی که صرفا غمگینم ذهنم قدرت فکر کردن به رفتن رو نداره، برای رفتن هم خستس. ولی وقتایی که مضطربم خیلی به رفتن مشتاقم. از این خونه، شهر، کشور، کهکشان، دنیا